X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

باید زودتر از اینا می اومدم بنویسم از چمعه شب که روی زمین اتاق فر پهن شده بودیم و فر آینه رو آخر سر گذاشت روی زمین تا راحت تر جفتمون توش جا بشیم. بعد انواع و اقسام رژگونه و ماتیک و سایه و این چرت و پرتا روی زمین ریخته بود و ما هر از گاهی از همدیگه می پرسیدیم یعنی الان سان کجاس؟؟ بعد خیلی شیک با هم عکس گرفتیم و سوار بر سابرینا (از بس همه اسم گذاشتن رو ماشیناشون منم اسم گذاشتم. البته رفقا گذاشتن فریبرز و کیومرث و این چیزا. اما من گفتم می خوام اسم مخصوص بذارم گذاشتم سابرینا!!) راه افتادیم به سمت عروسی. اما اشتباه نکنید. عروسی سان نبود. از امیر به خاطر تماس های دو ماه یک بارش ممنونیم و عروسی کردنش با سانی پیشکش، عروسی خواهر سان بود که به اندازه ی یک دنیا دوس داشتنیه.. عروسی 2 دکتر. یکی دام پزشک و دیگری دکترای فلسفه. و چه می کنه این پله های ترقی. عروس و داماد بسیار بسیار خوش اخلاق. مهمانها بسیار بسیار با شخصیت. مامان بابای سان بسیار بسیار ما رو تحویییییل مثل همیشه. و چقدر من این بابای سانی رو دوس دارم. بگذریم. سانی یه سی دی داده بود بذارن که همون آهنگایی که ما باهاش توی راه پارسه این آخریا می رقصیدیم(!) رو داشت. و اون که می خوند ما هی یاد خاطرات و با فرمون رقصیدنا می افتادیم و خلاصه دیوونه بازی این بود که در می آوردیم و مهمونا هم پایه. هیچ کی نمی گفت اینا دیوونن و هر وقت بر می گشتی می دیدی همه با لبخند دارن نگاه می کنن! دیگه اینکه من برای اولین بار در عروسی ها یه دل سیر دسر خوردم. چقدررررر موس شکلات عروسی خوشمزه س! من توی عروسی سیسترم یا نامزدی مرجی اینا اصن شام نخوردم از بس که آدم مسئولی هستم. بله شم. 

دیگه اینکه ما تمام فک و فامیل سانی اینا رو می شناختیم عین این حاج آقاها از کنار هر کی رد می شدیم یه ساعت سلام و علیک! بس که این بچه ما رو برده آورده تو فامیل. حیف که اینجا خواننده ی خاموش رد می شه وگرنه یه چیزای جالبی می گفتم که نگوووووو!! 

دیگه آخراشم حسابی خسته شده بودیم با فر نشستیم یه گوشه و فر از دوس هنوز جدیدش می گفت و من هی در لفافه گوشزد می کردم که فرررررر بی خایل شو.. تو اصن استایلت با گردنبند و شلوار ورزشی و پاترول مشکی نمی خونه. و خودشم قبول داشت اما بازم رفته اسمشو باهاش نوشته کلاس عکاسی. البته مهم نیس چون داره منو یک قدم به رویای آتلیه باز کردن نزدیک می کنه. 

... 

حالا اینا رو گفتم، اینم بگم که از همون آخر شب عروسی تا همین الان این دله داره بازی ای درمیاره که نپرس. من هنوز بعد از 8 ماه، درگیرم بین این دو تا تفکر که کار خوبی بود یا کار بدی بود.

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر 1388ساعت 10:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|