X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

ببین! از این به بعد خود تحلیلی تعطیل! همون شرح روزانه رو بنویس خیرشو ببینی! ! ...

این برادرم همیشه برای من بد آموزی داره! مثلا تعجب نکن اگه زنگ زدی بهم و من در جواب سلامت گفتم پسرخاله تیم! حالا اصلا لازم نیست تو جای سلام گفته باشی چاکریم! حالا گیر هم نده که این پسرخاله تیم حاصل استحاله ی این جمله ی «پس می خواستی پسر خاله م باشی» در جواب همون چاکریم یا مخلصیمه ! !

این شازده پسر شیرین زبونی های دیگه ای هم داره که به مرور زبان می گم براتون! (اوهوق!) مخصوصا از زمانی که کلاس آلمانی هم می ره! «ایش هایسه مریم ... اوندو؟» یعنی «اسم من مریمه ... تو چی؟» ... در ضمن! این زبان آلمانی خیلی به ترکی اردبیلی شبیهه!

بعدشم اینکه آقا من عید نمی خوام! به کی بگم؟! مسافرتم رو هم رفتم تو آذر! پایه ی هیچ گونه عید دیدنی هم نیستم! اونایی که قراره سالی یه بار تو عید همدیگه رو ببینن همون بهتر که نبینن ... اونایی هم که اینجوری نیستن خب در سرتاسر سال دیده شدن دیگه! ولمون کنن لطفا! فقط یکی از دوستای بابا جان یه تعارف زده که ما رو ببره شمال! فقط در صورت گرفتن این تعارفه که حاضرم عید بشه! وگرنه من همین الانشم تو عیدم! از نظر استراحت کردنش می گم! :) شماهایی که آدمای مفیدی هستین برای جامعه متوجه نمی شین اندوه مرا !!

نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1384ساعت 03:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امممم ... نرگس نکته ی مهمی رو اشاره کرد ... راجع به اسکار! من هم واقعا نمی فهمم این هالیوودی ها چرا این قدر خانواده دوست شدن! شایدم بودن! تا حالا فکر می کردیم فقط جشنواره فجر خودمونه که این خاصیتو داره که می شه توش از پدر و مادر گرفته تا بقال سر کوچه ی خاله عفت اینا تشکر کرد!!! اما با کمال تعجب امسال دیدیم که همه از پدر و برادر و همسر (خداییش این خنده دار بود!) و دختر و دوست و اینا تشکر می کردن! این نکته هم که کسی از پسرش تشکر نکرد خیلی محسوس بود ... در حالی که یه درمیون از داترشون تشکر می کردن!!! می دونی؟ پسر ها اصولا کمکی نمی کنن پس تقدیر هم نمی شن! این بدبختی ها مال دختراس! (اون اصولا کپی رایتش مال نرگسه ها!)

بعدشم اینکه بعضی ها پا می شن میان دانشکده ی ما کنکور ارشد می دن و وای نمیستن یه دونه آب آلبالو بگیریم از بوفه بدیم دستشون! تازه می تونستم اون کافی شاپ جدیده هم ببرمت! نگفتی من یه ساعت جلو دوست و دشمن افه اومدم که الان سارا اینجاس و بعد ... ! اصولا کنکور جماعت نباید ساعت ۱۰.۳۰ تموم بشه! زمان ما تا ۱۲ بود!

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1384ساعت 11:59 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

از اون روزاس ها ... ! امروزو می گم ... از اون روزا که می خوام همه ش .... می خوام همه ش .............. اه ... ببین کلمه ها گم می شن ... نمی دونم چی می خوام همه ش ... !

امروز آذی رو پیچوندیم! ( آذی مخفف جناب آقای دکتر آذربر است! ) ! با نینا و نیلو رفتیم یه کافی شاپی که تازه کشفش کردیم دم دانشگامون ... یه بستنی مخصوص ... یه کرم کارامل ... یه موس شکلات ... د (به کسر دال!) بخور ... بی خیال آذی و دنیا .... شنبه هم رفته بودیم همونجا نهار خورده بودیم ... جای فوق العاده ایه تا اطلاع ثانوی ... پر از نقاشی ... زیر یه دونه شونم امضا شده نینا ... و نینا حال می کنه! آقای صاحبش خیلی بامزه س! خودش نشسته هی داره می خوره! با مشتری ها هم وای میسته یه ساعت حال و احوال می کنه! ما رو هم با اینکه دفعه ی دوممون بود کلی تحویل گرفت! کش سر من افتاده بود زمین! من فکر کردم گم شده! اومد از زیر پام برش داشت داد گفت این مال شماست؟ مرده بودیم از خنده! حالا چرا می ری زیر میز!

بعدش داشتم خر می شدم دوباره با اینا برم ۴ شنبه سوری ... آخه سینما کانون داشتش! نه که نخوام برم ... اگه می رفتم لوس می شد! ... ما هم پایه بودیم بنک رو هم بپیچونیم! (بنک مخفف جناب آقای دکتر بنکدار می باشد!) ... اما در یک اقدام ضربتی کشوندمشون دانشگاه! در آخرین لحظه هم تصمیم گرفتیم جای خونه بریم سر بنک ... و رفتیم ... و چقدر هم خوب شد رفتیم ...

پ.ن: اسکارو بگووو !

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384ساعت 09:09 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

بوق ... بوق ... بوق ...... عاطفه همین طور که چسبیده به صندلی و سعی می کنه وحشتشو از این شوماخری رفتن من نشون نده می گه: قبول داری از این اتفاق ها برای همه می افته؟ ... برای تو تا حالا نیفتاده بود ... تعجب داشت! ... حالا افتاده ... بهتره آروم باشی! ... ! ... با خودم فکر می کنم بیچاره عاطفه! من اگه الان در موقعیت اون بودم دااااد می زدم! ولی اون فقط چسبیده به صندلی! ... راست می گه! حتی در این موقعیت هم راست می گه! ... ادامه می ده: مشکل تو هم اینه که حرف نمی زنی ... خب اگه ۴ تا کلمه حرف شنیدی، یکی و نصفی هم تو بگو ... بعد یه کم فکر می کنه و می گه: خجالت نمی کشی؟ پس فردا ۲۰ سالت می شه! من لااقل ۴ تا داد سر مامانم زدم! اما تو ... ! و افسوس می خوره! نچ نچ نچ نچ! و من به این کلمه ی ۲۰ ای که شنیدم فکر می کنم ... بیست؟ ... بیست؟ ... آخی! کوچولو! فکر می کردم بزرگتر از اینا باشی ... ! بیست؟؟؟ اه اه ... حالم به هم خورد! بیست! ... بیچاره عاطفه! ... می گه می شه سیاوش قمیشی گوش ندیم؟ ... معمولا می گفتم هر چی می خوای بذار! ... اما گفتم نه! من الان رو مود اینم! گریه کن، گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه! ... و با خودم فکر می کنم: بیست؟؟؟ ... چهارده بهتر نیست برای تو؟؟؟ ... !! یکی از درونم پوزخند می زند ... !

اگر فکر کردی که من قبول می کنم که طبیعیه و برای همه پیش میاد و همینه دیگه و .... نه! من اینا رو نمی خوام قبول کنم! نباید پیش بیاد ... نباید ... پدر و مادر هر چقدر هم حق به گردن آدم دارن، وقتی از خیلی چیزها خبر ندارن ... پس اجازه ندارن چیزی بگن ... اجازه ندارن ... نه فقط پدر و مادر ... من ... تو ... هر کس دیگه ای ... وقتی نمی دونی پس چیزی نگو ... نظرت چیه؟ ...

از کارای خودم خنده م می گیره ... صبح دیر پا می شم ... صبحانه دیر می خورم ... وقتشه برم کلاس زبان ... اما! ... سوار می شم و همون جور شوماخری! می رم دانشگاه عاطفه اینا ... به پلیسه هم چشم غره می رم! امروز فرده! جرات داری حرف بزن! تو راه بستگی به آهنگی که صداش میاد اشک هام هم میان و میرن! و وقتی رسیدم ... آبروی عاطفه که نباید بره! ... دم در وامیستم تا نرمال شم! ... بچه با من طی می کنه که گشنشه! ... من اما سیرم ... اگر اون قدر گیر نمی داد برای اون هم نمی گفتم چمه ... و گیر داد ... و من گفتم ... و اینجا هم دارم می نویسم ... ! ... ... ولو شدیم رو میزهای بوکا ... خوردم و خوردم ... سیر بودم ها! ... عاطفه می خواد برام کلاس فن بیان بذاره ... ! می گم من از اول این جوری بودم؟ با یه اطمینانی می دونستم الان می گه نه! اما گفت آره! گفت آره و من همین جوری موندم ... من از اولش همین جوری بودم؟؟؟ پس چرا خوردم فکر می کردم که الان اینجوری شدم ... این جوری بی حرف  ... نه که کم حرف ... بی حرف! ... و عاطفه می گه که‌اره تو از اول همین جوری بودی ... بعد از ۲ سال مثلا من فهمیدم اسم دختر خاله ت چیه ... نمی دونم ولی به نظرم دلیل جالبی اومد ... بی حرف به اینا هم می گن دیگه ... نمی دونم ... شایدم نمی گن ...

شایدم بی حرف یعنی اون چیزایی که باید بگی و در کمال آرامش خفه خون می گیری ... و اون چیزایی که نباید بگی و خیلی بی پروا می گی ... مثل همین پست ...

 

پ.ن: کامنت دونی رو برمی دارم به این خاطر که ....... حذف شد! ... کامنت دونی رو می ذارم ... کجا ببرمش؟

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند 1384ساعت 07:47 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

وای به روزی که بگندد نمک !

 

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1384ساعت 05:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

از صبح تا حالا ۲۰۰ تا تلفن و ۵۰۰ تا مسیج ... که چی؟ که فردا که کنکور ارشده و کلاسای صبح ما تعطیله بریم یه ذره گردش ... بیشتر از همه هم به خاطر درسا که بعد از جریان اون مهمونی کوفتی دیگه حتی برای یه نهار خوردن الکی هم با ما نمیاد رستوران پایین دانشکده ... گفتیم برش داریم بریم اینور اونور یه ذره حالش طبیعی شه ... این وسط هی نینا غر زد که من خونه تکونی دارم و نمیام! هی ما گفتیم هر کی ندونه خیال می کنه الان تو هانیکو شدی! به هزار ترفند اون راضی شده. ماندانا هم که باید از اون امیر ننر اجازه بگیره ... اونم لطف کرد اجازه داد بچه پر رو ... وقتی همه چیز حله و منو نیلوفر ماشین هم گرفتیم یهو درسا می گه من می خوام درس بخونم نمیام! ما که می دونیم دردش چیه ... چی می شه گفت دیگه بهش؟؟؟ می ترسه ... یه جورایی عصبی می شه ... با این حال همون نیاد بهتره ... واقعا بعضی اتفاقا تاثیرای خیلی بدی رو آدم می ذارن ... من تنها کاری که کردم این بود که چشمامو بستم و بدون هیچ خجالتی هر چی از دهنم دراومد به این بسیجیای احمق بیشعور گفتم ... خدایا اگه احیانا اینجا رو می خونی نسلشونو از رو زمین بردار ... می شه؟

در حال حاضر هم می خوام یه سخنرانی آماده کنم برای خانواده که بلکه بشه قانعشون کرد پاشیم عید بکنیم بریم یه جایی ... من یکی حوصله ی این عید دیدنی های مزخرف رو ندارم ... باید دائم این کلمه ها رو بشنوی که بزرگ شدین ماشالا ... چه عجب ما شما رو دیدیم ... آقا اصلا اونایی که قراره سالی یه بار اونم تو عید همدیگه رو ببینن، همون بهتر که نبینن ... عاطفه داره لحظه شماری می کنه برای عید! بهش می گم تو آدم مفیدی هستی برای جامعه ... معلومه باید منتظر استراحت عید باشی! اما من چی؟ همین الانشم تو استراحتم ... عید می خوام چی کار؟

اینام که می خوان سیزده بدر رو از تعطیلی دربیارن ... دستشون درد نکنه ... روز طبیعتم بگیرین ببینیم چی می شه ... مثل تعطیلی تولد امام رضا که برداشن و به جاش شهادت رو تعطیل کردن ... اصلا چرا ما یک هفته شادی عمومی نداریم؟ همه ش یک هفته عزای عمومی ... خدایا اگه احیانا هنوز داری می خونی، کارت با بسیجیا که تموم شد بیا یه حالی هم به نمایندگان مجلس بده ...

پ.ن: دوستان من که اینجا رو می خونید و همه تون آدمای مفیدی برای جامعه هستید! برای من نامفید دعا کنید ... برای اون ۶۱ ای خطرناک که امسال می خوایم بپرونیمش ،اون کنکوری عزیز که آینده ش روشنه و اون مریمی که کامپیوترش از دست رفته هم همین طور!

نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1384ساعت 03:55 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز با آقای برادر رفتیم شهر کتاب. من توی راه جریان همه ی اون دو دفعه ای که رفته بودم و اون آقای پارکبانه فقط قبض یک ساعته می داد رو براش گفتم. کلی هم غر زدم که یعنی چی و اینا ... حالا رفتیم اونجا رسیدیم، آقای پارکبان اومده جلو و آقای برادر می گه یه نیم ساعته لطفا و آقای پارکبان هم با یک لبخند ملیحانه براش می نویسه می ده دستش!! و اینجا بود که من ضایع شدم! می دونی؟ این آقاهه یا واقعا با من شوخی داره یا از شانس من امروز فقط قبض نیم ساعته داشته!!! خلاصه که بوی دماغ سوخته همه ی فضا رو پر کرده! :)) بعدش هم من همه ی چیزهایی که اونجا دیدم رو می خوام! چی کار کنم؟! وااای نمی دونین چه تقویم های قشنگی ... چه کتابهای وسوسه انگیزی! واااای اون کاشی ها که مال ماه تولد هاست! وای خدای من اون شمعها رو مگه می شه فراموش کرد!!؟؟؟ ما چرا بابانوئل نداریم ؟؟؟!!!

خانوم دوست باباجان برامون فال قهوه گرفته می گه امسال ۶۱ ای ها می پرن! یعنی می رن خونه ی بخت! البته یه فرضیه ی کاملا آماری داد! چون گفت تا حالا برای پنج، شش نفر ۶۱ ای فال گرفتم اینجوری شده!! :))  صالی از اون ور می گه دلتونو صابون نزنین هر سال به من می گفتن ۵۷ ای ها می پرن و باز آخر سال می شد من هنوز تشریف داشتم! حالا این وسط ۶۱ ای فقط آقای برادر منه!!! که فکر نکنم حالا حالا ها پریدنی باشه! :))))

اینم یه جک بی مزه: یه روز آقا گرگه میره در خونه شنگول، منگول در میزنه میگه منم منم مادرتون! غذا آوردم براتون ... یهو یه خرسه میاد درو باز می کنه میگه : آخه مرتیکه نفهم! بزبزقندی 5 ساله که از اینجا رفته! چرا دست از سرما بر نمی داری؟!

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 اسفند 1384ساعت 03:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

آدما خیلی عجیبن ... خیلی ... باز من تعطیل شدم! گاهی می خوام نباشم ... نه نه ... نه بحث استعفاس ... نه اون غاره ... نه هیچ چیز دیگه. فقط آدم بعضی وقتا می خواد نباشه ... مثلا امروز الکی نرفتم کلاس زبان ... حوصله هم داشتم. اما نرفتم. به من چه خب یک شنبه هم رفتیم استاده نیومد ... مگه ما مسخره ایم!؟ ... امشب صالحه میاد ایران ... فقط ۶ ماهه که رفته ... تنها نیست! یه جنین دو ماهو نیمه هم همراشه ... ! هر چی بهش همه گفتن نیا گوش نکرد ... باید عادت می کرد بعد میومد ... الان که دوباره برگرده باز دپرس می شه ... حالش بده، اونجا هم دکتر نرفته ... اونم برا خودش عالمی داره دیگه ... خوووب لجبازه! فرض کن! امشب صالحه میاد! انگار همین دیروز بود که نوشتم رفت!

من تمام دیشب یعنی از ۱۱ که خوابیدم تا ۷ که بیدار شدم داشتم خواب پسرعمومو می دیدم! همه ش داشتیم با هم حرف می زدیم! راجع به هر چی! عجب خواب هایی! چی خورده بودم؟ یه عالمه کرانچی! همینه دیگه! این پسر عموم همسن منه ... یعنی ۶ ماه بزرگتره! (من اصولا از همه ی هم سن هام ۶ ماه کوچکترم!) سال کنکور رتبه ش از من هزار تا بهتر شد! اما گفت من که امسال نخونده بودم! باشه سال دیگه! سال بعد خوند و شد ۱۵۰۰! الان هم مکانیک می خونه! حالا تو خواب من چی کار می کرد ... نمی دونم!

آهنگای Crazy Frog رو گوش دادین!؟؟

خدایا به من توان بده اتاقم رو مرتب کنم! ... احتمالا بازم بر می گردم! بالاخره جن های بلاگ اسکای هم دل دارن!

نوشته شده در سه‌شنبه 9 اسفند 1384ساعت 01:01 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

خب دوره ی آهنگای آقای جهان برام به پایان رسید! فعلا به طور موقتی دارم یه آهنگی که نسیم بهم داده و هی می گه می میرم برات رو گوش می دم! Immortal مال Evanescence هم خوبه! خیلی خوبه ... احساس می کنم اصلا تو موسیقی گوش دادن تعادل ندارم!

امممم ... می دونی امروز چی شد؟ منو نیلو طبق معمول دیر رسیده بودیم سر نمونه گیری! طبق معمول هم آذربر سوپرایزمون کرد! یعنی یه سئوال داد گفت حل کنین! دوباره طبق معمول ترسیدیم که امتحانه! دوباره طبق معمول بلد نبودیم! دوباره طبق معمول دید کسی چیزی نمی نویسه خودش حل کرد! و استثنائا زود تعطیلمون کرد! و ما رفتیم پیش نینا ... که یهو نینا گفت مریمممم! و من گفتم ماااااااااااا ! سعید اومده بود دانشگامون ... ! شریف درس می خونه ... تا اینجاش مشکلی نداشت! چون راحت می شد به قول نینا پیچوندش! اما چیزی که غیر منتظره بود این بود که با یکی از دخترای دانشگاه ما ... دانشگاه ما ... به قول نینا تریپ لاو! ... اوکی تا اینجاش هم به من چه! اما ... پس شقایق چی شدددد؟؟؟؟ فکر کنم یه دلیل به هم خوردن دوستی منو شقایق همین سعید خان بود ... و حالا ... ! مریم کاش دیگه خودتو لوس نکنی و یه زنگ بهش بزنی ... هه! می دونم که نمی زنم ...

این آهنگه هی می گه دوباره بساز دوباره بساز ... این نسیم هم دلش خوشه ها!

اممممم .... این فیلمه (Soul Survivors ) یه ذره ترسناک بود! یه ذره! .... من هم یه ذره حرف دارم! شاید امشب یا فردا باز اومدم ... شایدم نیومدم ...

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند 1384ساعت 07:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

می نویسم ... آره ... می نویسم ... تا وقتی که خبر خوبی نشنوم ... تا وقتی که همه چیز همین جوری صامت و مزخرفه! می نویسم که یادم نره این جوریم یه مدلشه ... می نویسم! تا وقتی که بیکار باشم ... تا وقتی که احساس مفید بودن نکنم! تا وقتی که اینجام ... تا وقتی که خبر خوبی نشنوم ... می نویسم ... اوکی؟ .... می نویسم!

و می دونم ... که این نوشتنه که داره حرف زدن رو از من و تو و شما می گیره ... این نوشتنه که موقع حرف زدن کلمه ها رو می دزده ... اون وقت من و تو می گیم خالی ایم ... خالی خالی ... !

می نویسم ... شرح می دم ... مخ می خورم!  امروز اینطوری شد! فردا می خواد این جوری شه! ای کاش دیروز این طوری می شد! .... آهاااااای .... من می نویسم!

می نویسم که منتظر هیچ اتفاقی نیستم ... خیلی احساسات برای انجام هیچ کاری خرج نمی کنم! هیجان برای چیزی ندارم! و اینه زندگی من و تو!

می نویسم .... تا خوب خوب عادت کنم به نگفتن چیزهایی که باید بگم و گفتن چیزهایی که نباید بگم .... می نویسم!

ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غریب ادامه‌ی دریا و نشانیِ آن شوقِ پُر گریه‌ایم
گریه در گریه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی لیالی!


در جمع من و این بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1384ساعت 12:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

وااااااای خسته شدم از زندگی تو این شهر! هیچ چیز اونجوری که باید باشه نیست! مردم دلشون می خواد تو خیابون همدیگه رو محاکمه کنن ... بعضاً اعدام رو هم پایه ن ... خسته شدم! امروز از صبح تا شب دنبال بدبختی بودم ... کارهای نکرده! گوشت بخر! سبزی بخر! برو بانک! برو خشکشویی! ... چقدر زندگی خرج داره ... می دونستم اینو اما اینجوری لمسش نکرده بودم ... ۴ تا بسته گوشت ۵۰ هزار تومن ... فرض کن! کار به جایی رسید که می گفتم کارد بخوره این شکم ... گوشت می خواد چی کار! ... مردم هم عین شتر می رن ... چه سواره چه پیاده ... یعنی بازم ۱۰۰ رحمت به شتر ... تو بگو یک ذره ملاطفت ... یک ذره گذشت! اصلا و ابدا ...

وسط کارا، برای دل خودم اومدم برم شهر کتاب ... هنوز کامل پارک نکرده یه آقاهه که باید خودم متوجه می بودم که پارکبانه یه دونه از این قبض ها انداخته تو ... !! برش داشتم دیدم یک ساعته س ... گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما امروز فقط یک ساعته داریم! فرض کن! گفتم یعنی یکی نیم ساعته بخواد باید چی کار کنه؟ گفت دست ما نیست خانوم هر قبضی بهمون بدن همونو می دیم! ... حوصله ی کل کل با این یکی رو دیگه نداشتم! بگذریم که کارم یک ربع هم طول نکشید! به مامان جان گفتم دیگه این کارها رو به من نسپر! می گه شماها چرا اعصاباتون اینجوریه!؟؟

همیشه بدم نمیومده یه شهری به جز تهران زندگی کنم ... اما یاد بوی گند روی سی و سه پل اصفهان که می افتم . . . !!! هوای شرجی شمال هم فوقش ۴، ۵ روز قابل تحمله ... جاهای دیگه هم که ... ! شاید اگر از دماوند خاطره ی بدی نداشتم خوب بود ... اما اونجا هم مردمش اصلا قابل تحمل نیستن ... زرنگ بازی تو ذاتشونه ... اصلا دلم میخواد یه شهر تاسیس کنم! ... نه بابا! چرت و پرت می گم! :))

هوس کردم فردا صبح برم پارک بدوم!!! خدا کنه عاطفه پایه باشه ...! به یاد قدیما!

پ.ن۱: این عنوان ... فکر کنم شرح حال خیلی هامون باشه ... نه؟

پ.ن۲: تولدت مبارک سورنا جان! :) ... (به این می گن سو ء استفاده از احساسات رقیقه!)

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 اسفند 1384ساعت 11:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز اولین جلسه ی ترم جدید کلاس زبان بود. فکر میکردم تنهام. اما تو کوچه بالایی لیلا رو دیدم. مریم هم داشت برمی گشت. منو لیلا ۲ تا ۴ نوشته بودیم. عجب تفاهمی. اما مریم که طبق معمول داشت با موبایل با مهیار جون حرف می زد، ۱۲ تا ۲ نوشته بود. خیلی خوشحال شدم ... چون قبلش عزا گرفته بودم که دیالوگها رو با کی باید بگم! لیلا هم خوشحال شده بود کلی. تازه کل کوچه ی یک طرفه رو دنده عقب اومدیم با لیلا و سر کوچه پارکیدیم! اگر تنها بودم عمرا از این کارا می کردم! اما هر قدر از دیدن هم خوشحال شدیم این استاده حالمونو گرفت .. فرض کن نشستیم سر کلاس یهو یه صدایی دااااد می زنه Hi Dearssssss! و وارد کلاس می شه. یه زنه بود. مغزمونو خورد کل ساعت ... یه مانتوی سبز فسفری واقعا بد رنگ هم پوشیده بود که می رفت رو اعصاب آدم ... کلی هم سخت گیره. باید یه کتاب دیگه هم بخریم بخونیم باهاش در طول ترم. تازه وقت رفتن برای همه ساعت تعیین کرده بریم بشینیم mbc4 ببینیم بیایم براش Summary بگیم ... صدای جیغش هنوز تو سرمه! با لیلا تصمیم گرفتیم بریم عوض کنیم کلاسمونو بندازیم ۱۲ تا ۲ با همون استاد قبلیه و مریم اینا ... امیدوارم بشه ... چون من یکی اعصاب این زنه روندارم. از بچه های کلاسشم اصلا خوشم نیومد ... نمی دونم چرا همه شون یا دارن می رن خارج یا می خوان برن! خب اگر هم اینجوریه، گفتنش توی معرفی خود، یه ذره بی مزه بازیه! فرض کن بگه من فلانی ام دارم می رم امریکا! خنده داره! یه پسره بود، استثنائا نگفت دارم می رم! گفت اومدم و نمی خوام برم! ولی اونم کلی خنده دار بود! اولش گفت که من فوتومن هستم! از اینا که تبلیغ می کنن عکسشونو می زنن رو بیلبردها! بعد آدرس داد که فلان بیلبرد! ما که نفهمیدیم ولی بعضیا گفتن ااااااااا (تماما به کسر!). بعدش گفت که یه سریال هم بازی کردم برای عید! یک دقیقه دیگه می شستیم می گفت من جورج بوشم!

سپیده دیگه نمیاد کلاس زبان! چون همسرش اجازه نداده! چون این کلاس مختلطه! دلم می خواست قیافه ی عاطفه رو وقتی اینو بهش می گفتم می دیدین!!! این یه توهینه. نه؟ البته به نظر من بچه بازیه ... بگذریم! عصر به عاطی می گم یه چیزی بگو من بخندم! می گه پاشو زنگ بزن به سپیده یه ذره از حساسیت های شوهرش بگه بخندیم!!!!!!!!

می دونی؟ الان دیگه جدای همه ی اون لوس کردنها که این رشته رو دوست ندارم، دارم واقعیت رو می بینم ... اونم اینه که این رشته واقعا سخته ... سخت ها .... همه ش ریاضی ... همه ش ... از هر طرفی که بری می خوری به ریاضی ... کاش یه ذره متنوع تر بود ... یه کمی هم آسونتر ... چند واحد طراحی ... چند واحد عکاسی ... یه ذره فیزیک ... یه ذره شیمی .... باز رفتم تو رویا ... بیاااااااا بیرون بچه ...

نوشته شده در سه‌شنبه 2 اسفند 1384ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

آخه لامصب! بلکه قرار شد ده سال تو این هلفدونی آب خنک بخوریم، نمی شه که لامروت! حاجیت اینجا جیگر چاک چاکش از کله صبح تا بوق سگ جلو چشش زلیخا باشه و سر به دیفال بکوبه و یه چشمش اشک باشه و یکی خون! آخه ای روزگار غدار! ای بی مروت دنیای دون! ای دنیایی که توش غیرت و جوونمردی و صفا هلو هلو بپر تو گلو رفته تو هر چی نابدتر هر چی نامرده و برهوت مروته. اون وقت دوتا چشم اون ور چار سوق سوسوی اشک و خون بزنه و یه مرد مثل ما مشتی، کنج هلفدونی عین زن جماعت زار عقش شما رو بزنه. آخه آبجی! زن! نمونه صفا و مروت و معرفت! روزی که با اون زلف کمند و اون دوتا چشم سیاه به شکار دل این لوطی اومدی نگفتی ما تو در و همسایه واسه خودمون کیابیایی داریم؟ یه ملت یه داش ابرام می گن صد تا داش ابرام از دهنشون می ریزه، به یه لاخ سیبیل ما چک ده میلیونی رو یه سال بی نزول و بهره می خوابونن کنج دفتر و دستک حجره، به اشاره چش و ابروی حاجیت یه محله قمه کش زیر چارسوق رو قرق می کنه، لب تر کنم کلونتری ناحیه ۶ می شه برهوت آجان، کشته باهاس جمع کنن از تیغی ها و قمه خورده های نوچه های آق ابرام. اونوقت حاجیت به عشق اون دوتا چشم سیاه باهاس زار بزنه تو هلفدونی و آبرو بریزه پیش آجان جماعت؟ به فدای یه تار گندیده ت، هنوز اون چشم سیاه رو که میبینم باهاس آه بکشم و عین مستای شب عربده بکشم. یارو آجانه اومده می گه داش ابرام قمه خوردی عربده می کشی؟ می گم: آره سرکار! قمه خورده به دلم. قمه خورده به جیگرم. قمه خورده به لوزالمعده م. آخه ضعیفه! این چشمه تو داری یا خنجر، لامروت هر مژه ش یه قمه س که می خوره به جیگر آدم!

ماه عسل پاییزی ... ابراهیم نبوی

نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1384ساعت 07:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

خانوم دکتر: من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن.

سامان: همه شون می میرن. خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم، شاید میلیونها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم، هنوز داریم اونا رو می بینیم.

خانوم دکتر: یعنی اینقدر دورن؟

سامان: خیلی دور . . . خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم، خیلی دورن. اما اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم، تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم...

«خیلی دور، خیلی نزدیک»

پ.ن: و ما خبر نداریم...

.......

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن 1384ساعت 08:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

بعضی وقتها دلم می خواد این سالهای زندگیم رو می زدم رو دور تند ... دلم می خواد الان ۲۸ سالم بود ... همه ی این اتفاقایی که قراره بیفته، افتاده بود ... می دونی؟ بعضی وقتا اصلا توان الان بودن رو ندارم ... پذیرای هیچ گونه اتفاقی هم نیستم ... مثل امروز ...

پ.ن: ۴شنبه سوری رو دیدم ... توصیه می کنم با مغز آروم برین دیدنش ... چون به اندازه ی کافی بهم خواهید ریخت ... و امیرعلی ... پسر کوچولوی بی ریختی که وقتی گریه می کرد دلم می خواست اینجا بود تا بغلش کنم ... و جایزه ی هدیه تهرانی هزار بار نوش جونش ... و اونجایی که در جواب خواهرش که برای شک داشتن به شوهرش ازش دلیل می خواست گفت: بوشو می ده ... وهمین.

نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1384ساعت 11:28 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1384ساعت 01:47 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من: آرزو من نمی خوام با این محمدرضائه دوست بشم. باشه؟ قضیه رو تموم شده فرض کن!

آرزو: حدس می زدم! من که بهت گفته بودم از نظر مادی، مالی نیست!

من: نه آرزو اوناش می شد مهم نباشه! ... مگه همین خودِ فربد چیه؟

آرزو:

....عجب حرفی زدما ... نینا یک ساعت داشت بهم می خندید. خیلی حرف بدی زدم! مگه خود فربد چی چیه! یعنی همین فربد هم به همون میزان ضایع س! اما به جان خودم منظورم این نبود که! اومدم بگم مادیات مهم نیست و بدون فکر کردن به مادیات هم می شه گاهی روابط قشنگی داشت! اصلا منظورم این بود که با اینکه آرزو از نظر مادی از فربد بالاتره ولی خیلی هم به هم میان و دوستای خوبین! اما به قول نینا، هر جوری، با هر دیدی، اون جمله رو بنگری این حرفا از توش در نمیاد! مدل این خاله زنکهاییه که می خوان طرف رو بکوبونن!

بعدش هی مجبور شدم از این حرفا بزنم که آروز فربد خیلی پسر خوبیه! ببین با حاصل دسترنج خودش ماشین هم خرید! ببین پایان نامه شو بیست گرفت! ببین...ببین.....! ای خداااااااا بعضی وقتا آدم باید لال بشه!

 

پ.ن۱: آلیر کامو: ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست ....

پ.ن۲: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد.» 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 25 بهمن 1384ساعت 01:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

"امیرعلی در ماشینش است و در جاده های کوهستانی می راند. مقصد معینی ندارد و از این راندنِ بی هدف ، از این رفتن به سوی بیابان های مجهول و ناشناخته لذت می برد ... به انتهای آسمان نگاه می کند ، به هلال روشن ماه . به جهانی درموازات جهانی دیگر ... شاید خواب می بیند.هر چه هست ، خواب یا بیدار، خوشبخت است. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا نا چرند این حال امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."

 

جایی دیگر- گلی ترقی

 

پ.ن۱: من اینو نخوندم. اما بدم نمیاد بخونم.

پ.ن۲: من از اسم امیرعلی خوشم میاد!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

می دونی؟ تازگیا به این نتیجه رسیدم که آدم نباید زیادی خودشو تحلیل کنه. مریم جان تو چرا اینقدر گیر می دی؟ خب همیشه که همه چیز نباید سر جاش باشه. اصلا اگر این جوری باشه تعجب داره. ببین چقدر با خودم با محبت حرف می زنم! بد نیست آدم به روابطی که توشون هست فکر می کنه. روابط فامیلی، دوستی، اون رابطه هایی که احترام توش حرف اول رو می زنه، اون رابطه هایی که با دل شروع شده، اون رابطه هایی که نمی دونم از کجا سر و کله شون پیدا شد و نمی دونم باید چی کارشون کنم. چقدر خانواده و فامیل و دوست توی زندگی آدم تاثیر داره. چقدر. پسرخاله ی بابا بعد از n سال منو می دید. گفت چقدر بزرگ شدی. پسر عمه پرید وسط (به قول نسیم جفت پا!) گفت این مرمری قدیما انگاری همه ش تب داشت. دختر کوچولوشو بغل کردم رفتم. نینا هم یه بار گفت این رژگونه تو بالاتر بزنی بهتره. گفتم من رژگونه ندارم. گفت تولدت بخریم؟ گفتم جیو باشه. می دونی؟ زندگی همین روابطه. اگر من باشم توی اون غاری که نرگس می گفت، تو فرض کن زمان قاجار هم باشه. چه شود! زندگی نخواهد شد مسلما. اصلا تا حرص و جوش و بدبختی و سردرگمی نباشه زندگی نمی شه. جوش! اگر حرص نخوری و چند تا جوش نزنی که قدر وقتی جوش نزدی رو نمی فهمی. من به نینا گفتم برای جوشهاش بره دکتر زنان. رفت. خوب شد. هنوز هم ازم تشکر می کنه! می دونی؟ آدما یه جور نیستند. اما با هم فرقی هم ندارن. بچه محل با من گرم گرفت. اما به صنم پیشنهاد داد! نینا گفت خوب شد به تو نگفت! خر می شدی قبول می کردی. گقتم نه نمی کردم. گفت من می دونم یا تو؟ با اون دماغ رشتیش! گفتم نینا دماغ رشتی چه شکلیه؟؟. بعضی وقتا آدم می ره تو فاز Time can never mend. راستی! اگر اینجا جنگ بشه ما بمیریم چی؟! من پایه م بمیریم اما جواب خدا رو کی می ده؟ من حاضرم از سرما یخ بزنم. اما یک لحظه هم گرما رو دوست ندارم. زندگی عجیب چیز بی خودیه. وقتی می بینی باید جواب داشته باشی برای کارت. و نداری! بچه ی دختر خاله رو بردم توی سوپر لپ لپ بخریم! یه خانوم پیر ازم پرسید بچه ی خودته دخترم؟ کرمم (به کسر کاف!) گرفت گفتم بله! دم رفتن یه نصیحت مادرانه کرد که همیشه حلقه تو دستت کن دخترم! شوهرت دلگرمی می گیره! گفتم چشم! اما تو دلم گفتم می خوام نگیره. صد سال سیاه! فرض کن! همون موقع یه ماشینه رد شد و آهنگش این بود: چشم تو باز من دیوونه کرد. و من یادم افتاد که عاطفه هنوز هم با شنیدن صدای این خواننده که فکر کنم اسمش هومن سزاواره می ریزه به هم. می دونی؟ زندگی همین رابطه های اعصاب خورد کن بی مصرفه. هنر اینه که یا خودتو بکشی بیرون یا اونا رو بامصرف کنی؟ یا من اشتباه می کنم؟ عاطفه اولا پشت سریم بود. بعد شد بغل دستیم! بعضی وقتا اگه نبود، نمی دونم چی می شد. عصر بهش گفتم آریو رو از طرف من ببوس. آریو برزن. آدمایی که اسمای عجیبی دارن قابل درک ترن. مگه نه؟ مثل اون دختره که اسمش گلاویژ بود. تصادف کردن. مامانش فوت شد. هوس شیرینی مکزیکی کردم!

نوشته شده در شنبه 22 بهمن 1384ساعت 10:57 ب.ظ توسط مهم نیست!|

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دوپایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو!!

 

پ.ن۱: آره بابا همین طوری! ۰

پ.ن۲: این بیت آخری خیلی ضد حاله! به قول نسیم جفت پا می پره تو دهنت! (بچه م اصطلاحات مخصوص به خودشو داره!!)۰

پ.ن۳: این دو تا عکس مال موزه ی هنرهای معاصره ... یه چیزی بود ، به نام باران ... خیلی خدا بود ... دیدنش یکی از بهترین لحظه های عمرم بود ... عکساشو لینک می دم. چون بذارم اینجا باز دیده نمی شن ... یه ذره نورش بد بود ... سعی کردم درستش کنم، پیکسل هاش ریخت به هم! به بزرگواری خودتون ببخشید یه ذره! اولی و دومی ...... یه جورایی قطره هاش می خواد آدمو بگیره ... ۰

پ.ن۴: از لیدر عزیز خواهش می کنم بازم ما رو ببره گردش علمی! ۰

نوشته شده در جمعه 21 بهمن 1384ساعت 11:50 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|
<<  1    ...    16    17    18    19    20  >>