X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

تازگی ها فهمیدم که یه بیماری مادر زادی داره که الان نشون داده. مربوط به دریچه ی قلبش... چند روز پیش هم آرزو حال مامانشو که توی آی سی یو ئه از من می پرسید.... فقط نگاش کردم....گفتم نمی دونستم. به روش نیار....

عقلم می گه یه زنگ خشک و خالی بزن. نمی میری که. اما دلم هی اون سردرد ها و اعصاب خوردیایی که تو این سن واقعا جزو بعیداته یادم میاره....اون همه حرص و جوش... اون همه توجیه برای کارای نکرده....با یه عالمه چیزایی  که... .. ... .

آره. این دل سنگم نمی ذاره. نمی خواد.

به این جور آدما می گن «کینه ای» ؟؟؟

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

نمی دونم . . . شاید تقصیر همین اولین برف زمستونی باشه . . . شایدم نباشه، اصلا تو فکر کن تقصیر منه، یا تو، چه فرقی می کنه، مهم و تاسف برانگیز اینه که، یکی مثل من، یاد یکی مثل تو افتاده.

نمی دونم چند سال پیش بود، تو فکر کن دو سال، همین اولین برف زمستونی، گوله گوله اشک برام آورد . . . من بین هزار جور درس و تست سرگردون بودم و این تو بودی که تا ۱۱ صبح می خوابیدی و ۱ می رفتی دانشگاه . . . شبانه قبول شده بودی.

بعد از کلاس آقای کیوان، برف رو که دیدم، دیگه چشمام مال خودم نبود. رو کم کنی آسمون :) . . . الهام ازم پرسید چمه. نگفتم. اما شقایق فهمید چمه. از کجا؟ نمی دونم . . . آره! من داشتم یه دوست داشتن رو تجربه می کردم.

و چه دوست داشتن مسخره ای . . . می ترسیدم ببینمت. می ترسیدم از اینکه دوباره شروع کنی به حرف زدن و من لجم دربیاد . . . من و تو، پارتنر های خوبی برای هم نبودیم. هنوزم نیستیم. ولی، نمی دونم چرا هنوزم بعضی وقتا که می بینمت، یا بعضی وقتا که جایی گیر می کنم، فکرم میاد سراغت . . .

هی، ببینم! فکر می کنی تقصیر همین اولین برف پاییزی باشه؟ من پایه نیستما . . .

نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1384ساعت 10:59 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (12)|

هر روز صبح، کسی پیدا می شود که مرا تا گذرگاه ارواح برساند. تو فکر کن پدری، خواهری، برادری، گاهی هم دوست برادری. و من از همه شان تشکر می کنم. و در مورد آخر کمی بیشتر!

 می دانی گذرگاه ارواح کجاست؟ ــــ نه نمی دانی. آخر این اسمها را من خودم می گذارم. روی خیابانها، آدمها، وسایلم، کارهایم، حتی کارهای شما! خب داشتم می گفتم... گذرگاه ارواح همان جایی ست که خانه ی ارواح وجود دارد... خوابگاه دختران را دیده اید؟ آن خانه ی متروکه همان خانه ی ارواح من است...ـــــ

سوار تاکسی می شوم...اگر پاریکال بیاید، ۴۰۰ تومان می گیرد، اما کالسکه ی آناستازیا با آن غرور بی معنی اش ۴۵۰ می گیرد... به پل حماقت که می رسیم، پیاده می شوم. تو شیشه ی ماشینهایی که به سختی تو کوچه پارک شدن خودمو برانداز می کنم. تا یواش یواش ساختمون قرمز رنگ پیدا بشه... با اون تابلوی آبی. اشتباه که نیومدم! پس واردش می شم... طبق معمول هر روز این دکتر کوئیلوئه که بهش سلام می کنم. جالبه... پیرمرد هزار بار شده که اول اون سلام کرده! درس دادنش عین کتابای پائولو کوئیلوس!

ساعت ۹.۳۰ میایم تو حیاط! طبق معمول همه هستن. یوگی، دوستاش، انتفاضه، پینوکیو، نارنجی، چشم گنده، بابایی، آناناس، قاتل حرفه ای، بچه محل...

میریم تو سلف! فیله استیک با سس قارچ (بخوانید درنا برگر!) می خوریم! شاید فیلیکس کینگ یا گاس باشن که با نینا کل کل کنن سر حساب کردن، اما اگر نباشن، خب ۶۰۰ تومن که بیشتر نمی شه! یه شیشه اخم هم همون جا می خریم. بیرون که میایم یه وقت ممکنه لازم بشه بکوبونیم به برج باریک وسط حیات، بالای سر جومانجی و قاتل حرفه ای. خرده هاش می ره تو چشمشون. ببینم...، شما که از میمون فیلم جومانجی انتظار ندارید چیزی بفهمه؟ هان؟

حوالی ظهر می رم پیش خانوم هویشام... دلم براش چون می سوزه، بی خیال رفتار بی ادبانه ش می شم! فراموش می کنم که اینجا دانشگاس! یه سری هم باید برم عمارت فرگوسن. پیش پرین (به کسر پ!) خیلی کار تایپی پیشش هست! کلافه س! بهش بازم وقت می دم! عجله نکن پرین جان :) ... برگشتنه تن تن در رو برام باز می کنه. تشکر می کنم. خواهش می کنه! از جلوی اتاق دکتر کوئیلو رد می شم! هوس می کنم یه کاغذ بنویسم : آمدیم نبودید! ... خل شده ام!؟!

.      .       .

شب، بازم میام زیر پل حماقت، باید سوار بشم. ممکنه بچه محل، صورتی یا معصومیت از دست رفته هم اونجا باشن! خودمو با بدبختی می رسونم به گذرگاه ارواح. داش آکل وایساده کنار ژوپیتر...لبخند می زنم! قبل از سوار شدن می پرسم تا آخر خیابون می رید! گردن کج و لبخند منو که می بینه، می گه: چی کارت کنم! سوار شو بینم! و من باز هم لبخند می زنم... آخرای سربالایی تند که می رسیم، کرایه شو می دم! ۲۵۰! یه دستی به سبیلاش می کشه و پول رو می گیره! عاشق اون هیکل گنده و سبیلای داش مشدیشم! همیشه وقتی داری پیاده می شی آرزوی موفقیت می کنه برات! البته به سبک خودش... یادم باشه یه بار ازش عکس بگیرم....

با اینا زندگیمو سر می کنم 

.   .    .

پ.ن:  . . .

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 دی 1384ساعت 11:17 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

ــــ بیا از فردا همه چیز رو فراموش کنیم...

= باشه... فراموش می کنم که تو چه آدم عوضی ای هستی

ــــ برگشتنه یه پاکت سیگار برام بگیر...

 

پ.ن: یه دیالوگ سربازهای جمعه خیلی تو ذهنمه: «تو مهارت پیدا کردی».... و اون یه تیکه که آصف (بهرام رادان) تو اون هیلی ویلی پافشاری می کرد «برگشتنه تو هر حالتی من می رونم»...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 دی 1384ساعت 11:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

نوشته شده در سه‌شنبه 13 دی 1384ساعت 09:51 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

حالا همین چند روز که پر از اتفاقه باید عاطفه از دستم اینقدر ناراحت باشه که یه حال نپرسه...حالا همین چند روز....

بد دردیه اینکه بخوای و نیاز داشته باشی حرف بزنی اما کسی نباشه که گوش کنه. و تو هی به روی خودت نیاری و.....تلاش کنی، بگردی، به این و اون بگی... بخوای کسایی رو ببینی....نشه....بازم هی به روی خودت نیاری....تا یه وقتی مثل الان که بترکی. مسخره س ولی حال هدیه تهرانی تو فیلم آبی وقتی می گفت «اشکالی نداره بغضم بترکه» رو الان درک می کنم///

احتیاج دارم با یه بزرگتر از خودم حرف بزنم. کسی نه از جنس کسایی که تا حالا بودن.... یکی که بفهمه چی می گی. تجربه کرده باشه.... شاید کسی از جنس همون پدر بزرگی که کم کم داره برام می شه یه عقده... عقده ها همین جوری به وجود میان دیگه... نه؟

هیچ کس نفهمید...اما اون تصادف لعنتی با اون موتوریه، تاثیری بد تر از اونی که خودمم فکرشو می کردم روم گذاشت....اون لرزش پا.....حتی عاطفه نفهمید من اون شب چه حالی دارم و گفت که داری خودتو لوس می کنی... نمی دونم شاید تاثیر حرفای من کم شده. حرفام عمق ماجرا رو منتقل نمی کنه.... امروز وقتی فهمیدم بابا باید یکشنبه برای عمل بستری شه، دیگه هنگ کردم....شاید موضوع مهمی نباشه برای تویی که داری می خونی یا عاطفه یا نینا یا هر کس دیگه ای....اما برای من مهمه.....حتی اگر عملش خیلی پر اهمیت نباشه....اما برای من مهمه.....وقتی بابا می گه بیمارستان بانک ملی نزدیک کافه نادریه که تو دوست داری....و قول می ده که بعد از عمل بریم کافه نادری با هم.....

آدم که تو فشار باشه خل می شه..... اجازه نمی دوم آرزو یک ساعت سخنرانی کنه.... خیلی راحت می گم باشه یه قرار بذار این آقا محمدرضاتونو ببینم. آرزو جا می خوره. انتظار داشته یه عالمه حرف بزنه و بعدش من باز یا هیچی نگم یا بگم بذار فکر کنم حالااااا .... این یه دهن کجیه. به خودم. که نتونستم چار تا کلام حرفمو حالی مردم کنم که اینجوری تنها بمونم.....

فردا خودم تنهایی می رم حکم.... چقدر اینو اون بگن نمی شه بذار بعدا.....می رم همین کانون پرورش فکری تو وزرا...۵ دقیقه که بیشتر تا دانشگاه را نیست....

هی فکر می کنم....به چیزایی که می نوشتم، اون دو سه تا دفتری که برای خودم بود، بعدش اون چیزی که چاپش کردم تو نشریه ی دانشکده. اون وبلاگی که سعید ازم خواست با هم بنویسیم.... سعیدی که فکر می کردم آدمه....ولی نبود. وقتی گفت که منو دوست داره...اما محمد مانعشه....دیوونه بودن جفتشون. چقدر راحت محل ندادم به هیچ کدوم از اون دیوونه ها....وقتی سعید عاشق شقایق شد، من تو بهت بودم که محمد اومد جلو که دیگه سعیدی در کار نیست که مزاحم باشه....و گفت که بیشتر از سعید منو دوست داره.... دیوونه بودن همه شون...اول شقایقو از زندگیم حذف کردم، بعد سعیدو، بعد محمد رو.... گفتم بی خیال، زندگیه دیگه. می شه دوباره شروع کرد. یه دید جدید...اومدم وبلاگ نوشتم... یکی دوتا سه تا ..... اما الان می فهمم که اثراتی که اونا روم گذاشتن خیلی وحشتناک و دیوونه کننده س... نمی دونم چرا الان داره نشون می ده.....

فکرم کار نمی کنه....این ترم اگر جبر و ریاضی رو با هم نیفتم، یکیش رو شاخمه....

می دونی؟ مهم نیست.... من الان این حالو دارم... ولی خوب که می شم بالاخره...همه ی اینا رو حل می کنم. من هنوز غرورم رو دارم. این خیلی مهمه....

اینا رو نوشتم که ثبت بشه.... ثبت بشه که یادم نره این همه روز یکی رو پیدا نکردم که حرفامو گوش بده.... ثبت بشه که یادم بمونه کسی دیگه حرفای کس دیگه رو ارزش نمی ده..... یادم نره تنهام...خودمم و خودم و خدا....

اینا رو نوشتم که تا همیشه یادم بمونه....

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست!|

 

Back when I was a child, before life removed all the innocence
My father would lift me high and dance with my mother and me and then

Spin me around ‘til I fell asleep
Then up the stairs he would carry me
And I knew for sure I was loved
If I could get another chance, another walk, another dance with him
I’d play a song that would never, ever end
How I’d love, love, love
To dance with my father again

Luther Vandross lyrics

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

محمد آقا می گه ما پیر شدیم اما بچه پیر شدیم.... نمی فهمم چی می گه. لیلا می گه یعنی جوونی نکردین؟ می گه آره. ... .... سعی می کنم نشنوم. عوضش فکر می کنم. یه ترسی برم می داره. نکنه منم رسیدم به سن محمد آقا همین جوری فکر کنم. فکر دردناکیه. این درد تو صداش بود...کاش تو چشماشم نگاه می کردم ببینم دیده می شه یا نه....بد مواقعی سر به زیر می شی مریم...بد مواقعی....

می خوام روزه بگیرم. روزه ی سکوت و نگاه! چقدر حال می ده وقتی یه نفر باهات حرف می زنه، تو فقط تو چشماش نگاه کنی.

هی جوونی چیه؟ خوردنیه یا پوشیدنی؟ دیدنیه یا شنیدنی؟ اصلا جسمه یا حسه یا فقط یه داستانه؟ من اگر بخوام جوونی کنم باید چی کار کنم؟

فربد یه چیزایی می گه. درک من از حرفاش همین قدر بود که بیا با دوست من دوست شو. اسمش محمدرضاس! یه ساعت و نیم از کمالات محمدرضا میگه. چیزایی که در وصف سر به زیری و نجیبیش می گه بیشتر منو یاد آدمای بی دست و پا و چلفت می اندازه

نینا می گه تو خل شدی! بهتره رو پیشنهاد آرزو و فربد بیشتر فکر کنی! از نظر اون علاج کار یه جنس مخالفه که جمع و جورت کنه! اما عاطفه به شدت مخالفه. اولا چون طرف دوست فربده ثانیا «به هزار و یک دلیل که تجربه کردم»! نیلو هم معتقده باید رله تر از این حرفا رفتار کرد!

 این وسط تنها کسی که فکری نمی کنه و نظری نداره منم...تا حالا شده مغزتون بغض داشته باشه؟

تکمیل: خدایا شکرت که من سالمم، گرمم و امیدوار...خدایا مرسی که من تو رو می پرستم. بیچاره بودایی ها....

 

نوشته شده در جمعه 9 دی 1384ساعت 12:23 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

هی رفیق! می دونی؟  آدما مجبور نیستن هوای هم رو داشته باشن.

دنیای مجازی و واقعی خیلی هم با هم فرقی ندارن.

هی رفیق! ما حق داریم خل بشیم یا از دست هم خسته بشیم.

ما که تعهد ندادیم اینجوری نشه. تازه می دادیم هم باکی نبود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 دی 1384ساعت 07:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

بعضی اوقات آدم باید (نه این که دلش بخواد ها، باید) یه چیزایی رو برای یه کسی بگه. بعضی وقتا اون کسی نیست. گم شده.

من خواب دیده‌ام
که کسی نمی آید
کسی به فکر ما نیست
و کسانی که دوست داریم
هی کم و کم‌تر می شوند                                           (سارا محمدی)
.
.
.

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 6 دی 1384ساعت 06:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

پاشین برین این پرسشنامه رو پر کنین! بالاخره ما باید هوای هم رشته ای ها  رو داشته باشیم! دقت هم بکنید! پروژه کارشناسیه. شوخی نیستا!

پ.ن: حس امروز من هیچ ربطی به مصدق خوندن و چشمای سبز اون پسره تو صف تاکسی نداره! داره؟؟

آگهی بازرگانی:به مقادیری اعتماد به نفس برای رانندگی نیازمندیم! از تصادف اون روز، هر چی داشتم خرج کردم.

پ.ن۲: با یه فال دیگه چه طورین؟

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود         تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی        جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

پ.ن۳: این حافظ هم شوخیش گرفته ها

نوشته شده در شنبه 3 دی 1384ساعت 09:24 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

سامولیکم!

من از این طوری جاهلی (لاتی؟) حرف زدن خیلی خوشم میاد! ولی نه اینکه خودم حرف بزنما! یکی حرف بزنه من گوش بدم! منو یاد اون دختره می اندازه تو مدرسه مون که هر وقت من گوجه فرنگیای ساندویچم رو درمیاوردم می گفت: آخر سر یه گوجه فرنگی فروش میاد تو رو می گیره!!! گوجه فرنگی فروش! کجاییی؟؟؟؟ بیا منو بگیر!! د بیا دیگه!

خب ما چند روزی رفتیم کیش. هواش خیلی خوب بود. بهاری. شب یلدا کنار دلفینای شیطون! چقدر دلفین موجود پر انرژی ایه. بهتون توصیه می کنم برا گرفتن انرژی و روحیه، شده یه روزه هم برید کیش پارک دلفینا رو ببینین و برگردین! بهترین قسمتش، وقتایی بود که کنار دریا رو اون صندلیایی که خودشون گذاشته بودن دراز می کشیدی و آفتاب بی رمقش رو حس می کردی و وقتی باد می خورد به پوستت و توی موهات می پیچید کیف می کردی....داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه همیشه باد رو رو پوستت و توی موهات حس می کردی؟ واقعا حس خوبیه...برا همین یه دونه حس، حاضرم پسر بودم! :)  بدترین قسمتش هم وقتی بود که با سرعت داشتم با دوچرخه دنبال نسیم جان می رفتم که یه هو به جای دسته ی دوچرخه ترمزش رو گرفتم و با مخ اومدم رو زمین! مقادیری جراحات سطحی! (حالا همیشه ترمزهای این دوچرخه ها خرابه ها!!) ولی یکی باید میومد اون چند تا پسر ننر که نمی دونستن با دیدن این ماجرا چه جوری خودشونو خالی کنن رو یه ذره می زد! ولی فکر کنم خیلی خنده دار افتادم!

سخنی با دوستان!!

نرگس جان! اگر تو مشهد دعا نکنی خدا به همه ی ما یکی یه عقل سالم بده (توهین نباشه! خودمو می گم!) برگردی تهران قورباغه شدی!

بنده از همین تریبون اعلام می کنم که سال دیگه شب یلدا همه تشریف بیارید دانشگاه سارا اینا! با مسئولیت من!

مریم جون وبلاگ جدیدت مبارک! (مریم هم درد منو داشت )

راستی سورنا! آذین اسم دختره یا پسر؟ من گیج شدم!! اگر پسره پس چرا اسمش آذینه! اگر دختره پس چرا داره با فاطمه عروسی می کنه؟!

دعای هفته : خدایا یه کاری کن اشکان آپ کنه

 

نوشته شده در شنبه 3 دی 1384ساعت 07:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه؟      مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول     عاقبت با همه کج باخته ای یعنی چه؟

پ.ن.۱: هویجوری!

پ.ن.۲: پست قبلی زیادی غمبار بود! (غمبار = ؟!) 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1384ساعت 10:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (10)|

امروز من زدم به یه موتوری...مثل یه کابوس بود هنوز دارم می لرزم....نمی دونم چرا گریه م نمی گیره بلکه یه ذره بهتر بشم....گرچه الان دیگه همه چیز تموم شده و هیچی برای ناراحتی نیست....اما من نمی دونم چرا می لرزم.....

چند روز پیش رئیس آموزش سر یه موضوع واقعا الکی از نیلوفر تعهد گرفت. اونقدر جلو همه تحقیرش کرد که من و نینا هاج و واج مونده بودیم زنیکه ی روانی رو نگاه می کردیم.....

دو هفته ی پیش درسا با برادرش رفته بوده مهمونی تولد یکی از دوستاشون که یه عالمه بسیجی میریزن و می گیرن و میبرن و اصلا نمی تونی تصور کنی که دختری مثل درسا رو ۲۴ ساعت توی بازداشتگاه نگه داشتن....وحشتناکه.....به دلیل اینکه تو اون مهمونی مشروب بوده باید شلاق بخورن....البته صاحب مهمونی همه چیز رو گردن گرفته که مشروب ها رو مهمونا نخوردن....اما خب اونا که حرف حالیشون نمی شه....درسا از ترس چندین روزه رنگ پریده س....

صبح حال اینا رو دیدم، با نینا تصمیم گرفتیم امروز که ماشین داریم بریم یه ذره گردش....نیلو کلاس داشت ما رفتیم یه ذره خرید که بعدش برگردیم دم دانشگاه دنبالش بریم ناهار....که تو راه برگشت.......چقدر دلم می خواد هر چی فحش بلدم بدم....ولی حیف که نمی شه...یه موتوری پیچید جلومون ما هم داشتیم حرف می زدیم. من ندیدمش یه هویی خوردم بهش.....وسط اتوبان مدرس.....یه جوونک بود ماکسیمم ۲۲ ساله. نمی خوام بگم از حرفایی که زد و نگاه کثیفش و اینکه تا دید ما ۳ تا دختریم چه جوری گفت حالتونو جا میارم....وقتی داشتم می زدم کنار اتوبان تا پلیس بیاد، پام اونقدر رو کلاچ می لرزید که نمی دونستم چی کار کنم.....واقعا عجیب بود.....اونقدر عصبی شده بودم که خودم خودمو نمیشناختم.....دست و پام عین این پارکینسونی ها (درست نوشتم؟) تکون می خورد. مردک برگشته می گه به پلیس که این داشت با موبایل حرف می زد.....تو روز روشن جلوی چشم من دروغ می گه برای ۱۰ هزار تومن بیشتر پول.....

همیشه فکر می کردم تو مواقع حساس همیشه آرومم و همیشه می تونم درست تصمیم بگیرم. چقدر به این خصوصیتم می نازیدم. چقدر......اما امروز آنچنان عصبی شده بودم که......تازه می تونست اتفاق بدتری بیفته، اون وقت چی کار می کردی مریم؟؟ همیشه فکر می کردم ساده بودن صفتیه که من ندارم. می دونم چی کار دارم می کنم و چی کار باید بکنم....چقدر می نازیدم به این خصوصیت خیالی....امروز فهمیدم آنچنان ساده م و خر که....... امروز اگه نینا نبود نمی دونم الان کجا بودم و چی  شده بود......چرا زندگی تو این شهر رو بلد نیستی؟؟؟؟؟؟؟ خیلی وضعت خراب تر از اونیه که فکرشو کنی....

امروز که نخواستم به بابا یا برادرم خبر بدم همه ی اینا رو راجع به خودم فهمیدم....همیشه اونا هستن که نذارن آب تو دلم تکون بخوره....اما وقتی خودم باشم و خودم، هیچ غلطی ازم برنمیاد.....

عصر هم عاطفه زنگ زده با یه عالمه حرف. بهش گفتم نمی تونم تلفن حرف بزنم، گفت برو بابا تازه می خوام  بیام خونتون الان. گفتم نه عاطی می خوام برم زیر پتو بخوابم....می گه تو چرا اینجوری شدی....میگه منم دیروز حالم خیلی بد بود ولی خودمو لوس نکردم....آره شاید دارم خودمو لوس می کنم ولی از عاطی انتظار نداشتم تو این وضعیت اینا رو بهم بگه....بهش اما حق می دم زیادی اعصاب خورد کن شدم. تازه خودشم اعصابش قاطیه. تازه با لحن بدی گفت سفر خوش بگذره و قطع کردیم.....آره شاید سفر حالمو خوب کنه. من فردا می رم سفر....

راجع به درسا....من نمی دونم چرا اینا این همه قاتل و جانی و مردای کثیفی که تو خیابون با یه نگاه کل هیکل آدمو می خورن نمی گیرن شلاق بزنن، اون وقت درسای بیچاره ی من باید از ترس شلاق رنگ به صورت نداشته باشه......تازه اون لب به مشروب نمی زنه هیچ وقت.....ایشالا این کشور رو سر همهمون خراب شه....واقعا تصوش وحشتناکه....درسای تیتیش مامانی....خدایاااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1384ساعت 08:25 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

وقتی بفهمی وبلاگتو چند نفر که دوست نداری می خونن چی کار می کنی؟

اولش که خواستم یکی دیگه بسازم گفتم برو بابا مریم حوصله داریا....همین یکیشم هی می گی دیگه تموم شد و دیگه نمیام و..... ولی خب! یه جورایی از اینکه یه چاردیواری در پیت از این دنیای مجازی که کار جهان اولیا باهاش تموم شده حالا دادنش دست ما جهان سومیا حال می کنم....برا همین اومدم اینجا! این بلاگ اسکای هم که....همون قدیمیه بهتر نبود؟

از همین اولشم از لیست وبلاگای به روز شده حذفش کردم. نمی خوام به جز همین ۴ تا دوست مجازی که لطف دارن، کس دیگه ای بخونه.

با اینکه بی مزه س ولی شروع جدیدیه! فرقش با قبلی اینه که اونجا امنیت نبود اینجا هست.....دیگه هم یادم باشه تو دانشگاه و خونه خاله و عمه نرم پای وبلاگ!

فعلا هم چون نمی دونم اسم براش چی بذارم همون مهم نیست که یعنی اسمش مهم نیست خوبه.

ریگاردز!

تکمیل: ای وااای نمی دونم چرا بازم رفته بود این وبلاگ تو لیست به روز شده ها! مرسی از دو نفری که نظر دادن! من البته قصد توهین نداشتم!

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1384ساعت 06:40 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|
<<  1    ...    16    17    18    19    20