X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

می خوام شرح روزانه رو راه بندازم دوباره ... اصلا هم مهم نیست که چه کار بی خود و بی مزه ایه. داره نوشتن یادم می ره. حرف زدنم همین طور. با اینکه می دونم هر حرفی بزنم بعدا به نظر خودم مزخرف میاد اما این کارو می کنم چون باعث کمبود جسارت در تمام مراحل زندگی شده. یعنی همه کاریم به نظرم چیپ و مزخرف میاد و در نتیجه کلا آدم مزخرفی ام در نظر خودم .... دیگران دیگه چی فکر می کنن ...

 

طی یک حرکت نمادین، هر چی عکس تا حالا گرفته بودم رو پاک کردم ... من اگه این جوری عشقی پیش برم هیچ وقت عکاس نمی شم. اصلش تقصیر اون آدمی شد که اسمشو می ذارم دوست جون که برداشت عکسارو برد نشون یکی از دوستای حرفه ایش داد و اونم چون حرفه ای بود و منم یک آدم ِزیرِ مبتدی هستم، و علاوه بر اون ظرفیت انتقاد پذیری هم کم داشتم در این موضوع، زدم همه رو پاک کردم ... از دوست داشتنی ترین هاشون هم شروع کردم ... اصلا هم نمی خوام سوسول بازی دربیارم که ای واااای عکسام همه ی زندگیم بودن و از این حرفا ... حقمه. چون هم انتقادپذیر نیستم، هم نباید به حرف هر دوست جونی که گفت بده من عکساتو، گوش بدم ... البته اون آدم حرفه ای تقریبا چیزی که باعث نگرانی بشه نگفت .... اما من که می فهمم //// یه ذره ی یه ذره هم اولش داشت بغضم می گرفت که وااااااااای چی کار کردم! اما در نطفه خفه شد!

 

رفته بودم کتاب "من ِ او " رو بخرم که همون دوست جونه فرمودن که نخر مال منو بگیر بخون که بار معرفتی کتاب بره بالا و یک ساعت تعریف کرد که کیا اینو خوندن و اینا! حالا منم منتظرم بده بهم ... اما انتظاری بس بیهوده است چون امروز می خواست با آژانس بفرسته گفتم نه، گفت پس برو بخر چون معلوم نیست تا کی طول بکشه! ...

راستی اون معلم بزرگی که دیدم یه کسی تومایه های همین نویسنده ی این کتاب بود ... یعنی من که از دور خیال کردم خودشه! اما از نزدیک دیدم نه! بعدشم بحث راجع به همین کتاب شد و منم اومدم مدرک رو کنم که کتابای ایشون در فلان زمان، توقیف شده بعد اجازه ی چاپ پیدا کرده که آقای معلم بزرگ فرمودن همچین چیزی نیست بعد من مدرک معتبر رو کردم و ایشون کلی حال نمودن و البته قانع کردن مارو که منظور از توقیف اینجا توقیف نیست! البته در نهایت ما تسلیم شدیم چون زشت بود اگه نمی شدیم!

 

 

دیروز هم رفتم تعیین سطح کلاس زبان و از یه دوره ی 15 ترمه، ترم 8 قبول شدم. اما اصلا جای معتبری نیست. اسمش سفیره. نسیم می رفت می گفت خوبه. گیر هم داد که فشرده بنویسیم. منم خر شدم نوشتم. حالا هفته ای سه روز. روزی سه ساعت باید بریم. امروز روز اولش بود. اونقدر بد بود همه ش با ترجمه همزمان مقایسه ش می کردم ... اونجا با کلاس تر بود ... همه چیزش بهتر بود. درسته که قاطی بود و قروفرش زیاد می شد! اما می ارزید ... کتابی که می خوندیم هم بهتر بود ... تازه جو کلاساش هم بهتر بود ... اینجا همه شون زنای 8-27 ساله بودن که شوهر و بچه و ..... اوووووه! اما اونجا همه همسن و سال بودیم ... اینجا جو قرمه سبزی داشت! یا مثلا چگونه با همسر خود در تعطیلات خوش می گذرانید! اما اونجا فوقش یه ذره این کلاس گذاشتناشون که دارم می رم خارج و اینا می رفت رو اعصابت که اونم جک شده بود می خندیدیم ... تازه اونجا 6000 پول کتاب متاباش می شد اینجا لا مصب 9000 .... ! از اونجا که اومدم بیرون امروز دلم می خواست برم ترجمه همزمان استادی که کلا هر چی اونجا خوندم معلمم بود رو ببوسم بیام! ... اسمش آقای متین بود! فامیلیش یادم نمیاد! نگاش می کردی می گفتی 25 سالشه اما یه پسر 12 ساله داشت! خر شم برم اونجا هم اسممو بنویسم!؟

 

 

این بود انشای من.

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر 1385ساعت 12:04 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|