X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

سلام آقای محسن نامجو 

خودتان که خبر ندارید ولی تمام سالهای اولیه ی جوانی من و دوستانم با آهنگهای شما گذشت. اولین بار من بودم و نویسنده. آن موقع ها هنوز خیلی معروف نشده بودید. دموی آهنگ زمستانتان را برایش گذاشتم و گفتم این آدم رو می شناسی؟؟؟ نویسنده پکید و گفت که نه ه ه ه  ازت خوشم اومد توام محسن نامجو باز شدی؟؟؟ و آنجا بود که من اسمتان را یاد گرفتم. بعد ها چند و لاهه را دچار انقلابی کردید. در ذهنشان نابغه ی موسیقی ای بودید بی نظیر. به طوری که از ارادت چندین و چند ساله شان نسبت به جناب شهرام ناظری کاسته شد و به شما افزوده شد. اما ارادتی نه از جنس آن ارادتی که به ناظری داشتند. شما از خودمان بودید. لاهه که یک ته صدایی هم داشت گاهی با تار " چون است حال بستان ای باد نوبهاری"تان را می خواند و ما کیف می کردیم گاهی هم زلف بر باد مده یا واوو لیلی یا خیلی های دیگر. توجه دارید چه می خواهم بگویم؟؟؟ شما به تک تک لحظات من و دوستهایم نفوذ کرده بودید و در هر جایی که بودیم یک پس زمینه ای از صدای شما بود. شما یک جورهایی انگار یکی از همین رفقای اطراف بودید. یکی عین خودمان. توی همین شهر شلوغ و سرد و بی در و پیکر... 

تمام اینها را گفتم که بگویم، چند روز پیش وقتی شما را همراه با گلشیفته روی سن در ونیز دیدم، در یک کلیپ که دوستی با موبایلش گرفته بود و کیفیت خوبی هم نداشت، دلم گرفت... آن موهای بلند، آن ژست و دبدبه و کبکبه.... شما دیگر آن محسن نامجوی تمام آن سالهای قبل نبودید. دیگر هر کاری کردم حس نمی کردم که شما یکی از همین رفقای اطرافید... یک چیزی این وسط گم شده بود که تا همین الان که اینجا هستم نمی فهمم چی بود... با اینکه قبلا با تمام شعرهایتان حال می کردم، اما نمی دانم چرا این ریتم همممممش دلم می گیره، همممممش تنم اسیره فقط رفت روی اعصابم و .... 

حیف... کاش آدم می تونست از حسهاش هم بک آپ بگیره واسه روز مبادا آقای نامجو...

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور 1388ساعت 12:27 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|