X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

مدتیه که این پست توی گلوم مونده. 

   

انگار که زندگی ما رو تقسیم کرده باشن به دو قسمت. دو قسمت تلخ... قبل از انتخابات و بعدش. اما من می خوام از کمی عقب تر شروع کنم. وقتی وارد دانشگاه علامه طباطبایی شدم و خاتمی هنوز رئیس جمهور ما بود. سال اول عالی بود. دائم اردو، مسافرت،شورای صنفی فعال، انجمن اسلامی کله خراب و نترس، اعتراض به در و دیوار. مثلا اعتصاب غذا و چیدن غذاها تا دم در اتاق رئیس دانشکده. یا تحصن و سر کلاس نرفتن به خاطر لغو جلسه ی نقد و بررسی فیلم حکم. سال دوم ورق برگشت. تابستونش ا.ن به عنوان رئیس جمهور انتخاب شده بود. رئیس کل دانشگاه ما عوض شد. یا بهتر بگم، نه تنها عوض شد، بلکه یک آخوند شد. تمام اردو ها و سفرها لغو شد. یا اگر هم به زور و ضرب مجوز اردویی چیزی صادر می شد، دختر و پسر جدا در روزهای متفاوت باید می رفتن. اتاق شورای صنفی رو دادن به بسیج و کنارش با کمی بنایی اتاقی شیک برای نهاد رهبری ساختن و شورای صنفی به اتاقی کوچکتر و داغون تر منتقل شد. و انجمن اسلامی اتاقی مجاور اتاق نهاد گرفت که دست از پا خطا نکنه. و هزار تا تغییر ریز و درشت دیگه ... 

گذشت و گذشت. ما کم کم یاد گرفتیم که" توی یه کشور جهان سومی زندگی می کنیم و عاقلانه ترین کار اینه که گلیممونو از آب بکشیم بیرون و به کار کسی هم کاری نداشته باشیم." هر چی این ا.ن گند زد فوقش آهی کشیدیم و دمی حرص و جوشی خوردیم و باز با یاد آوری جمله ی مذکور، به زندگی خودمون ادامه دادیم.  

تا اینکه رسید به سال 88. اومدن گفتن خب خاتمی که نیومد. وضع هم که افتضاحه. یه کسی هست، خاتمی ازش حمایت کرده. مهندس معماریه، نقاشه، توی چلچراغ نوشتن که چیزی که دوس داره بهش هدیه بدن وسایل نقاشیه. زنش آدم حسابیه. تو این وانفسا هر جا می ره زنشو می بره و دستشم میگیره توی دستش. رفتم کلاس نقاشیم، معلمم از توی آلبوماش نقاشیای زنشو دراورد و نشون داد. کیف کردیم با تمام وجود. بعد گفت طرح میدون مادر مال زنشه. از سالهای اول انقلاب و دانشکده ی هنرهای زیبا گفت و آمفی تئاترها که سر کلاساش از جمعیت در حال انفحار بود.  

بعد بیشتر راجع بهش فهمیدم. صلح طلبیش. وقار و شخصیتش. چیزایی که ا.ن نداشت و ما یادمون رفته بود. دیدیم عقده ای نیست. قلدر بازی در نمیاره. نمیخواد واسه ی کسی خودشو ثابت کنه. درست لباس می پوشه، لبخنداش نه تنها چندش آور نیست، بلکه ته دل آدم شادی تزریق می کنه.... دیدیم و دیدیم و امیدوار شدیم. برای چند هفته هم که شده یادمون رفت که توی کشور جهان سوم زندگی می کنیم و بی خیال کشیدن گلیممون از آب شدیم و دست در دست بقیه سبز شدیم و به فکر نقاشی بودیم که قرار بود امیدمون باشه.....

...  

و امان از روزی که کسی بی خودی امیدوار بشه...  

... 

حالا ما ماندیم و دلهای گرفته و شهر خفقان زده و رفیق های مرده و .... 

 

دیگر کسی به او وسایل نقاشی هدیه نداد...

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 مهر 1388ساعت 10:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|