X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز صبح عجب هوایی بود ... زود پاشدم به عاطفه گفتم پایه ی پارک هستی!؟ اونم که پایه! رفتیم جاتون خالی کلی اکسیژن ریختیم تو این ریه ها ... در ضمن عاطفه هم داغون بود! یه ذره به مشکلاتش رسیدگی کردیم! من الان دوباره احساس بهزیستی بودن بهم دست داده! آخه دیشب هم کلی برای دختر دوست بابام که امسال کنکوریه بهزیستی شده بودم! عجیب منو یاد جوونیام می ندازه! تو عید هر روز می رن مدرسه تا شب! قرار شد امروز یا فردا هم براشون چیپس و ماست بردارم ببرم مدرسه شون بخورن! خیلی دلم براش می سوزه ... خیلی. دیشب هی می گفت که من هنوز هیچ کدوم از کتابامو تموم نکردم. بهش گفتم من اون سال در چنین روزی اصلا هنوز نمی دونستم می خوام زنده باشم یا نه! حالا تو می گی کتابام رو تموم نکردم؟! دیگه از من که بدتر نیستی ... قبول می شی.

هزار بار هم تکرار کردم که هیچ خبری نیست اون ور کنکور، تو سعی کن اون چیزی که دوست داری رو فقط انتخاب کنی ... خیلی هم سعی کردم مثل همه ی حرفایی که این روزا می شنوه تکراری نباشم! اما فکر کنم بودم! ... می خواد علوم ارتباطات قبول شه یاسی ... می گه می خوام خبرنگار شم! به نظر من که جسارتشو داره! ولی الان داغه ... بگذریم! من در این زمینه هیچ حرف جالب و خوبی ندارم بزنم ... دیگه شماها که می دونید ...

الان هم هیچ خبری نیست. عجب عیدیه امسال! خودمونیم دیگه! ... فکر کنم فردا می ریم دماوند ... سیزده بدر هم امسال باید بریم مهرشهر ... یک برنامه ی از پیش تایین شده که فکر کنم جالب ترین اتفاقی باشه که داره تو عید برام رخ می ده (دیگه خودتون بخونید تا آخرش! ... عجب عیدی!) ... البته خودم مسئولیت این «عجب عیدی» که می گم رو قبول می کنم! می دونم تقصیر خودمه! ... پارسال همین برنامه ی سیزده بدر تو دماوند برگزار شد ... بدبختی هاش مال ما بود! بشور بساب و جمع آوری هاش! امسال خوشبختانه ما هم مهمونیم! خدایا شکرت!

پ.ن: دوستای مجازی ... دلم براتون تنگ شده ... چه اونایی که می بینمشون و الان خیلی وقته ندیدم، چه اونایی که فقط نوشته هاشونو می بینم ... دلم خیلی براتون تنگ شده/

نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین 1385ساعت 11:37 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|