X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

پاشدم رفتم نمایشگاه کتاب یه کتاب خریدم به اسم درد مال مارگیت دوراس. یه جور شرح روزانه س ... البته اون آدمی که اینا رو نوشته مسلما مثل من نشسته شرح روزانه از خودش دربیاره ... کمی تاقسمتی آدم مهمی بوده ... هنوز هم نخوندمش. فکر نکنم حالا حالا هم بشینم بخونمش ... رفت کنار اون ۱۰۰ سال تنهایی تا ببینم کی می شه رفت سراغشون. اصلا کتاب خوندن این روزا خیلی برام دست نیافتنی شده. کلا خوندن. نوشتن. فکر کردن. فهمیدن. ....

اینجا تنها جاییه که به خودم اجازه می دم به خاطر امتحان هام غر بزنم ... دو سال گذشت و من هنوزم به همون غلظت اولاش متنفرم از درس خوندن و مسئله حل کردن و ..... دو سال می تونه خیلی زود بگذره ولی این دلیل نمیشه که من کوتاه بیام از اینکه دو سال یه عمره برا خودش ... باور کن ... دو تا سیصد و شصت و پنج روز کلنجار رفتن، ... باور کن یه عمره .... /// حالا باید به این فکر کنم که باز خدا لطف کنه با یه دهی یازدهی چیزی این درسا رو پاس کنم ... نمی دونم تموم می کنم یا نه. نمی دونم می تونم باهاش کاری کنم یا نه. نمی دونم.

این روزا دارم تازه می فهمم چی کار کردم. با اخلاق سگی و آشغالم هر چی آدم بوده ازم فراری شده. فراری یعنی فراری ها ... بعد، تازه دو قرت و نیمم هم باقیه! ... ای بابا! بازم که شد خود تحلیلی ... میگن آدم از هر چی بدش میاد، سرش میاد//

این درس تحقیق در عملیات هم برا خودش عالمیه ... و درک من ازش در این حده که بفهمم به بهینه ترین حالت ممکن و با کمترین امکانات گند زدم به رابطه های دوروبرم. چند می شم به نظرت آخر ترم این درس سه واحدی رو که همه با ۱۸- ۱۹ پاس می شن؟

بی خیال! شما هم بیاین مثل من دلبرکم چیزی بگو رو گوش بدین! بیاین فکر کنیم برا ما داره می خونه///

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 02:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

حرف زیاده ...

اما می ترسم بیام بنویسم بعد سر خودم داد و بیداد راه بندازم که برا چی این چرت و پرتا رو گفتی.

حرف زیاده ... اینجا هم کماکان دوست داشتنیه///

من یه پارادوکس گنده م .... باور نکردی هنوز؟

 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1385ساعت 11:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

زندگی پر از معادله س. نه؟ حالا اگه یکی مهارت تو حل کردن معادله نداشته باشه چی؟ هی این معلم حسابان دبیرستانمون این چرت و پرتا رو فریاد می زد تو مغز ما! ما هی گوش ندادیم! حواسمون می رفت به اون بچه های دبستانی مدرسه بغلی که تو حیاط فوتبال می زدن! بعد یهو یکیشون می افتاد زمین و آه و ناله ای بود که می رفت هوا! صد رحمت به دخترا! ... چقدر ولی من دوستشون داشتم! شیر هم می دادن بهشون سر صف! ولی الان از بچه مچه حالم به هم میخوره. حوصله ونگ ونگ ندارم!

آره دیگه! داشتم می گفتم! زندگی پر از معادله س ... می بینی؟ این ریاضی دست از سر ما برنخواهد داشت. حتی تو زندگی خصوصی! می بینی تو رو خدا؟ امنیت نداریم ما از دست این! ...

یه چیز دیگه م هست ... زندگی پره از یه سری قرارداد های خود خواسته/ خود نخواسته. می شه از رو بعضیاش پرید ... اما اکثرا نمی شه ...

پ.ن: ما را که برد خانه ... ؟

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1385ساعت 11:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

اینجا که من هستم، پر است از بی خبری.

اینجا صبح ها و شب ها خیلی فرقی ندارند. جز اینکه شاید شبها خسته باشی و بخوابی! و روزها بروی بیرون دنبال کارهایت. اینجا جواب سلامت را نمی دهند. لبخند هم به رویت نمی زنند. شاید سری برایت تکان دهند ... که آن هم دارد از مد می افتد ... اینجا مینیمم ریکوآیرمنت بی ام و  است با رژ لب صورتی ... کاش می شد فرار کرد ... ف ر ا ر . . .


سه تا دختر رو در نظر بگیر که یکی یکی طی یک پروسه، بسیار بسیار رویایی شدن! اونقدر که وقتای بیکاری، بعد از اینکه جایی برای نشستن (و الزاما خوردن!) پیدا کردن، راجع به رویاهاشون حرف می زنن! و طی این صحبتها، این رویاها مثل یه سه راهی می رسن به هم! و همدیگه رو قطع می کنن!

اینا رو گفتم که بگم منو نینا و نیلو، تصمیم گرفتیم لیسانس که گرفتیم، بذاریم در کوزه  آبشو بخوریم و بریم سه تایی یه آتلیه باز کنیم! من می شم عکاس و فیلم بردار و اینا! نیلو که خودشو کشت رشته شو عوض کنه بره حسابداری، می شه حسابدار و مسئول امور مالی! نینا هم که اصولا منیجمنت ش خوبه، می شه مسئول هماهنگ کننده ی کارها و برنامه ها ومهمانی های شما عزیزان! چند تا نیروی دیگه هم لازم داریم! البته چون ظرفیت محدوده، اولویت با اوناییه که زودتر مدرک هاشون رو بذارن در کوزه! نگین پس فردا که نگفتی و اینا ها! من پولدار شدم نیاین هی بگین نامرد چرا ما رو شریک نکردی!؟ ... گفته باشم!

اینم از روزگار ما ... شما چه خبر؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت 1385ساعت 06:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|

۰- آقا بی خیال! جدی می گم ...  ب ی    خ ی ا ل ...

۱- این آهنگه رو شنیدین یا دیدین!؟! ... این که می گه حالا بیا اینجا، بیا اینجا، بیا اینجا ...  اونجا نه! ...

۲- اون حسه بود داشتم ... حس خود بد بخت بینی و دیگران احمق پنداری! الان دیگه اونو ندارم .... یه مدل دیگه شو دارم! احساس خود احمق بینی و دیگران گاگول انگاری ... که البته این دیگران یه دامنه داره اونم بچه خر خونای کلاس دکتر سلیلیه که برای ۵ شنبه دارن خودکشی می کنن ... گاگولن به جون خودم ... من این ترم ریاضی می افتم؟!

۳- آهنگ های هادی پاکزاد به هیچ وجه توصیه نمی شه به دلیل اینکه همچین دپرس می شین که نگو! ... اما من واقعا دارم باهاش حال می کنم!

۴- عید دیدنی های خونه ی ما صبحانه نهار شامه ... یه دیوار پیدا کنم کله هه کارش تمومه!

۵- سر کلاس با نینا و نیلو یک عالمه جک روی یه ورقه نوشته بودیم که ... ورقه هه گم شد! از لای دفتر من افتاده ... اسمی از من که توش نبود ولی آبروی نینا و نیلو تموم شد رفت پی کارش! نینا می گه دیگه خیالم راحت شد! جنگ برای حفظ آبرو لازم نیست از این به بعد!!!!

۶- دلم می خواد برم استخر، پایه ندارم ...

۷- هی یو! کن یو فیل می؟ ...

۸- اون آهنگه هست می گه ایمجین در ایز نو هیون ...

۹- اون آقاهه هست اسمش راجر واترزه ...

۱۰- این دختره هست خیلی تعطیله ... میشناسیش!؟ .... منم دیگه ...

۱۱- این برادر من می گه تو، تو تعطیلات رسمی به سر می بری!

۱۲- برادرم اصولا راست می گه ...

۱۳- شعر هفته: واااای از دست این دختره!

۱۴- دختر آریایی هم بد نیست!

۱۵- اون که می گه حالم بده هم ... !

۱۶- هر کی بره ۲۵۰، ۳۰۰ تا داده برای من پیدا کنه هر کاری بگه می کنم براش ... جدی می گم.

۱۷- شماره ی ۱۶ رو جدی بگیرید ... بدجوری محتاجم.

۱۸- جمعه نامزدی سپیده س ... می خوام نرم ... بعدم باهاش قطع رابطه کنم! دلیلشم اینه که لباس ندارم!

۱۹- دیگه نه آفلاینی دارم نه آفلاینی که می ذارم می رسه ... اه!

۲۰- خوب می شم!؟ ... فعلا بای.

نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1385ساعت 02:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

حذف شد ...

---------------> برگردونده شد ...

سلام بچه ها ... سلام دوستای مجازی و نیمه مجازی و واقعی من! سلام ... قبلا هم گفتم اون پایین مایینا که دلم تنگ شده براتون ... الانم می گم ... آره دلم خیلی تنگ شده براتون ... حتی برای تو سارا که بعد از عید این همه دیدمت ... حتی برای تو ... دلم برا خیلی چیزا تنگ شده، برای خیلی چیزایی که بود و الان نیست. می دونین؟ همیشه که دل تنگی برای عدم وجود فیزیکی آدما نیست ... مگه نه؟

دلم تنگ شده برای اون همه شور و اشتیاقی که داشتیم و الان دیگه نداریم ... می خوام بی پرده حرف بزنم ... شاید یه کم زیادی ... نمی دونم.

دلم تنگ شده برای اون ای میل سارا که نمی دونم چرا مطمئنم دیگه مثل اون به دستم نخواهد رسید ... اونی که کلی حرف و دردودل توش بود ... یادته سارا؟ ... نرگس تو چی؟ یادته من بهت گفتم که تحقیر شدم ... و تو گفتی که من همه ی حرفاتو از اول می خونم ببینم کجاش بوی تحقیر شدنو می ده ... یادته گفتی اینا تحقیر نیست ... یادته یا نه؟ ... سورنا تو که باید خوب یادت باشه چقدر غرغر و دردودل و بدبختی نوشتم تو چند تا ایمیل و تو هم با وجود اینکه همه شون فقط یه سری زر زر و حرف مفت بودن، جواب می دادی ... اون وقت من می بالیدم به اینکه تنها نیستم! ... اینکه تنها نمیشم ... هی هی هی ... وقتی اشکان می اومد تو مثل مریم می گفت وقتشه که برگردی ... من حس می کردم خیلی خوش شانس تر از آدمایی ام که این دوستای مجازی رو ندارن ... وقتی ترانه هات رو میفرستادی من یه جورایی احساس خودبزرگ بینی بهم دست می داد! ... می فهمی؟ ... امیدوارم بفهمیم ... ..... یادش به خیر وقتی سه ساعت تمام با مریم چت کردم و همه ی اون چیزایی که تو دلم بود رو ریختم وسط ... آخ مریم چقدر صبوریت دوست داشتنی بود و هست ... آخ مریم ... تو روزنه ی امید بودی دختر ... اما الان سکوتی ... یه سکوت بزرگ ... آخ مریم ... هی سارا یادته؟ این آخ مریم رو تو اون ایمیله چندین بار نوشته بودی ... چندین بار ............ و یاد اون وقتی که نرگس تو وبلاگ یاشار نوشت تازگیا لینکتو تو وبلاگ دوتا از بهترین دوستام دیدم! این یعنی کارت درسته یاشار! تاییدت می کنه نرگس! اما همون موقع ها بود که هی من می اومدم کامنت می ذاشتم که یاشار نمی فهمم! توضیح بده! و تو می دادی ... بعد خسته شدم ... یا کامنت نمی ذاشتم ... یا یه جوری می ذاشتم که کسی نفهمه نفهمیدم ... البته می دونی که نه برا همه ی نوشته های واقعا دوست داشتنیت ///

حالا دلم خیلی گرفته ... خیلی ... ماها باهم جای خوبی رو درست کردیم ... لحظه هایی رو ساختیم که خودمون بودیم ... خود واقعی مون ... اما الان نیستیم ... نه؟ ... نیستیم ... همه جوره نیستیم ... من دیگه از اون دردودل ها از سارا نمی شنوم ... دیگه وقتی از نرگس می پرسم خوبی ترجیح می ده بگه آره خوبم ... فاصله ها خیلی زیاد شده ... خیلی ... منم دلم گرفته ... خیلی./

گفتم می خوام بی پرده حرف بزنم ... نمی دونم از وقتی خیلی با هم دیگه آشنا شدیم فاصله ها شروع شد یا از کی ... نمی دونم ... فقط یه حسی بهم می گه اگه برا هم بیشتر ناشناس مونده بودیم اینجوری نمی شد ... نمی دونم شاید دارم زیادی تند می رم ... شاید هنوز بشه گفت که نه بابا اتفاقی نیفتاده ... خب همه درگیرن ... هر کی یه جور ... هر کی یه مدل ... اما من یه سئوال ساده دارم ... درگیری ها قبلا نبودن مگه ... هان؟ ...

ببخش اشکان! من یکی پایه ی نفس عمیق نیستم ... نخواهم هم شد ...

اینم بگم که من خودمو قبل از همه محاکمه کردم ... اصلا این حس و حال بی خود رو اول از همه از چشم خودم می بینم ... نگین توپید به همه خودشو یادش رفت ...

برای اینکه به سرم نزنه پاک کنم نوشته هامو، یه بارم نمی خونم از اولش ببینم چی نوشتم!

آهای دوستای مجازی ...سکوت نکنین ها ... حرف بزنین ... دلم بدجوری گرفته ...

 بدجوری یعنی بدجوری ها

 

  . . .

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین 1385ساعت 10:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

سلام بچه ها ... سلام دوستای مجازی و نیمه مجازی و واقعی من! سلام ... قبلا هم گفتم اون پایین مایینا که دلم تنگ شده براتون ... الانم می گم ... آره دلم خیلی تنگ شده براتون ... حتی برای تو سارا که بعد از عید این همه دیدمت ... حتی برای تو ... دلم برا خیلی چیزا تنگ شده، برای خیلی چیزایی که بود و الان نیست. می دونین؟ همیشه که دل تنگی برای عدم وجود فیزیکی آدما نیست ... مگه نه؟

دلم تنگ شده برای اون همه شور و اشتیاقی که داشتیم و الان دیگه نداریم ... می خوام بی پرده حرف بزنم ... شاید یه کم زیادی ... نمی دونم.

دلم تنگ شده برای اون ای میل سارا که نمی دونم چرا مطمئنم دیگه مثل اون به دستم نخواهد رسید ... اونی که کلی حرف و دردودل توش بود ... یادته سارا؟ ... نرگس تو چی؟ یادته من بهت گفتم که تحقیر شدم ... و تو گفتی که من همه ی حرفاتو از اول می خونم ببینم کجاش بوی تحقیر شدنو می ده ... یادته گفتی اینا تحقیر نیست ... یادته یا نه؟ ... سورنا تو که باید خوب یادت باشه چقدر غرغر و دردودل و بدبختی نوشتم تو چند تا ایمیل و تو هم با وجود اینکه همه شون فقط یه سری زر زر و حرف مفت بودن، جواب می دادی ... اون وقت من می بالیدم به اینکه تنها نیستم! ... اینکه تنها نمیشم ... هی هی هی ... وقتی اشکان می اومد تو مثل مریم می گفت وقتشه که برگردی ... من حس می کردم خیلی خوش شانس تر از آدمایی ام که این دوستای مجازی رو ندارن ... وقتی ترانه هات رو میفرستادی من یه جورایی احساس خودبزرگ بینی بهم دست می داد! ... می فهمی؟ ... امیدوارم بفهمیم ... ..... یادش به خیر وقتی سه ساعت تمام با مریم چت کردم و همه ی اون چیزایی که تو دلم بود رو ریختم وسط ... آخ مریم چقدر صبوریت دوست داشتنی بود و هست ... آخ مریم ... تو روزنه ی امید بودی دختر ... اما الان سکوتی ... یه سکوت بزرگ ... آخ مریم ... هی سارا یادته؟ این آخ مریم رو تو اون ایمیله چندین بار نوشته بودی ... چندین بار ............ و یاد اون وقتی که نرگس تو وبلاگ یاشار نوشت تازگیا لینکتو تو وبلاگ دوتا از بهترین دوستام دیدم! این یعنی کارت درسته یاشار! تاییدت می کنه نرگس! اما همون موقع ها بود که هی من می اومدم کامنت می ذاشتم که یاشار نمی فهمم! توضیح بده! و تو می دادی ... بعد خسته شدم ... یا کامنت نمی ذاشتم ... یا یه جوری می ذاشتم که کسی نفهمه نفهمیدم ... البته می دونی که نه برا همه ی نوشته های واقعا دوست داشتنیت ///

حالا دلم خیلی گرفته ... خیلی ... ماها باهم جای خوبی رو درست کردیم ... لحظه هایی رو ساختیم که خودمون بودیم ... خود واقعی مون ... اما الان نیستیم ... نه؟ ... نیستیم ... همه جوره نیستیم ... من دیگه از اون دردودل ها از سارا نمی شنوم ... دیگه وقتی از نرگس می پرسم خوبی ترجیح می ده بگه آره خوبم ... فاصله ها خیلی زیاد شده ... خیلی ... منم دلم گرفته ... خیلی./

گفتم می خوام بی پرده حرف بزنم ... نمی دونم از وقتی خیلی با هم دیگه آشنا شدیم فاصله ها شروع شد یا از کی ... نمی دونم ... فقط یه حسی بهم می گه اگه برا هم بیشتر ناشناس مونده بودیم اینجوری نمی شد ... نمی دونم شاید دارم زیادی تند می رم ... شاید هنوز بشه گفت که نه بابا اتفاقی نیفتاده ... خب همه درگیرن ... هر کی یه جور ... هر کی یه مدل ... اما من یه سئوال ساده دارم ... درگیری ها قبلا نبودن مگه ... هان؟ ...

ببخش اشکان! من یکی پایه ی نفس عمیق نیستم ... نخواهم هم شد ...

اینم بگم که من خودمو قبل از همه محاکمه کردم ... اصلا این حس و حال بی خود رو اول از همه از چشم خودم می بینم ... نگین توپید به همه خودشو یادش رفت ...

برای اینکه به سرم نزنه پاک کنم نوشته هامو، یه بارم نمی خونم از اولش ببینم چی نوشتم!

آهای دوستای مجازی ...سکوت نکنین ها ... حرف بزنین ... دلم بدجوری گرفته ...

 بدجوری یعنی بدجوری ها

 

  . . .

نوشته شده در پنج‌شنبه 24 فروردین 1385ساعت 12:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

ببین بچه! زندگی معنی خاصی نمی ده! حالا هی پاشو بگو زندگی یعنی قدم زدن زیر باران بهاری، یعنی خندیدن به بچه کوچولوی توی صف نونوایی بربری صبحای جمعه!، یعنی «دیدار دوباره ی ما میسر است ... ری را» ... نه! این چیزا دیگه به خرج من نمی ره ... خب؟

اصلا ببینم! مگه ما باید برای هر چیزی یه تعریف داشته باشیم؟ یعنی می گی اگه مثلا من بگم برای زندگی تعریفی ندارم خیلی بی کلاسیه!؟ ... ولم کن عزیز! ولم کن! ... یه روزی میمیریم، بعد وقتی جوابی برای خدا نداشتیم، حسرت خواهیم خورد ها ... اممم ...  فعلا هم بیا از خدا حرف نزنیم ... لااقل تا روزی که ... فراموش کنم./

ولم کن عزیز! بذار فکر کنم به این گوشی ای که خریدم و فکر می کنم عجب کار اشتباهی کردم ... همون قبلی بهتر بود ... گرچه وقتی یکی مثل سارا بهم بگه آفرین به سلیقه ت ... مرسی سارا ! این کلمه ی «عزیز» رو هم من از تو کش رفته ام ها ... امروز وقتی زنگ زدیم به نرگس، و من گفتم بهش بگو «بیا بیا دلم برات تنگه!» ، قیافه تو یادم نمی ره که گفتی بیا بگیر خودت بگو! تا نرگس نیست بذار اینم بگم که این دختره فردا می خواد بره بهشتی! پاشین بریم امضا بگیریم ازش! دو رقمی بوده پارسال! ها! البته هنوز قطعی نیست! منم دیگه بیشتر از این نمی تونم خبر گذاری باشم! اینم گفتم که مریم بدونه بره آب و جارو کنه! شماره ی موبایلت هم خنگ بازی در آوردم پاک شد مریم جان! وقت کردی یه میس کال بنداز!

فکر کنم محترمانه خودم برم بهتر باشه! ... تا بعد، ریگاردز.

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین 1385ساعت 04:37 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین 1385ساعت 11:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اون کسی که فوت شده، پسر خاله ی بابامه ... و فردا همه به جای مهرشهر می رن جای دیگه ای به اسم بهشت زهرا ... و من نمی دونم منظور خدا از این کار چی بوده؟ چرا اون؟ این برام یه سئوال آزار دهنده شده ... چرا اون؟ خدایا کاش می شد بعضی وقتا بیای پایین و دلیل بعضی کار هات رو توضیح بدی . . .

 

الان دارم اینا رو می نویسم چون نمی تونم به کسی از دوروبری هام بگم ... بدجوری هم داره اذیتم می کنه. اونم اینه که یکی از آشناهای من، به عاطفه حرفهای چرت و پرتی زده ... دلم می خواد بهش بگم آشغال ... اون شاید نمی دونسته که عاطفه دوست صمیمی منه ... شاید نمی دونسته که ممکنه حرفاش به گوش من برسه ... شاید نمی دونسته، ولی عاطفه تنها دوست صمیمی منه و حرفهای اونم به گوش من رسیده ... و این منم که خورد شدم جلوی عاطفه ... آدم هر حرفی که به ذهنش میاد رو نباید بزنه ... آدم نباید خیلی وقتا رک باشه ... آدم باید آدم باشه ............. چند بار خواستم یه میل بزنم بهش هر چی از دهنم درمیاد بگم ... اما شخصیتم اجازه نداد ... اما سکوت هم که نشد کار ... نمی دونم چه غلطی بکنم ... عاطفه می گه اگه می دونستم ناراحت می شی بهت نمی گفتم اصلا ... اما فکر کنم از قبل معلوم بوده که ناراحت می شم ... نمی دونم. هنگ کردم./

احساس خود بدبخت بینی و دیگران احمق انگاری دارم. حس قشنگیه؟!

پ.ن: بی خیال کامنت دونی ... مردم خودشون مصیبتن! حالا منم روضه بخونم که چی؟

نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1385ساعت 10:18 ب.ظ توسط مهم نیست!|

اومدم که بنویسم برای یه مریضی دعا کنین ... اما ... دیگه دعا لازم نیست ... باید بنویسم که برای صبوری شیدا و علی کوچولو دعا کنید ... همین./

پ.ن: مرگ یعنی تعجب ... یعنی ندیدن ... یعنی تموم شدن ... یعنی تخت بیمارستان سینا که فقط یک روز و نیم اشغال بود، یعنی یه تومور بی خاصیت که بین این همه جا رفته بود چسبیده بود به مغز و نمی شد دستش زد ... یعنی یه پسر دو ساله ی شیطون، یعنی یه دختر ده ساله ی خجالتی ... یعنی یه خانوم جوون که بی صدا اشک می ریزه ... یعنی مردمی که عادت کردن بگن حتما یه حکمتی داشته، ولی حواسشون نیست که این وسط هیچ کس این حکمت رو درک نمی کنه ...

نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1385ساعت 05:09 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز صبح عجب هوایی بود ... زود پاشدم به عاطفه گفتم پایه ی پارک هستی!؟ اونم که پایه! رفتیم جاتون خالی کلی اکسیژن ریختیم تو این ریه ها ... در ضمن عاطفه هم داغون بود! یه ذره به مشکلاتش رسیدگی کردیم! من الان دوباره احساس بهزیستی بودن بهم دست داده! آخه دیشب هم کلی برای دختر دوست بابام که امسال کنکوریه بهزیستی شده بودم! عجیب منو یاد جوونیام می ندازه! تو عید هر روز می رن مدرسه تا شب! قرار شد امروز یا فردا هم براشون چیپس و ماست بردارم ببرم مدرسه شون بخورن! خیلی دلم براش می سوزه ... خیلی. دیشب هی می گفت که من هنوز هیچ کدوم از کتابامو تموم نکردم. بهش گفتم من اون سال در چنین روزی اصلا هنوز نمی دونستم می خوام زنده باشم یا نه! حالا تو می گی کتابام رو تموم نکردم؟! دیگه از من که بدتر نیستی ... قبول می شی.

هزار بار هم تکرار کردم که هیچ خبری نیست اون ور کنکور، تو سعی کن اون چیزی که دوست داری رو فقط انتخاب کنی ... خیلی هم سعی کردم مثل همه ی حرفایی که این روزا می شنوه تکراری نباشم! اما فکر کنم بودم! ... می خواد علوم ارتباطات قبول شه یاسی ... می گه می خوام خبرنگار شم! به نظر من که جسارتشو داره! ولی الان داغه ... بگذریم! من در این زمینه هیچ حرف جالب و خوبی ندارم بزنم ... دیگه شماها که می دونید ...

الان هم هیچ خبری نیست. عجب عیدیه امسال! خودمونیم دیگه! ... فکر کنم فردا می ریم دماوند ... سیزده بدر هم امسال باید بریم مهرشهر ... یک برنامه ی از پیش تایین شده که فکر کنم جالب ترین اتفاقی باشه که داره تو عید برام رخ می ده (دیگه خودتون بخونید تا آخرش! ... عجب عیدی!) ... البته خودم مسئولیت این «عجب عیدی» که می گم رو قبول می کنم! می دونم تقصیر خودمه! ... پارسال همین برنامه ی سیزده بدر تو دماوند برگزار شد ... بدبختی هاش مال ما بود! بشور بساب و جمع آوری هاش! امسال خوشبختانه ما هم مهمونیم! خدایا شکرت!

پ.ن: دوستای مجازی ... دلم براتون تنگ شده ... چه اونایی که می بینمشون و الان خیلی وقته ندیدم، چه اونایی که فقط نوشته هاشونو می بینم ... دلم خیلی براتون تنگ شده/

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1385ساعت 11:37 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

من فردا می رم شمال ... اینا می گن شنبه یکشنبه بیایم ... اما اگه به من باشه می خوام تا آخر تعطیلات بمونم تو اون ویلای پر از خاطره ی هچه رود! ... این هچه رود اصلا خاطره از اسمش می باره! یعنی چی هچه رود!؟!؟ ... اما جای خوبیه ... اون ور خیابون که دریاس! دست چپ سوپر موپر و رستوران و از این حصیر فروشیا و ایناس، دست راست هم به فاصله ی یک کیلومتر هتل هایت و نمک آبروده! ... مدتی نمی رفتیم اونجا ... چون بچه های دوست بابام (صاحب ویلا) یه بار تو راهش تصادف کردن و ... فینیش. دم سیاه بیشه رفتن تو دره. بیچاره ها ۸ و ۱۰ ساله بودن با پدر بزرگ و مادر بزرگشون همگی جا به جا مردن ... من که سه چهار سالم بوده اون وقتا ولی خب خیلی اتفاق بدی بوده دیگه ... حالا یه دو سه سالیه باز می ریم با همون دوست بابام که بازم بچه دار شدن ...

بهر حال امیدوارم به اندازه ی کافی بمونیم ... چون اصلا امسال تهران رو دوست ندارم عید.

نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین 1385ساعت 10:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (11)|

صبح اول فروردین با سروصدای یک عدد برادر که داره می ره اسکی (بیکاری رو حال کن!) بیدار شی چطوره!؟ بعدش هم شهرام شب پره بذاری عین این الکی خوش ها جواب اس ام اس بدی به مردم ... عاطفه جون هم مثل این برادر ما تشریف بردن اسکی. من هم به همه شون می گم بیکار ... ! البته پدر مادر عاطی رو فاکتور بگیرید، جسارت که نمی کنم!

من تا ۱ دقیقه قبل از سال تحویل داشتم می چتیدم! با سوده که با وبکم چمدونای بسته شو نشون می داد که یک ساعت بعد می خواست بیاد ایران! با بعضی ها که شیمی آلیشون خیلی خوبه! با حمیدرضای بدبخت! می دونستین این بشر یه ۶ ماهی می شه تنهاس؟ یعنی مامانش اینا رفتن خارج! ولی این اینجاس تنها!

عموی بابام قبل از عید نزدیک بود فوت کنه! یعنی افتاد دست و پاش شکست. دکتر گفت باید عمل کنیم با ریسک خیلی بالا چون یا توی عمل می ره یا بعدش! از همه امضا گرفتن و چی و چی و ... ! نشون به اون نشون که بعد از عمل سر و مر و گنده بهتر از قبل! انگار نه انگار که از نظر سنی یه یک سالی فقط از خدا کوچیکتره! حالا باز ما عید باید بریم دیدنش!

این شهرام شب پره خیلی چیز هجویه ها ... خیلی! (کپی رایت این هجو مال سورناس!)

نوشته شده در سه‌شنبه 1 فروردین 1385ساعت 09:11 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

دیروز روز عجیبی بود ... اینو درختای میدون آرژانتین هم شهادت می دن ... می گی نه؟ برو ازشون بپرس ...

نمی دونم این حرفا رو دلم می خواد بنویسم یا نه؟ اما انگاری انگشتام دست من نیستن. دارن می نویسن! ... نمی دونم این بهاری که ما ازش حرف می زنیم یعنی چی؟ واقعا یک دقیقه قبل از سال تحویل با یک دقیقه بعدش چه فرقی داره؟ چرا این همه جنب و جوش تو این مردمه؟ به چی می خوان برسن؟! امیدوارم نه فکر کنین دیپرسم نه سعی کنین امید بدین یا توجیه کنین ... من فقط فکر می کنم بیهوده س ... این جنب و جوش رو می گم ... این جنب و جوشی که من ازش امسال خیلی زیاد فاصله دارم ... خیلی زیاد ...

دیروز داشتم مثل مریم رو می خوندم! برای عید چه شورو شوق مزخرفی موج می زد توش! چیز شرم آور این بود که بعضی وقتاش باورم نمی شد اینا نوشته های من باشه ... یعنی آدما این قدر عوض می شن؟ ... نمی دونم ... بهترین کار با حال این بود که با عاطفه صبحا بریم پارک! و کلی ردپا از دوستی که حذف شد ... می ترسم! ... از اینکه سال دیگه عید بیام بگم اینا رو کی اینجا نوشته! من بودم؟؟ می ترسم از خیلی چیزا ... خیلی چیزا.

اوکی ... اصلا تسلیم ... این تغییر و تحول بیهوده نیست ... الکی نیست ... اما من آمادگیشو ندارم ... با من هماهنگ نشده ... منی که احساس می کنم سالی که داره تموم می شه خیلی سال بدی بود ... خیلی ... مخصوصا تابستونی که می دونم یادم نمی ره ... آخه همیشه خاطره های بد به یادموندنی ترن ... یا من اشتباه می کنم؟ ... نمی دونم ... سال بدی بود ... جدا از مشکلات مزخرف تابستون، پر بود از لحظه های بدی که داری دست و پا می زنی بین یه سری چیزای بی خودی که می دونی با تمام وجود بی خودن ... و یکی هی داد می زنه از درونت که تو مال اینجا نیستی، تو مال این حرفا نیستی ... اه!

می دونی؟ اصلا عید از همون سالی که کنکور داشتم برا من ابهتشو از دست داد. آره از همون سال. از همون سالی که با تموم وجود درک کردم این من نیستم که دارم برا زندگیم تصمیم می گیرم ... و این واقعیت تلخیه! خیلی تلخ. و حالا که پرت شدم جاهایی که نمی دونم آخرش چی می شه ...

بگذریم ... دیروز روز عجیبی بود ... کاش می تونستم با کلمه ها توضیحش بدم ...

 پ.ن۱:باید یه ذره خودمو مرتب کنم ...

پ.ن۲: من فقط می خوام ببینم این فیلم آقا و خانوم اسمیتو چه جوری می خوان نشون بدن تو تلویزیون! این سانسور هم برا خودش دکترا می خواد ها!

تکمیل : نرگس خیلی دلنشین نوشته :) 

 

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1384ساعت 08:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

سارا حرفای خوبی زده بود که خواستم همین یکی دوتا خواننده ی اینجا هم ازش محروم نمونن ...

« تصمیم خودتو بگیر! تو هم خود تحلیلی رو بر خودت حروم می کنی و هم روزانه نوشتن رو... حالت بعدی می شه همین پست اینبارت‌! یعنی هر چند وقت یه بار بگی حس نوشتن نیست !...

ما حس رو نمی ذاریم نفس بکشه... اونوقت می شینیم می گیم حس عزیز! کجایی که یادت به خیر...! (یه نکته دیگه هم هست... حس از آسمون نمی آد!... حس رو باید پر و بال داد!... حس رو باید متولد کرد و گذاشت رشد کنه...)

به قول اون دوست غیبگو، هر چی می خوای بگو که هر چی می گی خوبه :) »

....

با تشکر فراوان از مهندس سارای عزیز! (ترم آخری بذار یه ذره اذیتت کنیم!) ... کاملا موافقم که حس رو نمی ذاریم نفس بکشه بعد می شینیم براش مرثیه سرایی می کنیم (کاری که خوب بلدیم ... ) اما خودت کلاهتو قاضی کن ... این حس هایی که ازش حرف می زنی و می زنیم تا حالا چقدر باهامون یار بودن؟ ... وقتی نباید می بودن، خیلی پر رنگ و پر انرژی، بودن ... و وقتی باید می بودن، ...... دستمون مونده تو حنا ... این می شه عکس اون چیزی که تو گفتی «حس رو باید متولد کرد» ... حالا هی من نوعی زور بزنم که حسم بیاد ... وقتی دست من نیست ... بی فایده س ... اینا همه ش حرفه  ... به قول خودت یه چیزی این وسط مسطا باید جا به جا شه ... نمی گم همه چیز سر جاش باشه ... من خودم به شخصه با نظم و ترتیب میونه ای ندارم ... لازم نیست همه چیز سر جاش باشه ... فقط شاید باید جای بعضی چیزا عوض شه ... بعضی چیزایی که شرایط همه چیز رو این قدر بغرنج جلوه ندن که یکی مثل من تو کشف حس هاش و حالتهاش وا بمونه ...

شاید دارم هذیون می گم ... منظورمو شاید نتونم برسونم ... این خصلت جدیدمه ... گفتم که بدونید.

پ.ن از همین مهندس بی نظیر: هیچ چیز نمی تونه مطمئن تر از سرمایه گذاری روی زمان حال باشه...

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384ساعت 08:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (9)|

از اونجایی که رییس دانشگاه شریف جدا از اینکه رییس دانشگاه شریفه، یک پسر عمه ی مهربان برای مامان عاطفه جان می باشد، بنده در همین نقطه خودم رو وارد ماجرا می کنم و کتک خوردنشون رو محکوم می کنم و خوشحالم از اینکه زودی از بیمارستان فرستادنشون خونه!

.....

به جای اینکه آقای سهراب پور رو بزنن داغون کنن پاشن بیان رییس دانشگاه عزیز ما یعنی جناب حجت الاسلام شریعتی رو از رو زمین بردارن چون من و بقیه ی دخترهای دانشگاه تحمل نگاه اون مرتیکه ی هیزی که به عنوان حراست وایساده دم در و خیلی خودمونی بهت می گه این مانتوت کوتاهه بلندش کن، رو نداریم .....

الان دارم حرص می خورم ... مشهوده؟

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1384ساعت 09:19 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

آهنگای هادی پاکزاد رو خیلی دوست دارم. خیلی زیاد . مخصوصا «من» رو.

 

نوشته شده در سه‌شنبه 23 اسفند 1384ساعت 10:33 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

ببین! چه فرقی می کنه من کلاس سلیلی رو نمونم و با بچه ها بریم یکی از کافی شاپ های برج سایه؟ ... توی راه هم کلی با نیلو خدا رو شکر کنیم که خوب شد نینا با فرناز اومد چون ما خیلی حرفی با فرناز نداشتیم و فضا سنگین می شد ... به نظر من هیچ فرقی نمی کرد این دوتا کار ... که ما دومی رو انجام دادیم ... بعدشم نینا رو پرت کردیم ! ونک و نالون رفتیم کلاس آذی ... که اومد گفت امروز جلسه دارم، خدافظ! و چون قبلش من آرزو کرده بودم نیاد، نیلو می گه چرا این خدا اینقدر تازگیا با دلت راه میاد؟ و من وحشت میکنم ... ! در نتیجه با خوشحالی به نینا گفتیم که حاضر شو بریم یه چیزی بخوریم با هم! ... و شنبه هم توی سوپر استار علیرضا دبیر رو دیدیم که داشت از اون پیرمردی که میزها رو تمیز می کرد تشکر می کرد.

در ضمن ما آخر سر تو همین بخارست جوون مرگ می شیم. اینو نیلو وقتی یه ماکسیماییه داشت لهمون می کرد گفت ... و احتمالا توی بیمارستان پاستور نو یا آسیا یا اون یکی که اسمش یادم نیست پارچه ی سفیدو می کشن رو صورتمون ... ببین کی گفتم!

 

پ.ن: دیدی حرفی نیست؟! ... یا به قول گلی که نمی دونم چرا تعطیلش کرده سخنی نیست ... !

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند 1384ساعت 07:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

یک نکته ی مهمی دیده می شه ... اونم اینه که من حرفی برای گفتن حس نمی کنم ... می تونم بنویسم ها! تا هر وقت که بخوای! خدا رو شکر این نینا و نیلو و عاطفه و کلیه افراد دوروبر یک عالمه شیرین کاری دارن که می شه اینجا تعریف کرد! ولی من دوست ندارم این کار رو بکنم. همین دیگه ... یه ذره بی مزه شده نوشتنام ... اونم به این دلیل که حرفی برای گفتن نمی بینم ... نمی دونم چی بشه.

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند 1384ساعت 09:16 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|
<<  1    ...    16    17    18    19    20  >>