X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

ببین! چه فرقی می کنه من کلاس سلیلی رو نمونم و با بچه ها بریم یکی از کافی شاپ های برج سایه؟ ... توی راه هم کلی با نیلو خدا رو شکر کنیم که خوب شد نینا با فرناز اومد چون ما خیلی حرفی با فرناز نداشتیم و فضا سنگین می شد ... به نظر من هیچ فرقی نمی کرد این دوتا کار ... که ما دومی رو انجام دادیم ... بعدشم نینا رو پرت کردیم ! ونک و نالون رفتیم کلاس آذی ... که اومد گفت امروز جلسه دارم، خدافظ! و چون قبلش من آرزو کرده بودم نیاد، نیلو می گه چرا این خدا اینقدر تازگیا با دلت راه میاد؟ و من وحشت میکنم ... ! در نتیجه با خوشحالی به نینا گفتیم که حاضر شو بریم یه چیزی بخوریم با هم! ... و شنبه هم توی سوپر استار علیرضا دبیر رو دیدیم که داشت از اون پیرمردی که میزها رو تمیز می کرد تشکر می کرد.

در ضمن ما آخر سر تو همین بخارست جوون مرگ می شیم. اینو نیلو وقتی یه ماکسیماییه داشت لهمون می کرد گفت ... و احتمالا توی بیمارستان پاستور نو یا آسیا یا اون یکی که اسمش یادم نیست پارچه ی سفیدو می کشن رو صورتمون ... ببین کی گفتم!

 

پ.ن: دیدی حرفی نیست؟! ... یا به قول گلی که نمی دونم چرا تعطیلش کرده سخنی نیست ... !

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384ساعت 07:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|