X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

باید زودتر از اینا می اومدم بنویسم از چمعه شب که روی زمین اتاق فر پهن شده بودیم و فر آینه رو آخر سر گذاشت روی زمین تا راحت تر جفتمون توش جا بشیم. بعد انواع و اقسام رژگونه و ماتیک و سایه و این چرت و پرتا روی زمین ریخته بود و ما هر از گاهی از همدیگه می پرسیدیم یعنی الان سان کجاس؟؟ بعد خیلی شیک با هم عکس گرفتیم و سوار بر سابرینا (از بس همه اسم گذاشتن رو ماشیناشون منم اسم گذاشتم. البته رفقا گذاشتن فریبرز و کیومرث و این چیزا. اما من گفتم می خوام اسم مخصوص بذارم گذاشتم سابرینا!!) راه افتادیم به سمت عروسی. اما اشتباه نکنید. عروسی سان نبود. از امیر به خاطر تماس های دو ماه یک بارش ممنونیم و عروسی کردنش با سانی پیشکش، عروسی خواهر سان بود که به اندازه ی یک دنیا دوس داشتنیه.. عروسی 2 دکتر. یکی دام پزشک و دیگری دکترای فلسفه. و چه می کنه این پله های ترقی. عروس و داماد بسیار بسیار خوش اخلاق. مهمانها بسیار بسیار با شخصیت. مامان بابای سان بسیار بسیار ما رو تحویییییل مثل همیشه. و چقدر من این بابای سانی رو دوس دارم. بگذریم. سانی یه سی دی داده بود بذارن که همون آهنگایی که ما باهاش توی راه پارسه این آخریا می رقصیدیم(!) رو داشت. و اون که می خوند ما هی یاد خاطرات و با فرمون رقصیدنا می افتادیم و خلاصه دیوونه بازی این بود که در می آوردیم و مهمونا هم پایه. هیچ کی نمی گفت اینا دیوونن و هر وقت بر می گشتی می دیدی همه با لبخند دارن نگاه می کنن! دیگه اینکه من برای اولین بار در عروسی ها یه دل سیر دسر خوردم. چقدررررر موس شکلات عروسی خوشمزه س! من توی عروسی سیسترم یا نامزدی مرجی اینا اصن شام نخوردم از بس که آدم مسئولی هستم. بله شم. 

دیگه اینکه ما تمام فک و فامیل سانی اینا رو می شناختیم عین این حاج آقاها از کنار هر کی رد می شدیم یه ساعت سلام و علیک! بس که این بچه ما رو برده آورده تو فامیل. حیف که اینجا خواننده ی خاموش رد می شه وگرنه یه چیزای جالبی می گفتم که نگوووووو!! 

دیگه آخراشم حسابی خسته شده بودیم با فر نشستیم یه گوشه و فر از دوس هنوز جدیدش می گفت و من هی در لفافه گوشزد می کردم که فرررررر بی خایل شو.. تو اصن استایلت با گردنبند و شلوار ورزشی و پاترول مشکی نمی خونه. و خودشم قبول داشت اما بازم رفته اسمشو باهاش نوشته کلاس عکاسی. البته مهم نیس چون داره منو یک قدم به رویای آتلیه باز کردن نزدیک می کنه. 

... 

حالا اینا رو گفتم، اینم بگم که از همون آخر شب عروسی تا همین الان این دله داره بازی ای درمیاره که نپرس. من هنوز بعد از 8 ماه، درگیرم بین این دو تا تفکر که کار خوبی بود یا کار بدی بود.

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1388ساعت 10:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|

مدتیه که این پست توی گلوم مونده. 

   

انگار که زندگی ما رو تقسیم کرده باشن به دو قسمت. دو قسمت تلخ... قبل از انتخابات و بعدش. اما من می خوام از کمی عقب تر شروع کنم. وقتی وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و خاتمی هنوز رئیس جمهور ما بود. سال اول عالی بود. دائم اردو، مسافرت،شورای صنفی فعال، انجمن اسلامی کله خراب و نترس، اعتراض به در و دیوار. مثلا اعتصاب غذا و چیدن غذاها تا دم در اتاق رئیس دانشکده. یا تحصن و سر کلاس نرفتن به خاطر لغو جلسه ی نقد و بررسی فیلم حکم. سال دوم ورق برگشت. تابستونش ا.ن به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده بود. رئیس کل دانشگاه ما عوض شد. یا بهتر بگم، نه تنها عوض شد، بلکه یک آخوند شد. تمام اردو ها و سفرها لغو شد. یا اگر هم به زور و ضرب مجوز اردویی چیزی صادر می شد، دختر و پسر جدا در روزهای متفاوت باید می رفتن. اتاق شورای صنفی رو دادن به بسیج و کنارش با کمی بنایی اتاقی شیک برای نهاد رهبری ساختن و شورای صنفی به اتاقی کوچکتر و داغون تر منتقل شد. و انجمن اسلامی اتاقی مجاور اتاق نهاد گرفت که دست از پا خطا نکنه. و هزار تا تغییر ریز و درشت دیگه ... 

گذشت و گذشت. ما کم کم یاد گرفتیم که" توی یه کشور جهان سومی زندگی می کنیم و عاقلانه ترین کار اینه که گلیممونو از آب بکشیم بیرون و به کار کسی هم کاری نداشته باشیم." هر چی این ا.ن گند زد فوقش آهی کشیدیم و دمی حرص و جوشی خوردیم و باز با یاد آوری جمله ی مذکور، به زندگی خودمون ادامه دادیم.  

تا اینکه رسید به سال 88. اومدن گفتن خب خاتمی که نیومد. وضع هم که افتضاحه. یه کسی هست، خاتمی ازش حمایت کرده. مهندس معماریه، نقاشه، توی چلچراغ نوشتن که چیزی که دوس داره بهش هدیه بدن وسایل نقاشیه. زنش آدم حسابیه. تو این وانفسا هر جا می ره زنشو می بره و دستشم میگیره توی دستش. رفتم کلاس نقاشیم، معلمم از توی آلبوماش نقاشیای زنشو دراورد و نشون داد. کیف کردیم با تمام وجود. بعد گفت طرح میدون مادر مال زنشه. از سالهای اول انقلاب و دانشکده ی هنرهای زیبا گفت و آمفی تئاترها که سر کلاساش از جمعیت در حال انفحار بود.  

بعد بیشتر راجع بهش فهمیدم. صلح طلبیش. وقار و شخصیتش. چیزایی که ا.ن نداشت و ما یادمون رفته بود. دیدیم عقده ای نیست. قلدر بازی در نمیاره. نمیخواد واسه ی کسی خودشو ثابت کنه. درست لباس می پوشه، لبخنداش نه تنها چندش آور نیست، بلکه ته دل آدم شادی تزریق می کنه.... دیدیم و دیدیم و امیدوار شدیم. برای چند هفته هم که شده یادمون رفت که توی کشور جهان سوم زندگی می کنیم و بی خیال کشیدن گلیممون از آب شدیم و دست در دست بقیه سبز شدیم و به فکر نقاشی بودیم که قرار بود امیدمون باشه.....

...  

و امان از روزی که کسی بی خودی امیدوار بشه...  

... 

حالا ما ماندیم و دلهای گرفته و شهر خفقان زده و رفیق های مرده و .... 

 

دیگر کسی به او وسایل نقاشی هدیه نداد...

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 مهر 1388ساعت 10:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

اینکه من یه شال آبی خوشرنگ دارم با یه گردنبند تی تی دل ربا که باید برم زودتر پس بگیرم از پرانتز و مه عزییییرم (یه چیزی تو مایه های رایم که باید پس بگیرم!!!!) یا اینکه یه روسری آبی کم رنگ تر از شالم که مرجی جون و داداشه برام خریدن با یه گردنبند دیگه که مینا کاری روی مسه مال کارای این آقاهه س دارم، با یه عطر خوش بو ازون بو ها که دوس دارمو آدمو یاد جاهای با کلاس میندازه (!!!) و سان و فر برام خریدن و یه مانتوی بافتنی صورتی که سیسترم فرستاده و مقادیری پول که مامان اینا دادن و یه ماگ ام اند ام سبز به حمایت از جنبش سبز یاس برام خریده و من هر روز به حمایت از جنبش سبز توش شیر می خورم که قوی شم برم به جنگ دشمن، با یه سی دی سهیل نفیسی که خودم داشتم قبلا اما وقتی پسر عمه ی چند فوت کرد برای همدردی دادم بهش (حالا یکی پیدا شه بگه مثلا الان این چه همدردی ای بود؟؟؟؟؟) ، همه ی اینا یعنی اینکه کلی آدم هستن در اطرافم که تولد منو یادشونه و من مهمم براشون در حدی که برام کادو بخرن... اونم چه کادوهایی.... 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر 1388ساعت 10:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

من یه عکس خیلی زیبا از خودم دارم که پرانتز ازم گرفته بعد منظره ی پشتم انقدر باکلاسه که باید زیرش با فوفوشاپی چیزی بنویسم که اشتباه نکنید اینجا خارج نیست! اینجا پردیس ملت است! بله بله ما رفتیم پردیس ملت و بسیار بسیار جای باکلاس و فرهیخته بازی ای بود. حالا ممکنه پرانتز بیاد بگه خیلی هم خوب نبود ولی من فکرامو کردم دیدم واقعا خوب بود. درسته که یه کم مونده جا بیفته ولی واقعا خوشحال کننده س که همچین جاهایی هست و هنوز خز نشده! فقط اگه لطف کنن زودتر رستورانشو افتتاح کنن که ملت گشنه نمون بهتره. البته یه کافه گالری داره پایینش ولی خب. 

...

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر 1388ساعت 11:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

فردا تولدمه.  

وقتی به خودم اومدم و دیدم دارم توی قنادی برای کیکی که برای خودم خریدم شمع انتخاب می کنم، تازه یادم افتاد که خواهری در این نزدیکی ها داشتم که قبلا اون این کارا رو می کرد. بعد خیلییییی به نظرم مسخره اومد که خودم دارم برای خودم این چیزا رو میگیرم. مرجی به طور ناگهانی اومد به مدت یک هفته و امشب تولد بازی داریم. البته مرجی مطمئنا نمی دونه تولد منه. و فقط داره شام می اد اینجا.. بگذریم.  

دلم از دیشب شمارش معکوس گرفتن رو آغاز کرده. الان می شه روضه خوند که امسال تولدم فلان و بهمان. می شه هم نخوند و جو نداد و به تولدهایی فکر کرد که فراموش می شد و عادت شده بود و اینا. بازم بگذریم. و به قول سارا "به هیچ هم فکر نکنم باز بغض تا زیر گلویم بالا می آید..." 

فعلا همین. تا شب ببینم چی میخوام بگم باز.

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1388ساعت 03:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

هوا حسابی سرد شده. امیدوارم یهو دوباره گرم نشه چون من فردا می خوام لحافمو از بالای کمد دربیارم!  

تازگیا میزان شکایت های دوستام از اینکه چرا گوشیمو جواب نمی دم بسیار افزایش یافته. واقعا زیادی بهش بی اعتنا شدم. یادم میرتش. چی کار کنم خب.. سعی می کنم میس کالی اگه دیدم فوری زنگ بزنم.. اما خب گاهی آدمو همون ثانیه کار دارن نه یک ثانیه قبل و نه یک ثانیه بعد. 

...

دیشب توی پیاده روی خیابون ولیعصر راه می رفتم و نم بارونی می اومد و زیر لب به من بگو بی وفا حالا یار که هستی رو زمزمه می کردم و مامان هر 5 ثانیه یک بار می گفت که از زیر طاقی برو خیس نشی (دقیقا تایم گرفتم!!). شام پارادیزو خورده بودیم و بابا جو داده بود که خیلی بالا پارک کردیم اما اصنم بالا نبود.. چون سرمو که بلند کردم، بانک صنعت و معدن رو دیدم و اوووووووه مغزم رفت روزای قدیم و خاطرات و از این جور جاها که بی خیال.. امروز هم چایی دااااااغ می خوردم زیر پتو و دِ ودینگ دِیت رو می دیدم و کلی هم تست زدم امروز (حدود 80 تا). 

الان بازم حسابی سردمه. دارم با این آهنگ دریا داد ور خوشی م کنم از بس قشنگه. و منو یاد یکی از سحر های ماه رمضون می اندازه که 2 دقیقه مونده بود به اذان و ما پا شده بودیم و پنجره باز بود و باد خنکی می اومد و بوی بارون چند ساعت قبل و صدای دریا پیچیده بود توی خونه که سرزمینه من ن ن ن ن  ن ... خسته خسته از جفایی... سرزمین من ن ن ن ن ن ... بی سرود و بی صدایی.... و من دلم برای سرزمینم گرفته بود . . . 

همین.

نوشته شده در سه‌شنبه 31 شهریور 1388ساعت 12:57 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

دم در خونه توی ماشین که نشستیم مامان گفت میریم یه دوری می زنیم ببینیم فقط چه خبره. نشون به اون نشون که من هی می گفتم مامان می خوای برگردیم می گفت نه حالا یه کم دیگه وایسا!!!! 

خلاصه امروز کمی اغتشاش کردیم و بسی خوش گذشت. چون به برکت روز قدس (!!) نه از گاز اشک آور خبری بود و نه از باتوم. فقط نگاه های پر از خشم بود و به قول بقیه دندون قروچه! ما که فقط هفت تیر بودیم و بقیه ی جاها رو ندیدیم. اما با جرات می تونم بگم که هفت تیر یک پارچه سبز بود. پلیس های راهنمایی رانندگی کنار بنز ها و ون هاشون وایساده بودن مبهوت جمعیت بیشمار سبزها رو نگاه می کردن. یعنی اینجوری بگم که من هر چی نگاه می کردم انتهای جمعیت رو نمی دیدم کجاس... میگن تا دم بسیجیایی که دم دانشگاه سجاده پهن کرده بودن رسیده بودن سبزا. من که باور می کنم چون تا چشم کار می کرد سبز بود. پیر جوون میانسال. اصن محدوده ی سنی نداشت لامصب.   حدود ساعت 2 موتور سوار ها اومدن. اما باتوم نداشتن و فقط میون جمعیت ویراج می دادن و مردمو متفرق می کردن. منو مامان رفتیم توی یه کوچه پس کوچه که مامان شروع کرد یاداوری اینکه ا.خ (احمد خاتمی) گفته بوده سر ماجرای ندا که توی کوچه ی خلوت نمی کشند، دستگیر می کنند!!! 

دیگه حدود ساعت 2 بود که به اصرار من (!!!) برگشتیم. توی راه تمام قائم مقام و بخارست مردم بووووووق می زدن و وی نشون می دادن. 

ما اینیم ای دنیا! ما اینیم. من که یه مدت نا امید شده بودم با دیدن جمعیت امروز که فقط گوشه ی کوچیکی از کل جمعیتی بود که اومده بودن، حسابی کم آوردم. حالا این ا.ن هر چرتی می خواد بگه و هر کاری م یخواد بکنه. مهم اینه که ما بی شماریییییییییییییییییم.

نوشته شده در شنبه 28 شهریور 1388ساعت 12:43 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (8)|

طبق معمول که میشینم پای اینترنت، یک عالمه صفحه جلوم باز می کنم. صفحه باز کردنام که تموم می شه، برمیگردم بخونمشون می بینم یکی یکی نوشته که مشترک گرامی ال بل جیم بل. ناگهان یادم میاد که کجام و کیم و اینجا ایرانه. پوزخندی به ریش همه ی اونایی می زنم که زمان می ذارن، سایت ها رو پیدا می کنن، مطالبشونو می خونن، هزینه می کنن و فیلترشون می کنن. با یک کلیک، فیلتر شکنمو راه می ندازم. حالا در کسری از ثانیه با یه ریفرش زدن ناقابل، تمام اون صفحات فیلتر شده، از آنه منند. 

و چه حس خوشایندیست خندیدن به ریش کوتوله ها. 

در اینجاس که آدم می گه: عمو فیل ت ر چی بچرخ تا بچرخیم جناب!

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 شهریور 1388ساعت 12:41 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

سلام آقای محسن نامجو 

خودتان که خبر ندارید ولی تمام سالهای اولیه ی جوانی من و دوستانم با آهنگهای شما گذشت. اولین بار من بودم و نویسنده. آن موقع ها هنوز خیلی معروف نشده بودید. دموی آهنگ زمستانتان را برایش گذاشتم و گفتم این آدم رو می شناسی؟؟؟ نویسنده پکید و گفت که نه ه ه ه  ازت خوشم اومد توام محسن نامجو باز شدی؟؟؟ و آنجا بود که من اسمتان را یاد گرفتم. بعد ها چند و لاهه را دچار انقلابی کردید. در ذهنشان نابغه ی موسیقی ای بودید بی نظیر. به طوری که از ارادت چندین و چند ساله شان نسبت به جناب شهرام ناظری کاسته شد و به شما افزوده شد. اما ارادتی نه از جنس آن ارادتی که به ناظری داشتند. شما از خودمان بودید. لاهه که یک ته صدایی هم داشت گاهی با تار " چون است حال بستان ای باد نوبهاری"تان را می خواند و ما کیف می کردیم گاهی هم زلف بر باد مده یا واوو لیلی یا خیلی های دیگر. توجه دارید چه می خواهم بگویم؟؟؟ شما به تک تک لحظات من و دوستهایم نفوذ کرده بودید و در هر جایی که بودیم یک پس زمینه ای از صدای شما بود. شما یک جورهایی انگار یکی از همین رفقای اطراف بودید. یکی عین خودمان. توی همین شهر شلوغ و سرد و بی در و پیکر... 

تمام اینها را گفتم که بگویم، چند روز پیش وقتی شما را همراه با گلشیفته روی سن در ونیز دیدم، در یک کلیپ که دوستی با موبایلش گرفته بود و کیفیت خوبی هم نداشت، دلم گرفت... آن موهای بلند، آن ژست و دبدبه و کبکبه.... شما دیگر آن محسن نامجوی تمام آن سالهای قبل نبودید. دیگر هر کاری کردم حس نمی کردم که شما یکی از همین رفقای اطرافید... یک چیزی این وسط گم شده بود که تا همین الان که اینجا هستم نمی فهمم چی بود... با اینکه قبلا با تمام شعرهایتان حال می کردم، اما نمی دانم چرا این ریتم همممممش دلم می گیره، همممممش تنم اسیره فقط رفت روی اعصابم و .... 

حیف... کاش آدم می تونست از حسهاش هم بک آپ بگیره واسه روز مبادا آقای نامجو...

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388ساعت 12:27 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

چه خبر؟؟؟ هیچ خبر؟؟؟ سانی هی میره جهاز چینون واسه سیسترش و من تن ها می رم کلاس. سحره دختره خوبیه. بیچاره یه بار عقد کرده طلاق گرفته. ولی واقعا بچه ی خوبیه. امیدوارم ارشد قبول شه. دیگه اینکه یه استاد داشتیم خیلی باحال بود بعدا راجبش می نویسم. بعد دیگه اینکه من امروز رفتم موسسه ی ماهان سرو گوشی آب بدم ببینم آزمون آزمایشی ها رو اینجا بدیم بهتره یا نه. جواب مثبت بود. دیگه اینکه کی بردم کثیف شده بیچاره. 

همین فعلا.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 شهریور 1388ساعت 01:24 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

گاهی فکر می کنم مگه ما چقدر زنده ایم؟ یعنی جدی می ارزه خیلی کار رو کردن؟؟ 

الان هم یاد ماشین حساب مهندسی ای هستم که نمی دونم واقعا استفاده ای ازش شد یا نه. 

سان میگه امشب برات شب سختیه باید تمرین کنی ببینی تسلیم هستی یا نه در برابرش. من اما بهش گفتم که من تسلیمم. اگه نبودم هزار تا کار دیگه کرده بودم. 

این تقویم رومیزی جلومه. و این شنبه ۱۴ شهریور هم هی خودنمایی می کنه. 

من اما دائم توی ذهنم تکرار می کنم که مهم نیست. مهم نیست مهم نیست. 

و در واقع انگار چیزی که مهم باشه برام قحطی ش اومده. 

...

نوشته شده در شنبه 14 شهریور 1388ساعت 03:13 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من امروز یه عینک خریدم. 

به هر حال واقعه ی مهمی بود! 

... 

اه. اصن اومدم یه چیزی بنویسم پست قبلی بره پایین اما یه عالمه وقته نمی دونم چی بنویسم. 

... 

چی بنویسم؟ 

... 

آهان راستی پیراشکی هم درست کردم خیلی خوشمزه شد. دستمم سوخت با روغن داغ. نوک انگشتم یعنی سوخت. الانم یه کم درد می کنه... 

... 

خب خوشحالم که رو راست بودم و دلیل این پست رو اولش نوشتم. 

شب بخیر.

نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1388ساعت 02:48 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

الان یه عالمه وقته دارم با خودم صحبت می کنم که بچه بیا بنویس اینا که تو مغزته و اینقدر پشت گوش ننداز و اینا. اما بازم که این صفحه بازه من نمی تونم اونجور که باید و شاید به قول سانی دل به کار بدم.  

...

چیزی که باید بگم اینه که من "چند" رو بعد از تقریبا یک سال دیدم و چه دیدنی.... کلی باهاش حرف زدم. یعنی در واقع بعد از 7 ماه با یکی درباره ی اتفاقاتی که 7 ماه پیش افتاد حرف زدم. و تو چه دانی که وقتی من می گم 7 ماه یعنی دقیقا چقدر؟ 7 سال یا 7 قرن یا 7 تا چی اصن؟؟؟ بگذریم..  اولش که دیدمش اونقدر یهو کلی خوشحالی به قلبم هجوم آورد که اگه اینجا ایران نبود و منم این آدم نبودم پریده بودم بغلش و جیغ. اینو گفتم که عمق حسم وصف شه. اما خب اینکارو نکردم و تمام احساساتمو در قالب یه سلاااام چه طوری بهش نشون دادم و حسابی هم کارگر افتاد چون آخرش گفت که نتونسته اونجور که می خواسته باهام رفتار کنه (یعنی می خواسته بگیره بزندم به دلایل متعدد اما دلش نیومده) به هر حال اولش تبریک گفتم بهش به مناسبت دایی شدنش و اونم عکس یک عدد آرتینای کوچولوی لپوی خوش اخلاق بهم نشون داد که تا همین الان عاشقش موندم. بعد دیگه جدی شد و گیر داد که حرف بزن. دیگه شروع کردیم و یه عالمه وقت حرف می زدیم. جلوی در شمشیری بودیم اما نرفتیم توش و وقتی افطار هم شد رفت از توی سوپر برام آب پرتقال پاکبان خرید و دوست یعنی این که بعد از یه سال یادشه تو شیر دوست نداری و کیک خور هم نیستی... براش از همه چیز گفتم و واقعا برام جالب بود که خیلی چیزا رو می دونست و من فکر میکردم ازم اصلا خبری نداره. کلی هم نظریه های درست داده بود توی این مدت که من فقط دهنم باز می موند اما به روش نمی آوردم. 

خیلی حرفایی که اون آخرا به لاهه نزده بودم چون فکر می کردم نمی خوام ناراحتش کنم رو به چند گفتم و خیلی هاشو می گفت که من اینو خودم به لاهه گفته بودم... یعنی اگه فکر می کردم حرف زدن با این آدم اینقدر راحته و اینقدر می فهمه تو چی می گی خب زودتر می رفتم دیدنش..... و مثل همون ایام قدیم تندی و نرمی رو با هم داشت. یه جا می گفت اینجا گند زدی، افتضاح کردی و جای دیگه می گفت این کارت درست بود من قبلا هم گفته بودم... 

خیلی مسائلی که حتی سان و فر به خاطرش منو سرزنش کرده بودنو خیلی کول قبول داشت و این یعنی خیلی.... 

... توی دلم از عاطفه تشکر کردم که منو با این آدم آشنا کرد... حس زن میان سالی رو داشتم که دائم یاد جوونیاش می  کنه. منم دائم یاد 18 تا 22 سالگیم می کردم. عنفوان جوانی و خامی... . چقدر خوبه  که آدم وقتی خامه با کسایی آشنا شه که آدم باشن... بگذریم... 

دیدار واقعا خوبی بود.. آخرش اصلا دلم نمی خواست بره و من برگردم خونه. گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود. من می خواستم همون جا بمونم چون توی این وانفسایی که هیچ کس نه میفهمه نه می خواد بفهمه اندوه مرا، پیدا کردن کسی که می فهمید غنیمتی بود که عقل حکم می کرد از دستش نده.  

امشب مسیج دادم براش که یاد دیشب بخیر. و جواب داد که یاد دیشب ها بخیر. 

هه ... اگه بخوام از خاطرات و دیوونه بازیهامون بگم 1000 تا وبلاگ لازمه... 

بگذریم... 

گذشت.. 

... 

پ.ن1: الان که یه بار نوشته مو خوندم می بینم فقط یه گزارش سرسری از اون چند ساعت اینجا نوشتم. اما واقعا توانایی شرح دادن بیشتر ازینو ندارم. این برای خودم نوشتم که بعدا که خوندم نگم اوووون همه اتفاقو توی این چند تا پاراگراف مگه می شه ادا کرد... 

پ.ن2: هیچ وقت هیچ کدوم از شعرای لاهه رو انتشار ندادم جایی. اما اینبار می خوام اینو بذارم... همیشه وقتی درس می خوند شعر به مغزی می اومد.... اینم پشت یکی از چک نویساشه... با چه خطی اونم... خب چمی دونسته که این نوشته موندگار می شه و بلا بلابلا....

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور 1388ساعت 01:41 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

سلام،بد نیستم. یعنی اگه نمیگفتی ماه رمضانه، یه احوالی نمیپرسیدی؟ 

لازم نیست بهانه ای که تو ذهنت داری بلند بگی که 

لازم نیست چیزی بگی،میتونی احوال بپرسی فقط، نترس کسی هم دچار توهم نمیشه 

تو از من ناراحت شی باید جوابمو بدی،اونقد غریبه نیستیم باهم. خودتم میدونی از کدوم جملت ناراحت شدم و میدونی یه حالت چطوره گفتن،پرسیدن حال یه دوست قدیمی نیست،و میدونی که حساسیتم بخاطر علاقمه 

ازاینکه گفتی گفتم ماه رمضانه. همون علاقه ای که باعث شد هیچی نگم. من زخم زبون زدم بهت؟ تازه بخاطرت شنیدم 

نمیخاد شرمنده باشی. بجای احوالپرسی تصنعی، در جریان احوال رفیقت باش 

من هستم، لازم نیست شما بگی، اگرم رودررو نبوده بخاطر حودت بوده 

غلط یا درستشو دفاع نمیکنم، ولی آره بخاطر خودت بود 

بریم پارادیزو؟ یا شمشیری 

سه شنبه خوبه؟ 

باشه، بگیر بخاب   

 .

فرداش:

.

مریم تو این 2شنبه میتونی؟ 

منم میتونم فک کنم 

خابت برد؟ بریم این 2شنبه؟ 

باشه، خوبه 

 . 

پ.ن: چند... بعد از هزار قرن. 

پ.ن2: جوابای خودمو ننوشتم... فقط حرفای اونه..

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور 1388ساعت 02:14 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

دلم گرفته بد جوری هم گرفته. اونقدر که الان حسابی بغض دارم و نمی دونم چه کار کنم. از صبح تا دم افطار پارسه بودم و وقتی برگشتم و تصویر شهاب الدین طباطبایی توی تلویزیون بود که منو خشکوند سر جام. محمدرضا جلایی پور از اون پشت لبخند از روی لباش ترک نمی شد و دیگه آدرس وبلاگ فاطمه شمس رو نمی دم که برین بخونین و مثل من له شین. من یاد بچه ی این شهاب می افتم که لاهه دائما از شیرین زبونیاش و حرفای عجیبی که می زنه تعریف میکرد.  

یکی نیست بگه تو اصن چی کاره ای؟ من چی کاره م؟ من یه آدمم که با دیدن این صحنه ها قلبم از قلب یه آدمی که 70 سال سیگاری بودی مچاله تر می شه. من یه آدمم که متاسفانه تا حالا به ذهنمم نمی رسید که اینقدر راحت و مثل آب خوردن بشه تکلیف مردم رو با دین و ایمون یه سره کرد. و خاک بر سر اینایی که می خواستن تموم این سالها نماینده ی دین باشن واسه مردم. اه بازم که رسیدم به نفرین و لعنت... هی با خودم قرار می ذارم این حرفا جزو ادبیاتم نیان اما بازم نمی شه... 

اه اصن اینجا چقد سیاسی شده... 

حالا من هی بشینم تست بزنم و ریاضی بخونم و آمار و زبان و صد تا درس دیگه بکنم توی مغزم که چی بشه؟؟؟؟ که کسی بشم برای خودم؟ اینجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا اونایی که برای خودشون کسی هستن الان زندانن یا گوشه ی عزلت. محمدرضا جلایی پور مگه رتبه ی اول کنکور نیس؟ ماکسیمم می خوام اون بشم دیگه؟؟؟؟ 

کاری کردن از زندگی سیریم آقا...........

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور 1388ساعت 12:50 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

او قول داده بود که لیلا نمی رود
مال من است بی من از اینجا نمی رود
او گفته بود آدم و حواش می شویم
سوگند خورده بود که فرداش می شویم
او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست
ایوب را به خا طر ما آفریده است
کشتی نوح را طرف ما کشیده است
ترسی نداشتیم که از بت پرست ها
مردی تبر به دست فرستاد پیش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی شعور منی منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت
بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت
فردا رسیده است تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنه ترینی به خون من
فردا رسید آدم و حوا تمام شد
« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسی عصاش را سر ما ها شکست و رفت
با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

وقتی که دید کار من و تو نمی شود
از روی عرشه نوح خودش را به خواب زد

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد
آتش کشید در من و باران نزول شد

قوم یهود بود سراسر شلوغ بود
عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام
از این به بعد مثل خدا عاشق توام
اقراء به نام هر چه نمیدانی  ازغزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقراء به نام لیلی و مجنون که قرن هاست
تمثیل های واقعی اشتیاق ماست
لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسود کور تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو همه ایمان بیاورند
از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد
از روشنای چشم تو انجیل می وزد
حالا حجاز دامنه ی روسری توست
این سرزمین بچگی و مادری ی توست
با پیروان واقعی ات خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش
بیت المقدس تو همین چشمهای توست
عشق آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن
دور لبان صورتی ات اعتکاف کن
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا . . . 

 

حسین پارسا  

 

 

پ.ن: یاد قدیما بخیر...

نوشته شده در سه‌شنبه 3 شهریور 1388ساعت 01:54 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

نه من فقط می خوام بدونم وقتی ساعت یکه نصفه شبه و داری خوش خوشان می ری توی آشپزخونه انگور بیاری بخوری، یهو یه سوسک گنده می بینی وسط آشپزخونه. چی کار می تونی بکنی؟ من این سری کارها رو انجام دادم: 

1- به این فکر کردم که بابا که گفته سم ریخته توی چاه ها و پس این از کجا اومده؟ 

2- اگه از توی چاه نیومده پس حتما از راه هواکشه آشپزخونه اومده. 

3- حالا چی کار کنم؟ یکیو صدا کنم بیاد هندلش کنه. 

4- الان که همه خوابن که... 

5- خودم؟؟؟؟؟؟ هرگز! 

6- در آشپزخونه رو ببندم یه وقت نیاد تو زندگیمون حالا. 

7- جلوی در یه مانع فیزیکی قرار داره و سوسک عزیر هم با در فاصله ی چندانی نداره... 

8- مریم مانع فیزیکی رو سریع بردار و درو ببند. تو می تونی... 

9- مریم تو می تونی اینقدر دست دست نکن الان راه می افته ها.... 

10- مانع فیزیکی رو با مصیبت برداشتم. هیپ هیپ هورا. 

11- درو بستم. 

12- یادم افتاد اون یکی در اشپزخونه که به سمت اتاقی که خواهرم توش خوابه راه داره باز مونده. 

13- وجدان درد گرفتم که نکنه سوسکه بره تو اتاق خواهرم. 

14- دوباره درو باز کنم برم اون یکی درو ببندم؟؟؟؟؟؟؟ عمرا. 

15- از خدای مهربون خواستم که با قدرت بی انتهای خودش کاری کنه که سوسکه نره توی اتاق خواهرم و بی خیال انگور شده به سمت اتاقم برگشتم.

16- پایان ماجرا. 

.... 

نوشته شده در سه‌شنبه 3 شهریور 1388ساعت 01:50 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

الان یه کم گذشته و من سعی کردم خودمو با زیرو رو کردن این نقاشیا آروم کنم. آتشزاد نقاشی که با طرح های محوش معروفه. و من این بار یکی از طرح های اونو واسه کشیدن انتخاب کردم. و خانوم گوهریان هم استقبال کرد. راستی اینو گفتم که چقدر این هفته با خانوم گوهریان خوش گذشت؟ من واقعا شیفته شم. 

بگذریم. من الان کمی آروم ترم و فکر می کنم که آدم واقعا نباید نا امید بشه و از این حرفا بزنه. بلکه هنر اینه که زندگیه خودتو داشته باشی هر جور که می تونی کاراتو پیش ببری و زنده گی کنی. حالا چه ا.ن سایه ی شومشو انداخته باشه روی آینده ت چه نه... 

...

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388ساعت 03:32 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

هربار این صفحه رو باز می کنم دلم می گیره حسااااابی. این دختر رو دورادور می شناسم و رسما دست و پا زدنشو دارم حس می کنم. یک عالمه وقته دارم فکر می کنم که چه کلمه ای برای این جانی ها می شه به کار برد؟ و باز هم چیزی در خور به ذهنم نمی رسه. تو این نوشته ش نوشته که "تمام نگرانی‌ام برای بازگشتن از این است که به اهرم فشاری برای اعتراف‌گیری از همسرم دچار شوم." و حالا دیگه معنی این حرف رو کاملا درک میکنیم. و پیش خودم می گم که همسرش حتی شاید خوشحاله که اون ایران نیس.. 

بازم می رسم به حرفی که بار ها گفته م. این مدل نفرتی که ما این گوشه ی دنیا داریم تجربه می کنیم رو هیچ آدم دیگه نجربه نمی کنه... دیگه حالم از حرفای امیدوار کننده و منحرف کننده به هم می خوره چرا که این عمر و روح و روان منه که داره نابود می شه. 

توی تمام وبلاگا هم اگه دقت کنیم می بینیم که اونایی که خارج از کشورن هنوز امیدوارن و با اشتیاق پیگیری م یکنن. اما ما داخلیا، دیگه آتیشمون خوابیده یا بهتر بگم نا و توانی واسه حتی فکر کردن به ادامه نداریم. 

شاید زیادی دارم تند می رم و جو ِ منفی می دم. اما خب اینا حس هاییه که الان دارم و واقعیت هاییه که دارم می بینم... 

دل خسته ام از عالم دل بسته ام به ساقی 

صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی 

انگار تموم دنیا بسته است به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
  

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388ساعت 01:36 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

آقا این فیلم کنعان شده عین ناموس واسه ما!!! یعنی کافیه یکی بیاد بگه که فیلم بی خودی بود و بی سر و ته بود و اینا. اون وقت ناخواسته همچین میرم بالا منبر و یه ساعت در انتقاد به اینکه مگه همیشه باید توی فیلم همه چیزو صاف بیارن بدن دست آدم و الخ صحبت می کنم. فقط یکی کافیه بیاد بگه فروتن بد بازی کرده تو کنعان. شانس اگه بیاره و خفه ش نکنم براش توضیح میدم که جناب شما برو به این فکر که چه جوری بعد از ده سال علی ها مرتضی می شن.... و این نکته ی ظریفی ست. باشد که متوجه شوید. 

... من فردا از کله سحر تا بوق سگ کلاس دارم. اما نمی دونم میرم یا نه هنوز. چون اگه سانی نیاد نمی رم. و سانی الان بله برون زیباس و جواب منو نمی ده. منم به سبک لاهه براش از اون اس ام اسا زدم که اگه این اس ام اس رو تا ساعت فلان دیدی، بهمان کار رو بکن!...  

...دلم میخواد یه عالمه بنویسم. مغزم اما جمع و جور نیست.

... 

 آقا من نا امیدم.... یعنی نا امید شدم. از این جنبش سبز نا امید شدم... یعنی منظورم اینه که به این نتیجه رسیدم که حجم وقاحت ها اونقدر بالاس که تا بیاد این جنبش به نتیجه برسه، موهای من رنگ دندونام شده.....

...  

وبلاگا و سایتای دیگه رو زیر و رو کردم تموم شد. خب حالا دیگه می تونم با یه اعصاب له برم بخوابم. شب بخیر...

نوشته شده در سه‌شنبه 27 مرداد 1388ساعت 12:02 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|
<<  1    ...    5    6    7    8    9    ...    20  >>