X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

وااااااای خسته شدم از زندگی تو این شهر! هیچ چیز اونجوری که باید باشه نیست! مردم دلشون می خواد تو خیابون همدیگه رو محاکمه کنن ... بعضاً اعدام رو هم پایه ن ... خسته شدم! امروز از صبح تا شب دنبال بدبختی بودم ... کارهای نکرده! گوشت بخر! سبزی بخر! برو بانک! برو خشکشویی! ... چقدر زندگی خرج داره ... می دونستم اینو اما اینجوری لمسش نکرده بودم ... ۴ تا بسته گوشت ۵۰ هزار تومن ... فرض کن! کار به جایی رسید که می گفتم کارد بخوره این شکم ... گوشت می خواد چی کار! ... مردم هم عین شتر می رن ... چه سواره چه پیاده ... یعنی بازم ۱۰۰ رحمت به شتر ... تو بگو یک ذره ملاطفت ... یک ذره گذشت! اصلا و ابدا ...

وسط کارا، برای دل خودم اومدم برم شهر کتاب ... هنوز کامل پارک نکرده یه آقاهه که باید خودم متوجه می بودم که پارکبانه یه دونه از این قبض ها انداخته تو ... !! برش داشتم دیدم یک ساعته س ... گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما امروز فقط یک ساعته داریم! فرض کن! گفتم یعنی یکی نیم ساعته بخواد باید چی کار کنه؟ گفت دست ما نیست خانوم هر قبضی بهمون بدن همونو می دیم! ... حوصله ی کل کل با این یکی رو دیگه نداشتم! بگذریم که کارم یک ربع هم طول نکشید! به مامان جان گفتم دیگه این کارها رو به من نسپر! می گه شماها چرا اعصاباتون اینجوریه!؟؟

همیشه بدم نمیومده یه شهری به جز تهران زندگی کنم ... اما یاد بوی گند روی سی و سه پل اصفهان که می افتم . . . !!! هوای شرجی شمال هم فوقش ۴، ۵ روز قابل تحمله ... جاهای دیگه هم که ... ! شاید اگر از دماوند خاطره ی بدی نداشتم خوب بود ... اما اونجا هم مردمش اصلا قابل تحمل نیستن ... زرنگ بازی تو ذاتشونه ... اصلا دلم میخواد یه شهر تاسیس کنم! ... نه بابا! چرت و پرت می گم! :))

هوس کردم فردا صبح برم پارک بدوم!!! خدا کنه عاطفه پایه باشه ...! به یاد قدیما!

پ.ن۱: این عنوان ... فکر کنم شرح حال خیلی هامون باشه ... نه؟

پ.ن۲: تولدت مبارک سورنا جان! :) ... (به این می گن سو ء استفاده از احساسات رقیقه!)

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اسفند 1384ساعت 11:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|