X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

سامولیکم! چه خبر؟ خوب ما رو فرستادین خونه ی بخت ها! (مراجه شود به چند کامنت آخر پست قبل!) غافل از اینکه همین جا بیخ ریشتون هستیم! و به عبارتی تا شماها رو یکی یکی نفرستیم زیر خاک ... ای وااای... نه... ببخشیدددددد! تا شماها رو یکی یکی نفرستیم خونه ی بخت، خودمون جایی تشریف نمی بریم! و هستیم دور هم! :)

حالا یه چیزی بگم بخندیم دور هم! :)))) آقا ما رفته بودیم روز عاشورا یه جایی که پدر دوست بابام یا همون پدربزرگ صالحه اینا! قدیم ها خیلی اونجا برای خودش کسی بوده و خلاصه مراسم که تموم شد خبر رسید که عکس پدربزرگشون رو با کراوات زدن به دیوار اونجا! فرض کنین! چقدر خنده دار!! حالا بیچاره خیلی وقته فوت شده ... نسیم اینا اشک تو چشمشون جمع شده بود و منم هی می گفتم بریم ببینیم! تو این گیرودار بودیم که یه هو یه خانومه اومد جلوی من و گفت عزیزم شما چند سالتونه؟؟!!فرض کن! اون وسط! من همین طوری موندم! خانومه دید بربر دارم نگاش میکنم رو کرد به خانوم دوست بابام و گفت دختر شمان؟ اونم گفت بله!!!!! گفت چند سالشونه؟ گفت دوازده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مااااااااا! نسیم اینا از خنده غش کرده بودن! پاشدن رفتن اون ور و د (به کسر دال!) بخند! حالا زنه مگه ول می کرد! باورش شده بود من ۱۲ سالمه! می گفت برای برادرم می خوام ۲۱ سالشه ...یه ذره فکر کرد و گفت: سنشونم می خوره!!!!!!!!!! می تونم شماره ی خونه تون رو داشته باشم؟ در این لحظه نسیم و خواهرم از خنده منفجر شدن! فرض کن! روز عاشورا! وسط مردم! همه چپ چپ نگاشون می کردن! اما خداییش دست خودشون نبود! خانوم دوست بابا جان فرمودن که نه خانوم می گم که بچه س! همه ی این حرفها رو زیر نگاه جدی مامانم می زد! زنه هم ول نمی کرد! مگه می رفت؟! نسیم اینا دیگه مرده بودن! من فقط هنوز تو کف اون ۱۲ هه بودم! حالا می گفتی ۱۶! چرا آخه ۱۲!!!!!! منم اومدم طرف نسیم اینا! مسخره بازی شروع شده بود! ول کن نبودن! هی می گفتن حالا سر و وضعشم بد نیست ها! لگد نزن به بختت!

ببین اصلا خود خدا نخواست ما روز عاشورا یه ذره ناراحت باشیم! دیگه تا آخر شب اینا داشتن به من بدبخت فلک زده می خندیدن! چند وقت یه بار هم نسیم می گفت آخه آدم اینقدر خنگ! به این گنده بک (منو می گه ها!) میاد ۱۲ سالش باشه؟؟! ... آخه زنه باورش شده بود! نه حالا واقعا! آدم اینقدر خنگ؟؟؟؟؟ :))) ولی یه چیزی مونده تو دلم که ای کاش می گفتم بهش! آخه شما بی جا می کنین پسر ۲۱ ساله تون رو زن می دین. ای واااای ... همین کارها رو می کنن آمار طلاق می ره بالا دیگه! منم که حساس رو آمار! همه ی آمارا باید در حد نرمال باشه! اینا نمی ذارن!

بنده می خواستم بیام اینجا د (به کسر دال!) غر بزن! اما خب حالا باشه بعدا ... !

پ.ن: جریان این مژگان چیه؟ چقدر مدل کامنت گذاشتناش آشناس! D;

پ.ن۲: اشکان جان! ربط اون عکسها به کافه نادری این بود که توی کافه نادری گرفته شده بودن! ولا غیر :)

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384ساعت 01:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

گریه

 کن

گریه

 قشنگه

....

...

..

.

نوشته شده در سه‌شنبه 18 بهمن 1384ساعت 12:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز اومدم خونه، بابا می گه ۴۰ هزار تومن داری به من قرض بدی؟ فکر کردم لابد باز مسخره بازیه. گفتم من که ندارم اما اگه شما بخوای می تونیم کارت سامان مامانو کش بریم ... که برادرم گفت ... جنابعالی جریمه شدین تو خیابون میرزای شیرازی اونم ۴۰ هزار تومن به صورت تسلیمی. یعنی یا دادن بهت یا سوت زدن واینستادی.... من اصلا نمی دونم خیابون میرزای شیرازی کجاس ... ۴۰ تومن؟؟؟؟ برای ورود غیرمجاز به محدوده ی طرح ترافیک ... ببین من اصلا نمی تونم زیر بار برم که یه پلیس دیوونه چشماش آلبالو گیلاس چیده ..... یه بار تو وزرا جریمه شدم برای پارکومتر ... خودم رفتم بانک دادم ... یه بار هم پلیس جلومو گرفت تو همون وزرا ... که بهش گفتم امتحان دارم و گذاشت برم ... اصلا یکی بگه این میرزای شیرازی کجاس؟

حالم به هم می خوره از این پلیسهای بی لیاقت ... یاد اون تصادف با موتوریه افتادم ... پلیسه عین ماست وا رفته بود ... کاش می تونستم حرف بد بزنم ...  یا دیروز که رفتم دم شهر کتاب پارک کنم، نمی دونم از کی تا حالا اونجا هم کارت پارکی شده ... مرده اومده یه قبض از پنجره داده تو ... دیدم یک ساعته س. گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما فقط قبض یک ساعته داریم. گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت دست من نیست. بستگی داره هر روز چه قبضی بدن بهمون. همین طوری مونده بودم. گفتم خب الان من چقدر باید بدم؟ گفت  ۲۵۰ تومن. یعنی پول یکساعته ... اومدم یه چیزی بگم ... اما ترجیح دادم پول رو بدم و برم ... با این یارو کل کل کنم که چی؟؟ ...  اعصابم خورد شد ...

امروز چند بار شد که اومدم حرف بزنم اما کلمه ها نیومدن؟ تعطیل تعطیلم ... ولش کن ... بیشتر از این غر نزنم ... برم یه ذره خودمو مرتب کنم ... اما ... اما ... اما ... امروز برای هزارمین بار دلم گرفت از کارایی که می تونم بکنم و نمی کنم ... می دونی؟ موزه ی هنرهای معاصر معرکه بود ... م ع ر ک ه .... مرسی سارا ....

دلم گرفته ... نه! اعصابم گرفته ...! اعصابم!

نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن 1384ساعت 09:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من دیگه حوصله ندارم اسمای اینو اونو اینجا رمزی بنویسم ... اه ... خسته شدم بابا ... میخوام تو وبلاگم تنها باشم ... می شه؟ تنها با همینایی که دوستشون دارم. اووووووووووکی؟

نمی دونم این حس اعصاب خورد کن مال آینه ست که ازش متنفرم این روزا یا اون ترس الکی و اون بسته آدامسه که مال ۵ سال پیشه ... معذرت از شمایی که الان گیج می شین از حرفای من ...

شایدم این آهنگای جهان که گیر دادم باز اصلا خوب نباشن چون آدم رو ساکت و خالی می کنن ... فردا دوباره پاییز می شه باز ... دل از غصه لبریز می شه باز ... ای آسمون بهش بگو پشیمون می شی ... به سوز عاشقی قسم که دلخون می شی ...

و اینکه واقعا لذت می برم از این حرفای یه هکتار یه غازی که توی اون پستی که راجع به فیلما نوشتم، زدم تا همه ی دوستان فکر کنند که آخیییییی بذار تو همین هپروت خوش باشه فعلا ... ! و منی که می دونم این جورام شوت نیستم ولی شایدم باشم و اگر باشم خیلی بد می شه ...

بعدشم اینکه من استعداد زیادی توی عکاسی دارم. اما یه ذره کشف نشده س ... و اینکه خیلی هم عکسای قشنگ و پر معنی ای می گیرم ... و اینکه بیشتر در قسمت شکار لحظه ها فعالیت می کنم ... و اینکه می دونم الان سارا و نرگس دارن می خندن ...

اینا هم مال کافه نادریه ....

تکمیل: من این عکسامو جمع کنم برم سنگین تره ...

 

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1384ساعت 08:07 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (15)|

آبجی! نمی شه اون روز اول که از جلو قصابی ممد چارچش رد می شدی، اون چادر گلدارتو کنار نزنی و اون چشم لامروت و اون گل و گردن رو نشون ما ندی که ابرام آقا که واسش افت داشت زن تو خونه ش باشه ننه ش رو برفسه خواستگاری پیش ننه ت. به فدای یه موی گندیده ات جون ابرام، آخه لامروت این چش هست که تو داری یا ذغال جکسونه؟ شیش تا شیکم بچه واسه م زائوندی هنوزم چشم دنبالته. برو جون اون کوچیکه که همیشه خدا شلوارش دم فلانجاشه، دو تا شمع نذر سقاخونه ی زیر گذر کن بلکه از حبس خلاص شه و دل ما از این مصیبت درآد. به خدا دنیامون شده آخرت یزید. آخه چه شد که این همه دکون رو رد کردی اومدی جلو قصابی؟ اومدی ابرام رو اسیر خودت کنی؟ ما که اهل زن و زنبیل  نبودیم. اقدس اومد، به ننه م گفتم نه، ننه، ابرام زن بگیر نیس، خوش نداریم غیر مرد کسی تو دست و بال ما باشه. زن جماعت مصیبته. ننه م گفت یعنی منم مصیبتم؟ گفتم نه ننه تو تاج سری، تو سروری. سالی یه سفر می برمت مشهد، دستت رو ماچ می کنم، غلامتم. گفت ننه شیرم رو حلالت نمی کنم تا زن نگیری. اینقده بیخ گوش ما خوند و خوند و خوند که ما شدیم خر، گفتیم ننه، باشه. گفت چه طور دختری بگیرم؟ گفتیم ننه زن دیگه چطور نداره، زن زنه دیگه. مرد نیس که هر کدومش یه دنیا باشه، یکی باشه که خوب بچه بزاد و کاری هم به احوالات آدم نداشته باشه و سور و سات ما رو مهیا کنه. عفت رو آورد، دختر رمضون کله پز، گفتم نه، پری دختر حسن نونوا رو آورد، گفتیم نه، آخه دادششو سه سال پیش کاردی کرده بودیم، خوبیت نداشت فامیل بشیم. صغرا دختر حسن یخی سقای هیئت علی اصغر رو آورد گفتیم نه، حاجیت با خودش گفت اونقدر دست دست می کنیم تا ننه هه خسته شه، بالاخره تو اومدی، ابرام به فدای یه تار موی گندیده ت. آخه این صورته تو داری یا قرص قمر؟ خر شدم ضعیفه، پسره جعلق مزلف نه ورداش نه گذاشت فحش ناموس داد. منم با آچار چرخ زدم تو ملاجشش. عمرا اگه خوب بشه! حالا باهاس حبس بکشیم، پاشو ضعیفه. پاشو برو دو تا شمع نذر سقاخونه کن بلکه قوم و خویش پسره رضایت بدن بیایم سراغ شوما. نوکرتم به مولا.

 ماه عسل پاییزی ... ابراهیم نبوی ... با تلخیص!

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 بهمن 1384ساعت 05:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

چند تا فیلم هندی دیدم ... چقدر زاغارتن این هندیا ... چقدر سوژه هاشون تکراری شده. شاید هزار سال پیش جالب بوده. ولی الان که نیست! لباس پوشیدناشون جالبه. مرداشون خیلی خیلی بد لباسن. زنها هم تا وقتی ساری بپوشن بدک نیستن. اما وقتی می خوان ادای هالیوود و اینا رو دربیارن با اون تاپ های ضایع و دامن های کوتاه؟؟ نمی دونم من که اصلا حال نکردم! فقط یه چیزی ... چه طوری اینقدر هماهنگ می رقصن؟ کی بود می گفت اینا تو ذاتشونه؟

چند تا فیلم دیگه هم دیدم ... تعطیلیه و بی کاری و سستی! فرض کن فیلم دیدن مفیدترین کاریه که می تونی انجام بدی!

devil's advocate - pretty woman حوصله ندارم اسماشونو بگم! همینا دیگه ... بعضیاش جالب بود . مثلا همین devil's advocate. زندگی یه وکیل بود که چه جوری با اومدن شیطان در هیئت یک پدر دلسوز داغون می شه ...

یکی دیگه هم بود، zandelee اگر اشتباه نکنم. ایتالیایی بود. یک زن و شوهر به ظاهر خوشبخت بودن. اما خوشبختی شون وقتی تموم می شه که مرد یه نقاش میاره خونه شون تا ازش یه تصویر بکشه ... و زن عاشق اون نقاش می شه ...

روحیه م عوض شده! با جهان حال می کنم : شمع بزم دیگران شو ، جام دست این و آن شو  ، هر چه بودی هر چه بودم ، بی وفا رفتم که رفتم ...

همین دیگه ...

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384ساعت 12:54 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

می دانی؟

برای بودن ــ تو فکر کن زندگی ــ

چیز زیادی نمی خواهم.

همین که باشم و کسی باشد که، باشد

و چشمهایی و دستهایی و نگاهی که بخواهد باشی.

 ...

اما ... آن یک صفت ترسناک چه می شود؟ ... نمی شود نباشد؟

............

نگو که یا آن یا این ...

گرچه، می دانم ... یک جا جمع نمی شوند ... لا اقل برای چون منی ...

و من،

با بی شرمی،

دومی را برگزیده ام ... که اولی را نابود کرده است ...

وگرنه ... بودند نگاههایی که می خواستند باشی و باشند ...

..............

و تویی که خودت را هم غریب می پنداری ... دیگر چه حرفی برای گفتن می جویی ... ؟

برو ...

دگر هیچ مگو، و برو ...

اصلاحیه ای بنویس به بلندای غرور پستت ...

که نه خواست و نه گذاشت باشند آن نگاه ها که می خواستند باشند ...

ریز ریزش کن اصلاحیه را

و بخور ...

چه می دانی؟

شاید تو هم از آن دسته آدمها باشی که معده شان به مغزشان فرمان می دهد ...

شاید ...

         تو هیچی . . .

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384ساعت 12:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

من خوبم ها ... فقط اگر کسی پیدا بشه باهام بیاد یه گوشه ای یه ذره گریه کنیم، خیلی بهتر می شم ...

ب ی   خ ی ا ل


امروز تشریف بردیم انتخاب واحد. می دونستید تو دانشکده ی ما نباید روزانه ها کلاسای شبانه ها رو بگیرن؟ من نمی دونستم! دو تا درس صبح نوشتم، سه تا عصر. یعنی سه تاش می شد تو گروه شبانه ها ... دکتر نعمت اللهی هم امضا نمی کرد ... می گفت گروه خودتونو پر کنین ... تو مغزشم نمی رفت که نمی خوام روزای فرد بیام. نمی رفت دیگه ... من قیافه مو داغون کردم و با حال زار ازش خواهش کردم. امضا کرد. اما نینا قاطی کرد، که یعنی چی مگه ما نباید انتخاب کنیم؟ و ، و ، و  .... برای اونو امضا نکرد ... بعدشم رفت گفت بعد از ناهار بیان بقیه ... نینا که اصلا روزای فرد نمی تونه بیاد. سرکاره. (ورزشکار بید بچه م ... مربی ایروبیکه. مربی ژیمناستیک نی نی کوچولوهام هست!( برگه ی نینا رو گرفتم و از ساختمون قدیمی تا دفترش دنبالش راه رفتم و هی گفتم و گفتم و گفتم بلکه امضاش کنه بره ... اما خب! قبول نکرد ... دم دفترش هم که رسیدیم گفت از اینجا جلوتر نیا ! !

یه هو دیدم نینا زنگ می زنه که من جلوی درم. دارم می رم خونه. خودت ببین چی می شه. اگرم نشد بی خیال!!!!!!!! کی بود می گفت دوستاتم مثل خودت قاطی اند؟؟؟!!! اومدم دادوبیداد کنم که نینای دیونه وایسا ببینم حالمو به هم می زنی با این خل بازیات! که یه هو یادم افتاد که اگر به جای نینا این اتفاق برای من رخ داده بود، اون زنگه رو هم نمی زدم! صاف می رفتم بیرون! و خنده م گرفت ! ! رفتم دنبالش و یه ساعت مغزشو خوردم که وایسا بچه ببینم و اگر نشد اینو بگیر و اونو بگیر!

رضا رو می شناسین؟! نه نمی شناسین! استاد حل تمرین روشهای ما بود این ترم ... minitab هم یادمون داد. سر کلاسش همه ی بچه ها رو به اسم صدا می کرد. و گفته بود ما هم بهش بگیم رضا! مغزیه برا خودش! کلاس جالبی داشت! آدم دوست داشت همه ی حل تمرینا رو بره! حالا اون وسط رضا اومده، نینا براش توضیح داد که مشروط شده و از همین ۱۴ واحد هم ۱۰ تاشو می دن و کاش تو بری بگی به دکتر نعمت اللهی که ۴ واحد دیگه رو هم بده! رضای نامرد (!!) هم به جای کمک، برگشته می گه: نینا! تو با این وضع لیسانستو نمی گیریا! ای خدااااااااااااااااااا!

آخرش دکتر امضاش کرد ...


ب ی    خ ی ا ل  ...

پ.ن۱: ببینم! من جز شرح روزانه، حرف دیگه ای ندارم؟ (کپی رایت از سارا!)

پ.ن۲: کپی رایت عنوان هم ...  از دوست شاعرمون ... با اجازه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 11 بهمن 1384ساعت 10:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

تبسم نقش نیرنگه ... من از شب شاکیم ای یار ...

سه شنبه انتخاب واحده. من باز دچار رشته کم بینی شدم. (کلمه ی مناسبتر پیدا نمی کنم!) جدا از اون همه غش غش دیروز سر جرجیس. (جرجیس یه نفره که توی کامنتای پست قبلی نرگس از آمار دفاع کرده! کار مهمی کرده دیگه!!!). درسای این ترم نمونه گیری۱، طرح آزمایشها ۱، ریاضی و تحقیق در عملیاتن. که البته اگر آخری رو بشه پیچوند، می شه شنبه و دوشنبه از ۱۰ صبح تا ۷ شب. و روزای دیگه هم چشمت نمیفته به چش اون دانشکده ی عزیز! نمی دونم می تونم (می کشم) از ۱۰ تا ۷ بکوب سر کلاس باشم؟ به نظر شما می شه؟ خوشبین نیستم! می گم نمی شه. اما چاره ی دیگه ای نیست. عوضش همه ی کارای یونی ای جمع می شن توی دو روز ... بقیه شو راحتی!

دیروز روز دلچسبی بود ... اونقدر خندیدیم که ...  اما کاش می شد راز اون خیره شدنهای گاه و بی گاه و اون چی بگم های پشت سر هم رو دونست ... در ضمن! تقاطع هم نرفتیم! تو رودربایستی کسی که بلیطها رو گرفته بود و به خاطر اینکه مادربزرگش بستری شده بود تو بیمارستان نمی تونست بیاد. حالا من رسما ....... نه ... هیچی!

دیشب بابا و برادرم از متروی میرداماد تا خونه سه ساعت تو راه بودن. از ۷ تا ۱۱. راهی که معمولا ۲۰ الی ۳۰ دقیقه ای میان. برف که میاد همه چیز قاطیه. یا تو خونه حبس می شی یا تو خیابون. من واقعا لذت می برم!

آقای برادر از یک سفر باز گشته و به طرز شرم آوری سوغاتی نیاورده! یعنی کم آورده! همون نیاورده بهتره! اصولا پسرها دو دسته ن! یکی اونایی که بلدن خرید کنن و سوغاتی بیارن، یکی دیگه هم اونایی که بلد نیستن خرید کنن و سوغاتی بیارن!

این رضا یزدانی (همونی که توی حکم می خوند!) هم خیلی می چسبه ... تو روزای برفی که تو خونه حبسی! مخصوصا آهنگ کافه نادریش. توصیه می کنم همگی دو تا آلبومشو بخرین و گوش کنید و لذت ببرید. صداش شبیه کیه؟ فریدون فروغی؟ فرخزاد؟ چه می دونم!

من می خواستم یه عالمه چیزای دیگه بگم ... اما نگفتم! جاش این هذیون ها رو نوشتم ... چرا؟ چرا آدم اینطوری می شه؟ الان هم دلم می خواد برم شهر کتاب ... یرم فرهنگسرا راجع به کلاس ملاساش پرس و جو کنم ... برم چمن یه دونه از اون پیتزاهای عهد عتیق بخورم. اما نمی شه ... چون صبح در کمال سخاوت ماشین رو (که امروز سهم (نوبت؟) من بود!) بخشیدم به خواهرم! و تنبل خانوم هم که هستم حوصله ی با تاکسی یا پیاده رفتن رو ندارم.

خوش باشید!

پ.ن: دیشب ۲ خوابم برد نرگس و سارا! نشد! :)

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن 1384ساعت 11:01 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بعضی وقتا ... باید یه کاری بکنی ... بایدها .... اما نمی کنی .... و این چیزیه که از همون اول تو من بوده ... می دونی باید یه کاری بکنی. می دونی باید چی کار کنی. می دونی  ... همه چیز رو می دونی .... اما .......

می تونم اینجا به خودم بگم    آ ش غ ا ل   ؟

 

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1384ساعت 10:24 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بنده پست پایینو که نوشتم خوابیدم حدودا سه ساعت! آدم بعضی جاها که می ره فکرش زیادی مشغول می شه، ساعات خوابش می ره بالا! پاشن برن محققان یه تحقیق آماری بکنن ببینن مهمونی رو خواب چقدر تاثیر داره! یعنی ضریب همبستگیشون چند درصده! (از نظر فکری ها! از نظر جسمی که خب مهمونی همیشه خستگی داره!) 

از خواب که پاشدم داشتم به این فکر می کردم که ازدواج زود هم بد نیست ها. درسته دو طرف ممکنه بچه بازی در بیارن خیلی جاها، اما اگر دیر هم بشه دیگه نمی شه! آدما کمتر کوتاه میان. حوصله ی چندانی هم ندارن. ذوق و شوق هم نسبتا کم می شه. توقع هم می ره بالا. اصلا مگه خیلی ها نمی گن آدم خر می شه ازدواج می کنه ... لطفا محققان وقتی تحقیق بالا رو انجام دادن راجع به تاثیر سن ازدواج روی همه چیز هم یه تحقیق داشته باشن!

راستی این که هی می گن آمادگی ازدواج، آمادگی ازدواج یعنی چی؟ (گیر دادما!) من نمی تونم درک کنم آمادگیش چی چیه!

در ضمن! چند عدد بلیط به دستم رسید برای سانس ۱۲-۱۰ سینما آستارا! البته ۱۲-۱۰ شب! اونم چی؟ تقاطع! حالا می ترسم این تقاطع خیلی بی مزه باشه من اینقدر خودمو کشتم براش!

پ.ن: این گوشیه دل منو برده!

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384ساعت 09:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

دیروز صبح با مرمر رفتیم صفا! رفتیم بازاچه ی خیریه ی بابک اینا ... بعدشم ناهار. اونقدر حرف زدیم که من یکی تلافی چند وقت حرف نزدنم درومد! چقدر جالبه می بینی خدا آدمای شبیه به تو خلق می کنه! شایدم تو رو شبیه به اونا! منو مریم خیلی شبیهیم. چه طوریشو نمی تونم توضیح بدم ... برام جالبه که همدیگه رو پیدا کردیم! مگه نه مرمر؟

مدرسه ی عزیزمون دیشب دعوت کرده بود شام! هر سال از این کارا می کنه. یه مسافرت هم که می بره! نمی دونم این کارا رو چرا وقتی دانش آموزیم نمی کنه! حالا خلاصه ... ! عاطفه که گفت نمیام! هی گفتم بیا گفت نه من حوصله ی اینا رو ندارم الان هر کدومشون با یه بچه میان یا یه آلبوم عروسی زیر بغلشونه! راست می گه بچه م! خوب ما دوره ی ۱۱ ایم. مثلا کسی که دوره ی ۱ بوده الان بچه ش می تونه مدرسه هم بره! بقیه هم که ... ! اینا اصلا به سن ازدواج توجه ندارن! دختره متولد ۶۶، تازه از ماه عسل برگشته با همسرش! اون وقت از اون ور هستن ۸-۲۷ ساله ها که هنوز فکر ازدواج به سرشون نزده! گرچه ... تو این جامعه خیلی هم دیر نشده! عادیه! من می گم اونی که میاد اون ۶۶ ای رو می گیره دیگه کیه! بگذریم!

من رفتم دنبال آروز، حاضر نبود رفتم بالا. همون طور که داشت موهاشو سشوار می کشید گفت یه خبر بدم کف کنی؟ منم که خواب آلود رو تختش ولو بودم! یه هو برگشته می گه اینو ببین! توی دوربینش یه عکس نشونم داده! وااااااااااااای کپ کردم! سپیده بود! با یک عدد داماد! بله برون مانند بود! از هیجان نمی دونستم چی کار کنم پاشدم آرزو رو بغل کردم!! حالا هی اون می گه ولم کن من می خواد اشکم دربیاد!

سپیده ... سپیده ... سپیده! توی وبلاگ قبلی یه پست داشتم ... اگر بود لینک می دادم بهش! یاد همون روزی افتادم که رفتیم خونه شو ن و چقدر لحظه های ماندنی داشت اون شب ... اگراشکان اینجا رو می خوند () الان یادش بود حتما کدوم پست رو می گم! گفته بود کلی ترانه از توش درمیاد و من چقدر ذوق کردم! ... سپیده نفر اول نیست از بین بچه های کلاسمون که ازدواج می کنه. اما خب تو گروه ما چند نفر، که اکثرا با هم بودیم و هستیم، اولیه!

شب زنگیدم به سپید ... همین دیگه. گرچه تا بعد از عید عقد نمی کنن. اما خوب دیگه رسمی شده. منم لباس ندارم!

پ.ن: مهندس! امروز روز آخر تابستونه دیگه!!؟؟ مگه نگفتی پایه ی مهمون شدن هستی!!؟؟

 

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1384ساعت 03:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

اگر من الان اینجام فقط به خاطر اینه که دلم گرفته سورنا هی می ره جشنواره من نمی رم! خب ربط داره دیگه! گیر ندین!! همین دیشب بود که گفتم دلم می خواد به نام پدر رو ببینم. تازه شم خودم نوشته بودم که اون جمله ی فاطمه دار رو دوست دارم! ولی چون اون وبلاگ حذف شده بنده مدرکی مدارم!

سورنااااا اگر فردا پاشی بری تقاطع رو هم ببینی من خودمو .... نه بابا چرا بُکُشم !! فقط یه ذره دلم می خواد! حالا اگر دیدی، به بازی های به به (بهرام جان!) دقت کن بیا برای من تعریف کن!

آقا من خل شده بید. باز فردا دوتا امتحان دارم. یکی نیست بگه وقت انتخاب واحد نگاه کن ببین اینا با هم نباشن. حالا خوبه همزمان نیستن.... اخلاقم کامل مونده و روشهای آماری هم مثلا تموم کردم اما الان با تویی که داری اینجا رو می خونی فرقی ندارم!

جبر هم پاس شدم با ده ... مرسی! (از تبریکات احتمالی) ... ۵ نفر رو پاس کرد.... بساطی بود پشت در اتاقش. حتی بهنام خرخون هم با ۹ افتاد. بیچاره نینا بیچاره نیلو. اون بابک پاچه خوار با ۱۲.۵ پاس کرد. بالاترین هم ۱۳.۵ بود ...

اصلا ناراحت نمی شم اگر بهم بگین ناپلئون خانوم ... !

یه چیزی...

من خیلی بچه ی قدر نشناس و بدی ام؟ الان باید برم تو هال پیش مامان و بابای خسته م بشینم. می دونم که دوست دارن اینو. می دونم.  اما خب الان اینجام. می دونی؟ امیدوارم بچه های احتمالیم مثل من نباشن... منی که دائم دم از خانواده می زنم. تازگیا کم میرم پیششون. دائم اینجا توی اتاقمم. این آهنگ دنیا دیگه مثل تو نداره هم که گوش خودمو کر می کنه. چه برسه به اونا! تازه... همه می دونن وقتی عصبانی می شم اون دنس میکسDALE_DON_DALE رو می زیادم! همون که اولش سوت می زنه!  خیلی حال می ده وقتی داغونی! همین دیگه. قدر نشناسم. امیدوارم بچه هام مثل من نباشن!

 

پ.ن: روی کارت معافی برادرم نوشته فقط در زمان صلح معتبر است... من می ترسم. تو فکر کن از قطع رابطه ی بزرگترین بانک اروپا با ایران... من تو دانشکده ی اقتصادیا درس می خونم ...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1384ساعت 09:21 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

جای شما خالی! امتحان جبر رو می گم!

ایشالا ترم دیگه با جمیع بروبچ خواهیم داشت again!!! زندگیه دیگه! پیش میاد! نامرد اونقدر سخت گرفته بود که بچه ها نیم ساعت بعد از آغاز امتحان شروع کردن به دادن ورقه!! اونوقت هم استاد، هم ما، می خندیدیم! منم که همیشه جام یا دم دره یا تو دهن استاد یا تو تخته! این نیلوفر هم که سئوالا رو دیده بود خل شده بود منو از پشت با دو تا دست تکون می داد! تقلب می خواست بچه م! منم هی می گفتم برفه! سفیده! چی برسونم بهت! (البته تو دلم می گفتم! چون اون به اندازه ی کافی تابلو بود!). آخر سر پاشد داد!

اما می دونید چرا ناراحت نیستم؟ آخه بعدش که نمره ی ریاضیمو دیدم شاد شدم! تو چی کار داری چند شدم؟ به این فکر کن که از من بالاتر فقط یه نفر بود! حالا به تو چه که دومین نمره ی کلاس ۱۲ بید! و مثلا نینا که سومین بود، ۱۱ شده بود! از این استاد بیشتر از اینا نمی شه نمره گرفت! همینشم که گرفتیم جزو خوشبخت ترین های دانشکده ایم!

بعدشم به افتخار ۱۲ من (!!!) با یک عدد عاطفه رفتیم تندیس و سینما و ددر!! با کمال آرامش هزار ساعت وایسادم تا عاطفه بعد از ۲۰۰ بار سر کردن، بین شال آبیه و صورتیه انتخاب کنه! حیف پول نداشتم وگرنه منم می خریدم آبیه رو! خیلی ماه بود! بعدشم رفتیم مکس! خنده دار بود زیاد! یک عدد امیرعلی هم داشت تو فیلمش که هم من پسندیدم هم عاطفه! احسان هم بد نبود اما لباس پوشیدنش مشکل داشت که به قول صالی، تیپ رو می شه درست کرد، قیافه هم عادی می شه! (دو اصل مهم در زندگی!)

آخ که چقدر این محمدرضا شریفی نیا دوست داشتنیه! از وقتی سالاد فصل رو دیدم، با دیدنش یاد اون آهنگ فرانسویه می افتم که تو ماشینش می ذاشت!

پ.ن: به مناسبت این ۱۲ دوست داشتنی، همگی یه عالمه خنده مهمون من :)))

 

نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1384ساعت 04:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

 

دروغگو دشمن خداست ...
چه قدر دشمن داری خدا...
دوستات هم که ماییم !
یه مشت عاجز علیل ناقص العقل،که در حقشون دشمنی کردی !!


علی حاتمی - سوته دلان "

 

پ.ن: فردا امتحان جبر دارم  . . . بعدش کلی حرف دارم!

نوشته شده در جمعه 30 دی 1384ساعت 11:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

 

                                             

دخترک ایستاده پشت پنجره. لباس قشنگی پوشیده. موهایش را مرتب شانه زده. کمی آرایش کرده. گردنبند زیبایی گردنش کرده. کفشهای قشنگی به پا کرده و . . . منتظر است.

در می زنند. دو زن با یک مرد وارد می شوند. یک دسته گل دستشان است. دخترک نگران است. می نشینند. دخترک می رود چای بیاورد. شیرینی تعارف می کند. میوه می گذارد. مهمانها کمی درباره ی آب و هوا حرف می زنند. کمی راجع به دوری راه. کمی هم راجع به همدیگر اطلاعات می گیرند. و سپس سکوت. کسی حرفی نمی زند و . . . دخترک هم چنان نگران است.

نه پسرک به دخترک نگاه می کند و نه دخترک به پسرک. می روند و . . . دخترک نگران است.

مادر می پرسد: اگر زنگ زدند، چه بگویم؟ و . . . دخترک عصبی ست.

و مادر فکر می کند که، حالا اگر زنگ زدند یک فکری می کنیم . . .

 

نوشته شده در سه‌شنبه 27 دی 1384ساعت 06:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

دیروز تو کلاس زبان فیلم «war of the worlds» رو دیدیم. البته نه کامل. چون کلش یک ساعت و ۴۵ دقیقه بود و ما هم هی فس فس باید می کردیم که استاد بعضی کلمه ها رو یاد بده! خلاصه....! به نظرم فیلم کاملا جالبی بود.

یه مدل جدال برای ادامه ی زندگی ای که داره توسط یه سری موجودات عجیب نابود می شه از دریچه ی نگاه یک امریکایی. کسی که توی بندرگاه کار می کنه و از همسرش طلاق گرفته و ۲ تا بچه داره و less-than-perfect father است!

نقش پدر رو تام کروز بازی می کنه! خب انتظار ندارید بیشتر لذت ببره آدم؟ :)) دخترش هم بازی خوبی داره. بچه ایه که بیشتر از سنش می فهمه. رابطه ش با برادرش جالبه. و وقتی هم عصبی می شه جیغ می کشه و خواسته شو با همون حالت جدیش پشت سر هم فریاد می کشه. وقتی پدر داره براش ساندویچ کره ی بادام زمینی (!!) درست می کنه، خیلی جدی می گه من به این کره حساسیت دارم. تام کروز با خنده و مسخره بازی میگه since؟؟ و دختر با قیافه ای جدی تر می گه birth.

صحنه های تخیلیش غیر مصنوعی و قابل قبوله. تصمیم گرفتم یکی ازش داشته باشم. شاید بازم راجعبش نوشتم.

نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1384ساعت 03:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|
این آهنگ خداس!! توی دنس ایج ( اینجا شماره ی ۱۴!) می شه گوش داد اگر گوش ندادی!
 
Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?
Hey you,
Don't help them to bury the light.
Don't give in without a fight.
Hey you,
Out there on your own,
Sitting naked by the phone,
Would you touch me?
Hey you,
With your ear against the wall,
Waiting for someone to call out,
Would you touch me?
Hey you,
Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, as you can see.
No matter how he tried he could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you,
Out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you,
Don't tell me there's no hope at all.
Together we stand, divided we fall.
 
 
نوشته شده در دوشنبه 26 دی 1384ساعت 12:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

 *غرق دارم می شم بین اون هزار تا مبحث ریاضی با اون قیافه های از خود راضی شون.... کتاب تاریخ اسلام هم افتاده اونور هی می گه بابا منم بخون ساعت دو شم منو امتحان داریا... هی من گوش نمی دم... تا میام یه ذره برم تو بحر ماجرا، در می زنن مهمون میاد...                                         

**تازه سه شنبه به طور کامل از بیمارستان تشریف آوردیم خونه. همه ی این خرخونا از شنبه دارن خودکشی می کنن و بازم می دونن که امکان افتادنشو هزار برابر پاس شدنه. من که از سه شنبه شروع کردم و نمی تونم تصمیم بگیرم که با ۶ فصل و نیم ریاضی و ۵ فصل تاریخ اسلام شنبه بیاد یانه . . .

***می دونی؟ بیمارستان روحیه ی آدمو کسل می کنه...من نمی دونم این دکترا چه جوری اونجا زندگی می کنن....؟ ما هم که گل بودیم به سبزه نیز آراسته شدیم!

****باید تشکر هم بکنم. از عاطی و مریم عزیزم و آرزو... که دائما احوال می پرسیدن. مرسی...امیدوارم تو یه موقعیت شاد جبران کنم. . .

                                         

***** دلم می خواست تا آخر عمرم تو بغل دایی علی بمونم.... خاله می گه مریم خیلی عاطفیه! برای ارتباط برقرار کردن اول عواطف رو می ریزه جلو! و امیدوار بود بدونم که چقدر ضربه خواهد داشت این خصلت برام. . .

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

دردودل یا جنگ اعصاب یا ما جنبه نداریم؟

خیلی وقته این موضوع فکرمو مشغول کرده که آدم آیا حق داره با بیان کردن مشغولیت های دلی، فکری، اعصابی و غیره، برای کس دیگه، فکر، دل و اعصاب اون فرد رو مشغول کنه یا یه جورایی باعث آسیبی هر چند جزئی بشه؟

ما اسم این کار رو گذاشته ایم درد و دل.... مگه نباید درد و دلهامون بی آزار باشه؟ نمی دونم هنگ کردم.... من عاشق گوش دادنم. و کمک فکری. اما نمی دونم نوبت خودم که می رسه چرا این چیزا هجوم میارن به ذهنم و به قول نیلوفر لال می میرم.

به یه چیزی هم معتقدم. اینکه آدم باید خودش به فکر حل مسائل باشه.دنبال کسی نگرده که بتونه حل کنه. خودت حلال باش...کار سختیه؟

                                          

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 دی 1384ساعت 10:35 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|
<<  1    ...    16    17    18    19    20  >>