X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز با آقای برادر رفتیم شهر کتاب. من توی راه جریان همه ی اون دو دفعه ای که رفته بودم و اون آقای پارکبانه فقط قبض یک ساعته می داد رو براش گفتم. کلی هم غر زدم که یعنی چی و اینا ... حالا رفتیم اونجا رسیدیم، آقای پارکبان اومده جلو و آقای برادر می گه یه نیم ساعته لطفا و آقای پارکبان هم با یک لبخند ملیحانه براش می نویسه می ده دستش!! و اینجا بود که من ضایع شدم! می دونی؟ این آقاهه یا واقعا با من شوخی داره یا از شانس من امروز فقط قبض نیم ساعته داشته!!! خلاصه که بوی دماغ سوخته همه ی فضا رو پر کرده! :)) بعدش هم من همه ی چیزهایی که اونجا دیدم رو می خوام! چی کار کنم؟! وااای نمی دونین چه تقویم های قشنگی ... چه کتابهای وسوسه انگیزی! واااای اون کاشی ها که مال ماه تولد هاست! وای خدای من اون شمعها رو مگه می شه فراموش کرد!!؟؟؟ ما چرا بابانوئل نداریم ؟؟؟!!!

خانوم دوست باباجان برامون فال قهوه گرفته می گه امسال ۶۱ ای ها می پرن! یعنی می رن خونه ی بخت! البته یه فرضیه ی کاملا آماری داد! چون گفت تا حالا برای پنج، شش نفر ۶۱ ای فال گرفتم اینجوری شده!! :))  صالی از اون ور می گه دلتونو صابون نزنین هر سال به من می گفتن ۵۷ ای ها می پرن و باز آخر سال می شد من هنوز تشریف داشتم! حالا این وسط ۶۱ ای فقط آقای برادر منه!!! که فکر نکنم حالا حالا ها پریدنی باشه! :))))

اینم یه جک بی مزه: یه روز آقا گرگه میره در خونه شنگول، منگول در میزنه میگه منم منم مادرتون! غذا آوردم براتون ... یهو یه خرسه میاد درو باز می کنه میگه : آخه مرتیکه نفهم! بزبزقندی 5 ساله که از اینجا رفته! چرا دست از سرما بر نمی داری؟!

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 اسفند 1384ساعت 03:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|