X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

شجریان داره می خونه، ببار ای ابر بهار، ماهو دادن به شبهای تار، من؟ من لیوان نسکافه م دستمه و لب پنجره وایسادم. یه نسیم نیمه گرمی می خوره به صورتم و دارم درخت خرمالوی توی حیاطو نگاه می کنم. عزیز دلم، تو شاهد چه چیزایی که از من نبودی. اون روزا که روت برف می شست و من دپرس از کنکور با لیوان چایی نگات می کردم، یا اون روزایی که برگات زرد شده بودنو و من ِ سر در گم، تک و توک برگای سبز باقی موندتو می شمردم که کم نشن. حتی اون روزایی که خرمالوهات دیگه رسیده بودن و بالاییهاشونو گنجشکا می خوردن و من از اینجا براشون هورا می کشیدم. یا الان که سبز سبزی و دلبری می کنی با برگای تازه ت... و حتی یادش بخیر بچگی، که تو نظرم بلند ترین درخت دنیا بودی.. هیچ وقت تنهام نذاشتی درخت خرمالوی عزیزم! این روزا هم حواست بهم هست، این روزایی که دارم تافل می خونم و باز منم و لیوان نسکافه م و پنجره ی رو به حیاط و تو با اون برگای سبز و تازه ت... این روزایی که احساس می کنم بزرگ شدم، این روزایی که پرم از حسهای ناشناخته، این روزایی که تنهاییمو دوست دارم، این روزایی که پیله ای که دور خودم تنیده م رو هم دوس دارم، این روزایی که بی قرار می شم و آروم می شم و این چرخه همین جور ادامه پیدا می کنه و من؟ من خوبم. به خدا اعتماد دارم. اند آی هو اِ دریم.. 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 11:15 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|