X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 فروردین 1389ساعت 09:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

excuse me? 

yeah? 

are you Penny? 

uh, yes!? 

hello! I'm Desmond.. 

uh, hi! 

.... 

hello? you okey? 

what happened? 

well, I shook your hand, and then you fainted..  I must have quite an effect on you! 

Aye.. Aye, you must have! 

have we met before? 

I... I think we'd remember it if we have. 

yeah.. well, as long as you're sure you're all right... 

yeah, I'm fine... hey, listen. Um... would you like to go for a coffee?  

what, now? I'm sweaty mess.. 

I just fainted in front of you! I'd say we're even. 

there is a coffee shop in the corner of sweetzer and melrose, I'll meet you there in an hour. 

absolutely. 

okey 

okey 

haha 

hah 

... 

.. 

.............. من عاشق این قسمت از اپیزود 11 سیزن 6 لاست شدم 

....واقعا عالی بازی شده

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 فروردین 1389ساعت 09:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

اومدم بگم که دیروز یه خواهر مهربون چندین بار بهم زنگ زد و سعی می کرد از کیلومتر ها دورتر، همه ی انرژیشو بریزه توی صداشو از پشت این کابلهای صفر و یکی تلفن آرومم کنه و بهم بگه غصه نخور. حتی آخر شب وقتی من توی رختخواب بودم هم به بهانه ی اینکه برات شلوار لی بخرم زنگ زد و باز دلداریم داد... و من تا یک ساعت بعد از تلفنش گریه می کردم بی اختیار ِ بی اختیار.. و دائم فکرهای گوناگون می کنم که چه جوری کارایی که برام کرده رو جبران کنم...  

 

امروز هم کس دیگه ای بود که معتقد بود اگه دائم وقتی ناراحتم بهش نگم پس مگه هویجه؟ کسی که من از صب به فکر امروزش بودم و گاهی دعایی می گردم البته اگه برسه بالا... بهم گفت که "تو با تموم متعلقاتت واسم مهمی آشغال" و من عاشق این جمله ش شدم... 

 

امروز حُس هی ازم می پرسید که چی کار کنمو اینا. من آخر سر بهش گفتم من اگه بیل زن بودم الان وضعم این نبود. شاید ناراحت شد. نمی دونم. عاط بهم گفت مواظب باش دلش نشکنه (آخه خودش بد حالشو گرفته بوده قدیما). مامانم می گه خلاصه حواست جمع و اینا باشه. خواهرم می گفت ولش کن اصلا تحویلش نگیر (من دائم قیافه ی سیسترم میاد جلو چشمم وقتی باهاش حرف می زنم!). از اون طرف طاه بهم گفت که خیلی بچه ی تنهاییه و گناه داره و اینا. و واقعا هم تنهاست. و امان از این تنهایی................ 

 

پ.ن: یعنی می خواین بگین اینو هنوز گوش ندادین؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 فروردین 1389ساعت 10:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

عشق

 تا وقتی بودی

همه چیز خوب بود

زندگی این همه بدبختی نداشت.

بی تو

خطی از سیاه کشیدند دور امید

بی تو

شادابی ما را خط خطی کردند

یک پنجره کم است

نمی تواند زیبایی دریا را نشان بدهد

کم است

امکانات انسانی ما بی تو

در تاریکی هستیم

بیا ما را بیرون ببر

       ببر به لحظه های تازه!

 (+)

نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین 1389ساعت 09:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز جلوی یاس افتضاح شد. دلم می خواست زمین دهن باز کنه و منو بخوره. مغزم هنگ کرده بود نمی دونستم چی کار باید بکنم. آخر سر هم  پلیس آشغال مملکتمون جریمه م کرد. دلم گرفته. خیلی ناراحتم. کاش یکی بود که دلداریم بده. بهم بگه غصه نخور فدای سرت مگه همینا قبلا اونقدر تو رو حرص ندادن.... اما همچین کسی پیدا نمی شه و همه انگشت اتهام رو گرفتن به سمت من. احساس بی کسی می کنم. شاید واقعا اون جور که باید و شاید بزرگ نشدم هنوز. خسته م. خسته م. خسته م . خسته م. احساس بی کسی می کنم با چاشنی های مختلف دیگه. 

دلم برای قدیم تنگ شده. واسه آدمی که بودم. اون همه محکم اون همه پر هدف. اون همه پر انرژی و فعال. نه مثل الان الاف و بی مصرف و بی خود. کاش لا اقل این کنکور لعنتی قبول شم... دلم قدیما رو می خواد. آخه چه جوری توصیف کنم؟ اون حال و هواهای خوب. اون روزای تکرار نشدنی گذشته............................................................. هیچ کس از درون من خبر نداره. هیجسه هیچکس.........

نوشته شده در سه‌شنبه 17 فروردین 1389ساعت 05:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امشب ف یلتر شکنم کار نمی کرد. و من فهمیدم که بدون اون هیچم! واقعا باید خاموش کنی بری از بس که هیچ جا رو نمی شه باز کرد! 

نمی دونم چمه. فکرم مشغول دوستامه. پرانتز، شُک، عط، یاس، ای کاش می تونستم کارای بهتری براشون انجام بدم جز گوش کردم و گاهی حرفی زدن.. همین الان عط داره باهام اس ام اس کاری می کنه و کلی حرف می زنه اما من هی می گم آخه اینجوری که نمی شه باید ببینمت درست حرف بزنیم. و در دلم به دوستی خاله خرسه ای که عاط در حقش کرد و هر چی منو شُک رشته بودیم براش پنبه کرد فحش می دم. 

سیزده بدر امسال هم مثل پارسال کلی خوش گذشت. اما پارسالی یه چیز دیگه بود. کلی درختا شکوفه های خوشگل داشتن و ما هم کلی عکسای خوشگل گرفتیم!  

همین. خوابم میاد. میرم سعدی به سعی کیارستمی بخونم و بخوابم. شب بخیر.

نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین 1389ساعت 11:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

ما داریم آماده می شیم که طبق معمول هر سال، بریم خونه ی یکی از فامیلا و با یه عالمه آدم دیگه سال تحویل رو جشن بگیریم. من در عین حال که نمی دونم چی بپوشم خوشحالم از این فرهیخته بازیای فک و فامیل و می دونم که الان اونجا کلی برنامه جالب خواهیم داشت!! 

این سال پر از اندوه تموم شد. یعنی ممکنه سال دیگه این موقع همه مون از اون لحاظ هایی که می دونین خوش و شاد باشیم؟ یا باز باید ناراحت از دست دادن یه سری و در بند بودن یه سری دیگه باشیم؟ نمی دونم. فعلا سال جدید مبارک:  

با همین دیدگان اشک آلود 

از همین روزن گشوده به دود 

به پرستو به گل به سبزه درود....

نوشته شده در شنبه 29 اسفند 1388ساعت 05:27 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

.بعضی روزا آدم بدجوری احساس تنهایی می کنه. امروز یکی از اون روزا بود. شاید کسایی باشن که اسمشو ننری و لوسی و هزار جور دیگه از اینا بذارن. اما من فقط و فقط حس تنهایی می دونمش.... امروز من احساس کردم تنهام. احساس کردم هیچ کی وجود نداره که خواهشی که می کنمو با معیار های منطقی بودن یا نبودن، وقت داشتن یا نداشتن، سر خلوت بودن یا شلوغ بودن نسنجه، و خواهشمو فقط و فقط به این دلیل که از طرف من مطرح شده، لطف کنه و انجام بده. و ای کاش در این جور مواقع آدم یاد آدمهایی که دیگه نیستن نمی افتاد. همین......

نوشته شده در پنج‌شنبه 27 اسفند 1388ساعت 08:03 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

الان اون بیرون همه دارن ترقه می زنن و خودشونو خفه کردن از بس خل بازی در آوردن. اما من اصلا حوصله ندارم. به یاد بچگی هام حسن و خانوم حنا گوش دادم و الان کلی دلم گرفته. چقدر تو عالم بچگی واسه اون جایی که خانوم حنا گم شده بود غصه خورده بودمو گریه کرده بودم. آخه حسن خیلی سوزناک می خوند که خانوم حنا خانوم حنا، نکنه خورده باشنت کجااایییی.... می تونید از اینجا دنلودش کنین. این شعر سوزناک توی حسن و خانوم حنای دوئه..

دیروز با شکوف حرف زدم و اون برام از زیبا گفت که لاهه رو دیده بوده و کلی تعریف و تمجید ازش کرده بوده که فهمیده ترین آدم جمع بوده و اینا! حالا اینا رو چرا دارم می گم اصلا نمی دونم! آدم وقتی به دله ... داشته باشه با مزخرفترین مسائل می گیره. الان چند وقته می خوام به کم حرف حساب بزنم اما نمی شه... 

یه کارگاه کوزه گری کشیدم از روی نقاشیای آقای پرویز کلانتری. خیلی دوسش دارم.... بعد از عید می خوایم نقاشی دکوراتیو شروع کنیم. البته این اسمیه که خانوممون بهش می گه. اما حسابی جالبه. باید بوم سه پایه و رنگای اکلریک بخریم و کاردک. از اون مدلاس که رنگو فقط با کاردک می زنی روی بوم. یه نقاشی هست اسمش لناس. اکثر کاراش به همین سبکه. اینم سایتشه. البته من دنیای آبرنگو با هیچی عوض نمی کنم. و در کنارش اونم ادامه می دم..

همین...

نوشته شده در سه‌شنبه 25 اسفند 1388ساعت 09:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز منو یاس صبحانه در کاخ شاه میل می نمودیم و من همین طور که قهوه می خوردم اول صبح، جدا از اینکه چه غلطا و اینا به این می اندیشیدم که آیا فکرشم می کردن که بعدها اینجا امیر چاکلت باز شه و همچون منی بیاد صبونه اینجا؟؟؟؟ به هر حال بگذریم. مناظر بسیار زیبا بودن. هوا بسیار عالی و بهاری بود و همه چیز آروم و اینا. حرف بسیاره. اما باشه برای بعد.

نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند 1388ساعت 08:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز سان حسابی از دستم ابراز ناراحتی کرد. من بهش حق می دم. بد جوری آدم فراموشکاری شدم. اوایل یه شوخی و خنده حرف می شد که آلزایمر گرفتی و اینا. اما الان دیگه حسابی شاکیه... نمی دونم چمه. هیچ کس تغییر خاصی در رفتارم مشاهده نکرده. فقط سان که خیلی بهم نزدیکه این جور گله داره. خودم اما دیگه با خودم رو درواسی که ندارم! می دونم یه مرگیم هست. اما طفره رفتن هام باعث شده خودمم فکر کنم همه چیز آرومه. چقدر عید بده.... استرس عید دارم!... 

من خیلی غر می زنم؟ نه جدی این برام سواله...

نوشته شده در شنبه 15 اسفند 1388ساعت 10:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 نفیسه دیشب آزاد شد :)  

 

امشب حسابی خوابم میاد. دیروز صبح توی هواپیما کنار پنجره نشسته بودم و هوا کاملا صاف و آفتابی بود و ما بالای ابرا بودیم و صندلی کنارم خالی بود و داشتم ساندویچ می خوردم و bedtime stories می دیدم! همه چیز آروم بود و من از سفر یک هفته ای پیش خواهرم و مرجی برمی گشتم. یک هفته استراحت مطلق و بخور بخواب و سیسترم و مرجی در نقش راننده م منو اینور اونور می بردن و من در عین اینکه شرمنده شون بودم اما حسابی به خودم خوش می گذروندم. از طرف دیگه اینکه سیسترم آخر فروردین و مرجی آخر اردیبهشت برای همیشه برمیگردن پیش خودمون بهم انرژی می داد. بس که این قسمت خدافظی سفر گند می زنه به کل خوش گذشتنای سفر... 

همینا دیگه...

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 اسفند 1388ساعت 09:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 اینا رو 4 شنبه ی هفته ی پیش نوشته بودم که تا امروز پابلیش نشده بود..

 

خب بالاخره این کنکورم دادیم رفت... اما حسابی سخت بود. نمیدونم چی بشه. امیدوارم همه بد داده باشن و فقط به نظر من اینحوری نیومده باشه...در حال حاضر که اینا رو می نویسم توی هواپیما و در حال رفتن به سوی سیسترم هستم. دیروز رفتیم به رنگ ارغوان رو دیدیم. خیلی خوش گذشت. من خیلی احساس خوبی داشتم با دوستام. احساس می کردم به این جماعت تعلق دارم... حسین قبلش بهم گفته بود که در طول فیلم با دیدن ارغوان همه ش یاد من می افتاده. رفقا اما توی سینما می گفتن که تو دماغت قشنگتره (چقدر دارم چرند می گم.) بعد امروز که با چند حرف می زدم بهش گفتم اون گفت که وقتی با لاهه رفته بوده فیلمو ببینه، لاهه بهش گفته این دختره شخص خاصی رو یادت نمیاره!؟؟؟ خلاصه که خودمم باورم شده بود که کارام و گاهی قیافه م تو مایه های این بوده... اگه یک اعتراف بخوام بکنم باید بگم که دلم حسابی دلم براش تنگ شده. اما به هیچ وجه حاضر نیستم که... بی خیال. از سر بیکاری دارم چرند می گم. تا برسیم باید منو تحمل کنید...

دیگه اینکه یه خانومی بغل دست من نشسته و بچه بغلشه و پای بچه الان تو دهن منه و خودشم حواسش نیست. اما من خیلی آدم با شخصیتی هستم و درکش می کنم و کاری به کارش ندارم!! 

من این پایین نشستم سرد و بی روح، تو داری می رسی به قله ی کوه... داری هر لحظه از من دور می شی، ازم دل می کنی مجبور می شی... تا مه راهو نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد صدام کن... یه رنگ مرده از رنگین کمونم، من این پایین نمی تونم بمونم.... خودم گفتم که تلخه روزگارت، منو بیرون بریز از کوله بارت، دلم می مرد و راه بغضو صد کرد، به خاطر خودت دستاتو رد کرد... برو بالاتر از اینی که هستی، تو بغض هر دوتامونو شکستی، با چشم تر اگه تو مه بشینی، کسی شاید شبیه من ببینی... منم اونکه تورو داده به مهتاب، کسی که روتو می پوشونه تو خواب، کسی که واسه دنیای تو کم نیست، می خوام یادم نره دست خودم نیست.... تا مه راهو نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد صدام کن، یه رنگ کهنه از رنگین کمونم، من این پایین نمی تونم بمونم....

لینک دانلود.. 

خانومه بیچاره بچه شو بغل کرد خوابید! شاید این نوشته های منو خوند!!! خانوم اگه خوندید ببخشید منظوری نداشتم...!!!!!

الان دارم پیور لاو گوش میدم. بعد از یک سال. به نظر من بهترین وقت برای گوش دادن به آهنگهایی که آدم باهاشون خاطره داره، توی هواپیماس! یعنی یه جایی بین زمین و هوا که نفهمی الان باید حالت بد بشه!!!... بله آقا بله، این روزاخودمونم گول میزنیم در حد بنز.

این چند روز قبل از اینکه بیام، حسابی تو لک بودم. الان سان کلی از دستم شاکیه.

نوشته شده در پنج‌شنبه 13 اسفند 1388ساعت 09:17 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

برای بار هزارم همه چیز آرومه رو گوش می دم. بلکه کمی آروم شم و واقعا باورم شه که همه چیز آرومه.... الان شکوف سر امتحانه. منو مص صب داریم... عط هم جمعه صب..... در حال حاضر هیچ فکر امیدوار کننده ای در ذهنم نیست.... با این درصدهایی که این روزا می زنم، قبول شدنم فقط می تونه به معجزه باشه. که من به معجزه اعتقاد ندارم... امیدوارم لا اقل بعد از کنکور شل نشم و برای آزاد بخونم.... من فقط هدفم اینه که سرم سال دیگه یه جا گرم باشه. کجا و چه جوریش مهم نیست........ 

نمی تونم با هیچ کدوم از دوستام الان حرف بزنم... چون نمی خوام بهشون انرژی منفی بدم.... خالم بده دارم از استرس می میرم عین بچه ها نشستم دارم گریه می کنم اما بند نمیاد...... اگه صب برم ببینم هیج سئوالی رو بلد نیستم چی؟ کاش سئوالا آسون باشه... یعنی کاش از جاهایی که من مسلطم بیاد............................... 

واسه منه بچه کنکوری دعا کنین :(

نوشته شده در چهارشنبه 28 بهمن 1388ساعت 04:33 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

پس چرا آزادت نمی کنن نفیس؟ چرا نمی ذارن این افکار لعنتی دست از سر ما بردارن؟ دیشب رفته بودم حموم به این فکر می کردن که تو چه جوری می ری حموم؟ مثل ماها هر وقت اراده کنی می تونی بری یا باید کلی تشکیلات رد کنی تا بشه؟ صب خودمو توی آینه نگاه می کردم و دستم رفت به موچین تا چند تا از ابروهای اضافه رو بردارم. یاد تو افتادم. تو هم حتما الان کلی ابروهات درومده. اونجا موچین داری برداری؟ یا اصلا آینه داری که خودتو ببینی؟ دیروز با دوستای مشترکمون رفتیم ناهار سندباد یاد تو افتادیم. توام ناهارای خوشمزه می خوری؟ اصلا غذاهاشونو دوست داری نفیس؟ بهت می سازه؟... هر وقت گشنه ت می شه و هوس چیزی می کنی چی کار می کنی؟ می بینی نفیس؟ دغدغه های کوچیکم خودمو به خنده می ندازه. به قول لاهه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.... من از اینکه آزادم و صب ها با مص می رم سوپر برای تا شبمون کلی خوراکی می خریم شرمنده م... من از اینکه دلم م گیره می رم تندیس یه چرخ می زنم و یه چیزی می خرم و یه چیزی می خورم و بر می گردم شرمنده م نفیس... من از اینکه شبا توی تخت خودم می خوابم شرمنده م رفیق.... شرمنده می شم وفتی صبا یه ساعت جلوی در کمد واس میستم که امروز چی بپوشم و تو اونجا همون یه لباسی که باهاش گرفتنتو داری و لباسه ....... زندان..... 

رفیق من دیگه کم کم دارم از همه ی زندگیم شرمنده می شم... ای کاش لااقل کمی معروف شده بودی. برات کمپینی چیزی تشکیل داده بودن. برات تحصنی کوفتی زهر ماری می کردیم تا این آشغالا بفهمن بی کس و کار نیستی.... ای کاش یکی از بین این جماعت بود که می شد حالیش کرد تو چه جواهری هستی...... 

نفیس تو هنوز سور قبولی ارشدتو ندادی.... وقتی اون شب که خونه عاطفه اینا سور قبولی اونو می خوردیم تو گفتی حتما قرار بذاریم که توام سور بدی... نفیس مگه از آخر شهریور که جواب کنکورا رو دادن تا روزی که تو رو بردن چند روز شد... حتی نرسیدیم قرار سورمون رو بذاریم... نفیس من شرمنده م... تو لایق بهترین ها بودی... اینجا از اول جای تو نبود... می گفتی میخوام برای دکترا برم. ای کاش از همون فوق می رفتی.... ای کاش...... 

طاقت بیار رفیق........

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388ساعت 10:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

یه استاد داشتیم توی پارسه، یه چیزی تو مایه های معلومات عمومی مدیریتی درس می داد. مثال هاش خدا بود. چند روز پیشا داشتم می خوندم رسیدم به یکی از مثالاش. راجع به روشهای تعیین مدیران. بعد از کلی شرح و بسط، رسیده بود به اینکه یه روش داریم به اسم روش اتوبوسی. معنیش اینه که مدیرای چندین تا سازمان با هم دوستن. بعد وقتی یکیشون کله پا شه، با افرادش اتوبوسی می رن سراغ دوست مدیرشون توی سازمان بعدی و می شن رئیس روئسای اونجا!!!!!! بعد من اینو خونده بودم یک عالمه وقت خنده م بود!!! در حدی که عط که جلوم نشسته بود می گفت جک نوشته ن توی جزوه ت؟؟ 

اتفاقات امروز اینا بودن: صبح سابی رو زدم به ستون توی پارکینگ...بعد سر کوچه مون شاخ به شاخ داشتم می زدم به یه وانته. امروز عط برام از انقلاب یه کتاب تست خرید. با سان رفتیم پارسه کتاب آمارمونو زنده کردیم! حُس با آزی دعواش شده بود منو سانی هم در راه رفت و برگشت به پارسه به صورت کاملا فشرده بهش مشاوره می دادیم! بعد با جوونیای خودمون مقایسه می کردیم و حسرت می خوردیم! یک عدد موس شکلات کوچولو از پوپک خریدیم خوردیم. بعد نهار نخوردیم. برگشنته توی مدرس یه موتوریه داشت خودشو می کوبوند به سابی که موفق نشد!! بعد بنزین به سابی زدیم. بعد 80 تا تست دو گانه زدم. بعد خیلیییییییی خوابم میاد..... فردا کلی کار دارم... احساس می کنم بدون دوستام هیچم.... هنوز برای این لپ تاپه اسم نذاشتم تازه دیشبم باهاش دعوام شد از بس باطریش زود تموم می شه.. 

 دلم فال حافظ می خواد..........

نوشته شده در شنبه 17 بهمن 1388ساعت 10:07 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز از صب تا شب فقط و فقط ۶۳ تا سئوال دنباله و سری حل کردم. می خواین بگین کمه؟ هر تست توی کنکور یک دقیقه و نیمه اون وقت تو ۶۳ تا رو توی ۱۰ ساعت زدی؟؟؟ خودم می دونم. 

این آواتارو ما از دست دادیم. با مرجی یه عالم توی صف وایسادیم اما وقتی رسیدیم جلو گفتن سولد اوت شده! اما مرجی یه بار رفته بود. بعدناش بران تعریف کرد. الان اون لحظه رو می خوام که مرجی همین طور که رانندگی می کرد داشت برام جریان آواتارو تعریف می کرد و من به لطافتش غبطه می خوردم وقتی می گفت گریه م کرده توی سینما از پشت اون عینکای سه بعدی.. 

الان چند بهم زنگ زد و کلی بهم روحیه داد. واقعا دوسش دارم خیلی دوستیش با آدم واقعیه... یاد قدیما به خیر. الان بهش مسیج دادم که خیلی به موقع بهم زنگ زدی. خوشحالم که هستی.. (می دونم کمی کلیشه ایه اما خب چه کار کنم... زندگی شده کلیشه...)

یه آهنگی هم دوس دارم اسمش جا ده تلوئه. یاد جاده تلو به خیر... 

دیگه اینکه واااااای نرگس توام می خوای بری....؟ به راستی من موندم و حوضم.. امیدارم هر جا میری موفق باشی مثه بنز.... 

دیگه اینکه یاس کمی بی خیال تر شده نسبت به اخیرنش. برعکس مامان که می گه یاس بچه س، من معتقدم که خیلی هم آدم منطقی ایه. خیلی هم حواسش جمعه. بی رو در واسی واقعیات رو قبول می کنه و با حواس جمعی کمتر اجازه می ده که اتفاقی براش بیفته.. از این جهت کاملا خیالم ازش راحته.. 

امروز روز بارونی ای بود که از پنجره ی طبقه ی چهارم اون ساختمون بلند که کتابخونه ی ما توشه تهران بارون زده زیر پای ما بود و صدر حسابی ترافیک بود طبق معمول. من و شُک و عط و مص توی کتابخونه هی چایی های پر رنگ می خوردیم با جعبه خرمایی که من صب خریده بودم (برای غافلگیری اموات!) و تمام آرزوی من یکی این بود که این چایی ها باعث شن تمرکزم بره روی دنباله و سری و آزمون های همگرایی و غیره.. اما خیال باطلی بود. بارون می اومد و من توی هپروت سیر می کردم.. آسمون ابری و ویوی پنجره، که شهر بارونی و خیابونای شلوغ و مردم رو نشون میداد همه جور حسی بهم تزریق می کرد الا حس درسیدن. 

بگذریم.. آدم که درس می خونه دلش زود به زود می گیره. 

همینا دیگه در کل.. 

.. 

بارونو دوس داشتی یه روز...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 بهمن 1388ساعت 09:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

سمت ِ من
نه برف و نه باد
دلهره است که می‌وزد....
 

(+

 

 

تا این کنکور بگذره من سگم و پاچه میگیرم و اینا. کلی حرف دارم اما حسابی خسته م... من با این خصلت بد حرف نزدنم چی کار کنم؟؟؟ اونقدر از طرف مقابل حرف می کشم که مطمئن شم نوبت بهم نمی رسه.... 

نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن 1388ساعت 10:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چقدر خوشحالم که الان مرت ضا اینجاس و من در اتاقمو بستم!! البته ندایی از درونم میگه خیلی بی شخصیتی پاشو برو حال رز ا رو بپرس اما ندای بسیار ضعیفیست. در نتیجه من الان از درون اتاق در بسته ام توسط لپ تاپ جدیدم می لاگم! این لپ تاپ سفر دور و درازی رو از امریکا طی کرده تا به من برسه و من هنوز خیلی باهاش دوست نشدم! در این حد که هنوز اسم نداره!!!!! و من هر چی بگم کم گفتم از اینکه برادری دارم محشر......

کمتر از ۳ هفته ی دیگه یه کنکور مونده و من باید توی این ۳ هفته خیلی خودمو بکشم... همین دیگه....  

پریشب رفتیم مهمونی، البته از نوع چتر باز کردن های ناگهانی. بعد آخه من عاشق این جمع عزیز دوستای بابامم. بعد در همون بدو ورود بابای عاط با تاسف بهم نگاه می کرد که تو چرا اینقدر آب شدی؟ و گیر گیر که تو خیلی لاغری باید کمی چاق شی! از اون طرف بقیه هم اصرار ها که پدر دومت می گه تو لاغری بگو چشم!! در اینجا این نکته رو متذکر بشم که من اصلا هم مردنی و اینا نیستم! نمی دونم چرا اون شب به نظر اونا اینجوری بودم. لااقل ترازو که شاهدم هست! خلاصه پدرهای دوم و سوم و الی آخرم، اون شب منو که تقریبا تنها دختر جوون موجود در اون جمع بودمو تحلیل می کردن! تا اینکه برادرم به جمع پیوست و با شیرین زبونیاش توجه ها رو به خودش معطوف کرد! 

دیگه اینکه این یاس ما کم کم داره عاشق یه آدم بی اندازه پاک می شه که من خیلی دوسش دارم. اما خیلی هم نگران یاسم.. بهش روزی هزار بار موانع جلوی راهشو یادآوری می کنم با اینکه از این کار خیلیییی بدم میاد... اما یاس عزیز دلمه نمی تونم بذارم اتفاق ناراحت کننده ای براش بیفته. از اون طرف مامانش فکر می کنه من خیلی مواظب بجه شم و از این جور مسائل. پریروز برای علی تولد گرفته بودن و من مامور کیک خریدن شده بودم. علی اونقدر خوشحال شده بود که من حس می کردم هر آن ممکنه اشکش دربیاد. حالا جریان زندگی پر پیج و خم علی هم خودش یه داستانه.... 

از اون طرف حسین هم دائم ازم مشاوره می خواد. همین فردا قراره با یکی که خیلی دوسش داره ملاقات داشته باشه. حسین خیلی بچه ی تنهاییه. عاط هم بهم گفت که کاری از دستت بر می اومد براش بکن. منم در حد توانم بهش کمک می کنم. 

بله آقا بله. بهزیستی سیار که اون وفتا نینا می گفت به الانه من می گن!!

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 08:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من شب که اومدم خونه حالم نسبتا مساعد و خوب بودا.. اما لامصب خوندن این اخبار، این روزا فیل رو هم از پا درمیاره... هیچ روزنه ی امیدی وجود نداره باور کنین من خیلی گشتم اما نبود... من اصلا این شبا رو دوس ندارم... من همون روزای خودمو میخواد که می ریم کتاب خونه و با دوستام توی بی خبری محض شادی می کنیم و غصه های دل خودمونو مرور میکنیم نه غصه های این شهر سرد رو.... اونجا دیگه هیچی از این واقعیت های تلخ یادمون نیست... اینکه هیچ آینده ی روشن و واضحی در انتظارمون نیست. اینکه معلوم نیست عاقبت این درس خوندنا چی می شه اینکه هر کاری که می خوایم بکنیم یا هر لبخندی که روی لبامون میاد کافیه صورت نفیسه توی ذهنمون مجسم شه و لبخنده از هزار تا شاخه ی خشکیده هم خشکیده تر شه روی لبامون و هر کی بره توی لاک خودش.... و اینکه توی این مملکت جایی برای نفس کشیدن ما می مونه یا بین گرگا ما هم می میریم... 

دلم بی خبری محض میخواد. دیگه نمی تونم برای هایتی غصه بخورم یا برای قطار از ریل خارج شده ی امروز. دیگه نای شنیدن اخبار دستگیری و مرگ و میر و پر رو بازی های طرف مقابل و احمق بازی هاشونو ندارم... دلم بی خبری محض می خواد. یکی دیروز توی فیس بوک نوشته بود خدایا داری می بینی؟ ما اندازه ی تو صبر نداریما............ آخ عجب دله گرفته....

نوشته شده در شنبه 3 بهمن 1388ساعت 10:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|
<<  1    ...    3    4    5    6    7    ...    20  >>