X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

هربار این صفحه رو باز می کنم دلم می گیره حسااااابی. این دختر رو دورادور می شناسم و رسما دست و پا زدنشو دارم حس می کنم. یک عالمه وقته دارم فکر می کنم که چه کلمه ای برای این جانی ها می شه به کار برد؟ و باز هم چیزی در خور به ذهنم نمی رسه. تو این نوشته ش نوشته که "تمام نگرانی‌ام برای بازگشتن از این است که به اهرم فشاری برای اعتراف‌گیری از همسرم دچار شوم." و حالا دیگه معنی این حرف رو کاملا درک میکنیم. و پیش خودم می گم که همسرش حتی شاید خوشحاله که اون ایران نیس.. 

بازم می رسم به حرفی که بار ها گفته م. این مدل نفرتی که ما این گوشه ی دنیا داریم تجربه می کنیم رو هیچ آدم دیگه نجربه نمی کنه... دیگه حالم از حرفای امیدوار کننده و منحرف کننده به هم می خوره چرا که این عمر و روح و روان منه که داره نابود می شه. 

توی تمام وبلاگا هم اگه دقت کنیم می بینیم که اونایی که خارج از کشورن هنوز امیدوارن و با اشتیاق پیگیری م یکنن. اما ما داخلیا، دیگه آتیشمون خوابیده یا بهتر بگم نا و توانی واسه حتی فکر کردن به ادامه نداریم. 

شاید زیادی دارم تند می رم و جو ِ منفی می دم. اما خب اینا حس هاییه که الان دارم و واقعیت هاییه که دارم می بینم... 

دل خسته ام از عالم دل بسته ام به ساقی 

صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی 

انگار تموم دنیا بسته است به تار مویی
برای این زمونه نمونده آبرویی
  

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور 1388ساعت 01:36 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|