X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 

 

فردا 25 ساله می شوم.

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 02:06 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من زندگیمو به خاطر مردم مختل می کنم اما مردم زندگیشونو به خاطر من مختل نمی کنن. چرا نمی کنن؟ باید مختل کنن. چرا؟ چون من می کنم. همینه که من می گم. اگه اونا نکنن منم دیگه نمی کنم اون وقت دیگه هیچ کی زندگیشو به خاطر یکی دیگه مختل نمی کنه. اون وقت دنیا از اینی که هست مزخرف تر می شه. 

با همه ی این حرفا من بازم زندگیمو به خاطر آدما مختل می کنم. برنامه هامو به هم می زنم که باهاشون همراهی کنم. خودم می زنم وسط کاسه کوزه خودم که یه وقت کاری که دلم نمیاد رو نکنم. راضی هم هستم. اما هیچ کی واسه من این کارو نمی کنه. نکنه. به درک. (جدی!!)

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 02:06 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

هاه.. هیچوقت نفهمیدم زندگی چه جوریه. همیشه دلم می خواسته به یه نیرویی که اسمش خداس اعتماد داشته باشم. برعکس خیلی ها که با این مسلمونیشونو به رخ هم می کشن، باید اعتراف کنم که این کار فقط و فقط به خاطر خودم بوده. اینجوری راحت تر بودم خودم..  

این روزا انگار واقعا خوابم. عین برق و باد داره می گذره و من نمی فهمم چی می شه. هفته ی پیش همین روز مصاحبه م بود. پروسه ی خیلی آسون و راحتی بود. پیش خودم شرمنده شدم که از بعد از عید داشتم خودمو به خاطر این موضوع اذیت می کردم. وقتی آفیسر بهم گفت اپروو شدی، نفسم بند اومد. احساس بی وزنی کردم برای چند ثانیه. انگار که رفته باشم فضا، همون جوری بی وزن. از در که اومدم بیرون زنگ زدم بهش. زبونش بند اومده بود اما من جیغ می زدم. گرما و آفتاب رو دیگه حس نمی کردم راه می رفتم و حرف می زدم. خونه ی مرج اینا که رسیدم رفتم بخوابم. صبحش 5 دم سفارت بودم و خیلی خسته بودم. اما خوابم نمی برد. بهترین احساس دنیا رو داشتم.. 6 ماه فقط نگران این بودم که می گیرم یا نه. حالا که گرفته بودم، عین اولین شب آرامش بود. تا حالا این حجم آرامش رو حس نکرده بودم. حس خوشحالی نداشتم. همه ش آرامش محض بود... 

الان یک هفته گذشته. من تازه کم کم داره باورم می شه. گاهی هنوز حس می کنم خوابم. می خواد بیاد ایران. نمی دونم چی بشه. نمی تونم صبر کنم برای دیدنش. این منم؟ همین خودمم؟ با این همه احساس و آرامش؟ تا کی اینجوری می مونم؟ گاد نوز. 

 

باید برای جی آر ای بخونم. می خوام اونجا ترنسفر کنم به یه دانشگاه بهتر. آرشیو وبلاگمو نگاه می کنم، کی فکرشو می کرد یه روز این چیزا رو بنویسم؟ اون روزا که داستانای لاهه و نینا و نیلو و عاط و ... رو می نوشتم، اون روزا که می رفتم کتابخونه، اون روزا که مشکلم امتحانای دانشگام بود، ... کی فکرشو می کرد منی که پارسال همین موقع همه ش داشتم فکر می کردم که برم یا نرم یا چی کار کنم، امسال این موقع پذیرش و ویزام تو دستم باشه.. می دونی؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست.. همین کمی ترسناکه. مام که محصول جهان سومیم. در کل  نیمه خالی لیوان رو پیش بینی می کنیم، دیدنش که هیچی.

نوشته شده در سه‌شنبه 29 شهریور 1390ساعت 05:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عجب بساطیه. دلم می خواد بشینم های های گریه کنم ننه من غریبم بازی در بیارم بگم آخ من تنهام من استرس دارم من بی کَسم من خسته م ازین حرفا. اما خیلی ریلکس و مهربون و شیک و سانتال مانتال با مردم برخورد می کنم و همه چی آرومه مثه بنز و اینا. بعد از اون طرف خودم واسه خودم آهنگ می ذارم که طاقت بیااااار طاقت بیار. بعد شاکی که چرا من خودم دارم برای خودم آهنگ می ذارم. بعد شاکی تر که بابا بکش بیرون از آدما دیگه خودت باش دیگه. خودت مراقب خودت باش. تو که هستی تو واقعیت پس ژستشم بگیر دیگه. اینقدر ادای آدمای گوگولی و مهربون و ناز و اینا رو درنیار بسه دیگه دراوردی این همه چی شد؟ 

من نه مهربونم نه نازم نه هیچی. من خودمم. الان دهنم داره سرویس می شه اما در ریل لایف که نگاه کنی، خوشم و خرمم و می رم و میام و تو فکر یک سقفم و الان آویزون دانشگاهه م که دیفر کنه برام و سرم گرمه حسابی. 

بعد آخه چرا در این حالت پر از توقع می شم که اطرافیان بیاین تشکر کنین ازم که با اینکه این جوری ام ولی اون جوری ام. بعد نمیان بعد این جوری میشه. چی چی می گم من بابا؟ 

 

امروز فرنازم رو بدرقه کردم. گفت توام میای. گفت باید بیای. اصلا خیلی ناراحتم. دوستم داره میره و من ناراحتم به همین صادقانه ای.

نوشته شده در سه‌شنبه 25 مرداد 1390ساعت 01:03 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

شجریان پدر و پسر با هم دیگه می خونن دل دیوانه ام دیوانه تر شی، خرابه خا نه ام ویرا نه تر شی. نصفه شبه و من نشستم اینجا گوششون می دم و هوس نوشتم می کنم. توی دلم یک عالمه حرفه و در عین حال سکوتم میاد. ما آخرش آدم نشدیم که نشدیم. کلی عاشقانه دارم واسه ی نوشتن. اما نمی نویسمشون. محافظه کاری در چه حد آخه؟ کمی به خاطر عدم اطمینان از آینده، کمی به خاطر ترس فراوان از اینکه اگه رو دستم بمونن چی؟ ای بابا! عصری داشتم بهش فکر می کردم دلیلای بیشتری یادم اومدا. الان چرا دیگه یادم نمیاد؟ 

یاد پارسال این موقع ها افتادم. که ماه رمضون بود و من شب تا صب توی سایت دانشگاهای مختلف می چرخیدم. اونقدر که آخرش از گیجی همه ی پنجره ها رو می بستم و از اول یکی یکی باز می کردم تا یادم بیاد کجام و من کیم و اینا. بعدناش اونقدر مغز پرانتز و مص رو خوردم که باید رفت و من خسته م و می خوام برم و از این چرندیات که دیگه خودمم باورم شده بود. مص چند وقت پیش بهم می گفت یادته نشسته بودی تو ماشین من و یه نفس این حرفا رو می زدی؟ اونقدر از ته دل می گفتی که بفرما! خدا اکسپتت کرد!!!! و فکر کنم که دیگه همه می دونن که آی لاو مص. 

نمی دونم چی بشه. فعلا که رو هوام. همه چیما، اما اوکی ام. به قول سارا با ماسک همه چیز آرومه داریم زندگیمونو می کنیم. در اصل اما خودم رو هوام، احساسم رو هواس، دانشگاهم رو هواس، عاشقانه هام رو هوان، خانواده م رو هوان، زندگی و کلا همه ی متعلقاتش رو هواس. و در عین حال همه چیز آرومه. و من ممنونم از خودم که آخر اینو یاد گرفتم.  

شجریان پدر و پسر صداشون اوج گرفته.  

همینا.

نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1390ساعت 01:03 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من از عهد آدم تو را دوست دارم.. از آغاز عالم تو را دوست دارم.. مریم چته؟ از کی اینقدر حسابگر شدی؟ چرا این قدر تضمین و اطمینان میخوای؟ از کی اینجوری شدی که خودتم نفهمیدی؟ مگه نمی گفتی دنیا یه ریسک گندۀ گنده س و همینش بود که دوس داشتی. حالا کجان اون همه جسارت؟  چه شبها من و آسمان تا دم صبح... سرودیم نم نم : تو را دوست دارم...  مریم جریان این اشکا دیگه چیه؟ یادم نمیاد دوره ای از زندگی که اینقدر اشکام حاضر و آماده باشن. اینقدر بی اجازه سرازیر شن و آبرو حیثیت نذارن.. 

دلم داشت می ترکید بعد از اون همه حرف. تنها کاری که دوس داشتم بکنم حرف زدن با پرانتز بود. فقط اونه که می فهمه من چی می گم. فقط اونه. اون........

اونه که بلده یه کاری کنه چشم باز کنی ببینی متقاعد شدی. ببینی نه، این چیزی که اینجا توی قفسۀ سینه ت اذیتت می کنه اون اطمینانه نیست. یه چیز دیگه س. اونه که میتونی مستاصل توی چشماش نگاه کنی و بگی پس این چیه اینجام؟؟؟ اونه که محبتش خالصه. اونه که مطمئنت کنه گدایی محبت نمی کنی. 

این چه حس و حالیه من دارم؟ این امتحانا چی می گن این وسط؟ برگشتنه از زیر عینک باز اشکام می اومدن. مریم از کی اینقدر ضعیف شدی؟ چرا اینقدر می ترسی بچه؟؟ نترس! درست می شه همه چی.. غصه نخور... این چند جملۀ طلایی که کاش می شنیدم... کاش می شنیدم... کاش می شنیدم....  

حس می کنم لیاقتم بیشتر از اینه... خودخواهیه؟ نه نیست. می دونم نیست. من آدم خودخواهی نیستم... هستم؟ من فقط فک می کنم لیاقتم این بود که مطمئن باشم.. احساساتم اینجوری سردرگم نمونن. اما.. نمی دونم سرنوشتم چیه. خانوم گوهریان بهم گفته بود تو مستقل از مکان و زمان به عشق نگاه می کنی. من باورش کردم. اما.... اونی که باید باور کنه... درگیر مکان و زمان و عقل و منطقه... 

می ترسم . 

 

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

قیصر امین پور
نوشته شده در شنبه 4 تیر 1390ساعت 08:00 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

فقط خواهر آدمه که بیاد بشینه. هیچی نگه. کافی باشه. پاشی بری نسکافه بیاری بلکه از خواب نجات پیدا کنی، فقط خواهر آدمه که بگه نرو بشین. میری نسکافه تو میاری تکیه می دی به پشتی، سرتو می ذاری به دیوار می گی "عجب زندگی ای شده"، فقط خواهر آدمه که لازم نیست چیزی بگه. نگاه کنه کافیه.  گذاشته باشی خانوم مریل استریپ "The winner takes it all" بخونه، فقط خواهر آدمه که اگه برگرده بگه این داره چی ناله می کنه، خوشت میاد. فقط خواهر آدمه بگه دیشب چی می گفتی می خندیدم؟ فقط خواهر آدمه ندونه چی تو مغزته و مهم هم نباشه که ندونه فقط اونه که بی نظیره وقتی نشسته کنارت... فقط اونه که بگه استرس دارم و وقتی شروع کنی دلداری دادن از خنده غش کنه انگار داری جک می گی. فقط خواهر آدمه که راحتی با کلمه ها جلوش. هیچی نمی خواد بگی. خودِ خودتی. اون می دونه. می فهمه. حتی اگه ندونه توی مغزت چیه. 

 

 

احساس درک نشدگی عمیقی می کنم. 

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر 1390ساعت 10:56 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

شددگرباره جوان  عالم پیر، عالم پیر شده عشق پذیر.. چشمامو می بندم می رم به 9 سالگی. گر بخندیم زمان خندانیم... ور بچرخیم جهان چرخانیم... این صدای همیشه آشنا از یه جایی به گوشم می رسه، سبکبال در حال دویدن. با یاس با عاط با طاه... با همه ی بچه های خوب کودکی... تنها دغدغه ی زندگی این بود که مامان بابا اجازه بدن بریم باغ سیب رو به رو.. توی اون خونه ی پر از خاطرۀ مهرشهر... همون جا که افتادم و دستم برید. و هنوز نگاه های نگران آدما رو یادمه... اگه چند بود الان می گفت حاضری یه دستو یه پاتو بدی نیم ساعت برگردی به اون روزا؟... اون روزا؟...هه... این روزا دیگه اشکام دست من نیستن. خیلی بده که دست من نیستن. فقط دو روز مونده به تافل. این فقط یه تافل معمولی نیست. این همۀ زندگی ِ منه... و زندگی یه نفر دیگه... که نمی دونم... نمی دونم.... نمی دونم.....   

 

پ.ن: شادی! می خونی منو؟ اگه می خونی جمعه برام دعا کن... لطفا.

نوشته شده در سه‌شنبه 24 خرداد 1390ساعت 11:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

هیچکس کجاس؟ مگه یه آهنگ نخوند که "یه روز خوب میاد"؟ کو پس؟؟؟؟ شد یه روز از خواب بیدار شیم و توی این مرز پر گهر یه دونه فقط یه دونه خبر خوب بیاد؟؟؟؟  

 


"...زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ

زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!...

از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.

...زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه..."

:
"...زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه

شفیعی کدکنی

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 03:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

شجریان داره می خونه، ببار ای ابر بهار، ماهو دادن به شبهای تار، من؟ من لیوان نسکافه م دستمه و لب پنجره وایسادم. یه نسیم نیمه گرمی می خوره به صورتم و دارم درخت خرمالوی توی حیاطو نگاه می کنم. عزیز دلم، تو شاهد چه چیزایی که از من نبودی. اون روزا که روت برف می شست و من دپرس از کنکور با لیوان چایی نگات می کردم، یا اون روزایی که برگات زرد شده بودنو و من ِ سر در گم، تک و توک برگای سبز باقی موندتو می شمردم که کم نشن. حتی اون روزایی که خرمالوهات دیگه رسیده بودن و بالاییهاشونو گنجشکا می خوردن و من از اینجا براشون هورا می کشیدم. یا الان که سبز سبزی و دلبری می کنی با برگای تازه ت... و حتی یادش بخیر بچگی، که تو نظرم بلند ترین درخت دنیا بودی.. هیچ وقت تنهام نذاشتی درخت خرمالوی عزیزم! این روزا هم حواست بهم هست، این روزایی که دارم تافل می خونم و باز منم و لیوان نسکافه م و پنجره ی رو به حیاط و تو با اون برگای سبز و تازه ت... این روزایی که احساس می کنم بزرگ شدم، این روزایی که پرم از حسهای ناشناخته، این روزایی که تنهاییمو دوست دارم، این روزایی که پیله ای که دور خودم تنیده م رو هم دوس دارم، این روزایی که بی قرار می شم و آروم می شم و این چرخه همین جور ادامه پیدا می کنه و من؟ من خوبم. به خدا اعتماد دارم. اند آی هو اِ دریم.. 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 11:15 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

وبلاگ عزیزم

فقط تویی که می دونی توی دل من چیاس. حتی اون هم نمی دونه. حتی مامان بابام. مص راس می گه که انسان در نهایت تنهاس…. من همین الانشم تنهام. همه فقط وارنینگ می دن. هیچ کی نمیاد هم فکری کنه. نمیاد بشینه باهام بک گراندمو بررسی کنیم ببینیم می تونم یا نه……. همه می گن سخته. دهنت سرویس می شه. فقط همین. هیچ کس نمی گه مریم تو چی می گی؟ تو فک می کنی می تونی؟ تازه اگرم بگم من فک می کنم می تونم کسی باور نمی کنه. فک می کنن دارم احساسی حرف می زنم…. هیچ کس نشناخته مریمو

نوشته شده در سه‌شنبه 20 اردیبهشت 1390ساعت 11:28 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

دیشب تا صبح بارون می اومد. الان پرده ی پنچره ی اتاقم کمی کنار رفته و من از لابه لای درختای چنار، یه بوته ی ارغوان خوشرنگ رو میبینم که بارون دیشب حسابی بهش ساخته و مشغول خودنماییه... من باید تا آخر امروز سه تا SOP بنویسم و بفرستم.. آره.. آخر افتادم توی این کارا... دلم رو سفت گرفتم دستم که نلرزه. که نخواد اون کسی رو که به خاطرش داره دهنم سرویس می شه... وضعیت عجیبیه. روزگار غریبیه. که برگردی بگی من تو رو می خوام اگه ویزام توی دستم باشه. و اگه نباشه خدا نگهدارت. و طرف هم کاملا منطقی قبول کنه... این جور وقتهاست که ته دلت این آرزوی شرم آور میاد که کاش متولد جزایر بالی بودی! یا حتی یه کشور افریقایی... عشق هم این روزا در فشاره ملیت ایرانی ماس... ایرانی که پاش بیفته همه مون سرمونو می دیم براش... اما این آرزوی شرم آور هم ته دلمون هست... ما کی ایم واقعا؟...

فردا باید برم توصیه نامه هام رو بگیرم. منت کشی از استادا.... تنهام. خیلی می ترسم. نمی دونم تعهدی که دادنش به داشتن و نداشتن ویزا ربط پیدا کنه، اصلا چیز خوبی هست یا نه.. نمی دونم با این وضعیت مدارک و امتحانایی که هنوز ندادم، بهم پذیرش کاندیشنال می دن یا نه... نمی دونم... هیچی نمی دونم... فقط می دونم که نباید کم بیارم... باید برم جلو.. می دونم که پای همه ی عواقب این مسئله خواهم ایستاد.

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390ساعت 02:00 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

فرداشب این موقع تو توی لباس عروسی ای دختر. من پیرهن آبیه مو پوشیدم و احتمالا با بقیه ی بروبچ دوروبرت می پلکیم. اووووووففففف. چقدر آخه من دوست دارم الاغ من؟ می دونی امروز از صب یاد چیا که نیفتادم؟ اون نیمکت آخر کلاس کوچیکه رو یادته خنگول من؟ جای منو تو بود.. همون کلاسی که خانم میرعشقی می گفت 4 نفرو نصفی آدمین!!! نیمکت آخر کلاس طبقه ی دوم سمت راست رو هم یادت میاد؟ همونی که روش سر امتحان جغرافی هی میپرسیدم چی؟؟؟؟ چیییییییی؟؟؟؟ و معلممون اومد سراغت و گفت اگر اینقدر بهش نرسونی اونم هی نمی گه چی؟ چی؟ :))))) اگه تو نبودی چه اتفاقا که نیفتاده بود... با کی برای اولین بار در عمرم بعد از مدرسه ناهار می رفتم آپاچی؟ با کی همیشه می شستم ته کلاس و راجع به دیبا و نیما و علیرضا دبیر و شادمهر عقیلی حرف می زدم!!!!!! یا وسط بازی بسکتبال بچه ها می پریدیم وسط زمین و همدیگه رو بغل می کردیم که بازیشون خراب شه؟ با کی از دست بچه خرخونا حرص می خوردیم؟ اگه تو نبودی معلم جبرمون به کی می گفت بلا بگیری که ما یه عمر یادش کنیم و بخندیم؟ اگه تو نبودی بعد از اون سال شوم پیش دانشگاهی کی یک سال بعد بهم زنگ می زد و دعوتم می کرد خونه شون و دوباره با هم می شدیم دوستای قبل؟؟؟ اگه تو نبودی من دردودلامو به کی گفته بودم وقت و بی وقت؟ اگه تو نبودی کی باهام 5 صب از توی قطار اس ام اس کاری میکرد؟ اگه تو نبودی من از کی واسه ی مهم ترین تصمیمای زندگیم تیپ می گرفتم؟ اگه توی الاغ نبودی آخه اصلا من به تیپ دادنای کی اعتماد داشتم؟ اگه تو نبودی من به کی آدرس اینجا رو می دادم؟ اگه تو نبودی کی منو می برد لوت و پوت براش جلسه ی توجیهی اینجا رو بذارم؟ اگه تو نبودی توی مزخرف ترین شرایط زندگیم کی اونایی که باید بهشون آویزون باشمو یادم میاورد؟ کی یه کاری میکرد فرشته هه بال دربیاره؟ کی باهام میومد تابلو اعلاناتو بخونیم؟ کیو خفت می کردم وسط راه بیاد عکس جواد بگیره باهام؟ کی پایه می شد بی ماشین از سعادت آباد بیاد جمشیدیه فقط و فقط به خاطر من؟؟؟؟؟؟ کی برام حرف می زد که حس نکنم بی مصرفم و به درد دردودل گوش دادن هم نمی خورم؟ اگه تو نبودی کی بهم می گفت هفته ای دو روز باید بیای خونمو تمیز کنی؟ کی برام می مونه آخه جز تو دختره ی الاغ؟ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خری دیگه! خر! هیچ کاریتم نمی شه کرد. من چقدر حرف دارم! 

تو باید خوشبخت شی. با علیرضا. که می دونم خوشبختت می کنه. اصلا جرات داری خوشبخت نشی؟؟ می دم مجسمه تو بسازن بذارن وسط میدون شهر :))))) مثل معلم جغرافیمون که قرار بود مجسمه ی ما بچه های تنبل رو بسازه بذاره وسط میدون شهر!!! یادته؟؟؟ عاشقتم خره. فرداشبو بگووو. اولین حرفی که بهت خواهم زد اینه: نیش بسته :))))))))))))))

نوشته شده در سه‌شنبه 16 فروردین 1390ساعت 10:32 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

سال ۹۰ آمد. امیدوارم سال خوبی برای همه باشه. هنوز خونه تکونی درست و حسابی نکردم (اتاق تکونی). حالم خوبه ولی کمی مضطربم یا شایدم بیشتر منتظر. پرانتز بهم گفت پشتت به کوه بنده و فقط وقتی به این حرف فک می کنم آرامش می گیرم. در کل همه چیز خوبه و همه چیز آرومه... رفتم با بابا شمعدونی و اطلسی خریدم و چیدم لب پنجره ها. سنبل و لاله هم که واسه هفت سین. البته هفت سین رو فردای عید چیدم! و سر سال تحویل هم هفت تا پادشاه رو خواب می دیدم. دلم برای مرجی و دادشم تنگه. سیسترم بهم مقدار متنابهی عیدی داد!!!! کلی کار دارم برای دانشگاه یک عالمه درس دارم و باید اسلایدهای زیادی درست کنم و بعد از عید 3 تا کنفرانس باید بدم که باید برای همه شون آماده بشم.... 

قلبم تاپ تاپ می زنه اما خودمو آروم می کنم و به حرف پرانتز فک می کنم....

نوشته شده در سه‌شنبه 2 فروردین 1390ساعت 11:47 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

امروز 11 اسفند 89، نیم ساعته این همه برف اومد و خیابون اصلی تبدیل به پارکینگی بزرگ شد!!!! 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389ساعت 08:24 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اگه نامجو بس کنه و هی نگه پاییز بود لیز بود بهتر نیست؟ نمی گه من فردا کنکور دارم؟؟؟؟ آره فردا کنکور ارشده و من نمی دونم چمه. کاش یکی بود کمی خودمو ننر می  کردم و ننه من غریبم بازی در میاوردم. مریم تو فک کردی قبول می شی؟ کی رو مسخره کردی الان؟ 2 ساله الاف کردی خودتو همه رو و هی پول مفت خرج کردی که چی؟ تو این مملکت آینده ای هم هست؟ برادر بی قراره... برادر شعله واره... برادر نوجوونه... آهای اونی که می زنی می کشی! نمی گی من کنکور دارم حالم بد می شه حس مرگ بهم دست می ده؟ برادر نوجوونه... برادر غرق خونه..... برادر کاکلش آتشفشونه...... مریم چی فک کردی تو که اینقدر نشستی درس خوندی؟ فک کردی چی می خوای بشی تو این مملکت؟؟؟ 

ویش می لاک. هه. 

نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن 1389ساعت 09:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

سارا راس می گفت. وقتی آدم خیلی دپرسه شاید مریضه جسمش. من خیلی دپرس بودم مدتی. اما خوب شدم. مریض هم شدم. همه جوره. از سرما خوردگی تا مسائل گلاب به رویی و غیره. بعد که درمان کردم و از این حرفا. خوبم الان. مخصوصا که در طی صحبتی با تنها برادرم به یه سری تحولات فکری دیگه هم رسیده م. کلا آدمی رفرش شده می باشم الان. برف هم که اومد. دیگه آدم چی می تونه بخواد آخه؟؟؟ 

 

تا یک ماه دیگه از شر کنکور خلاص می شم. دانشگاه آزادم هم شروع خواهد شد. می خوام باز برم بدمینتون. به یاد سالهای نوجوانی. 

 

امشب یه کانالی داشت مدار صفر درجه می داد. آهنگ آخرش منو یاد روزهای عاشقیت انداخت که وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشیدش مال من بود و او عاشق چشمم شده بود!! نه عقل بود و نه دلی!! اما اینبار این یاد کردنها با قبل فرق داره. دید من عوض شده. و الان از به یاد آوردن امسال این مسائل ( که بسیاری شان را هم اصلا دیگه یادم نمیاد!!) خرسندم نه غمگین!  

بله. اینجوریاس!

نوشته شده در سه‌شنبه 28 دی 1389ساعت 10:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم 

 

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم 

 

 

 

فاضل نظری

نوشته شده در جمعه 10 دی 1389ساعت 07:53 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

از دانشگاه آزاد زنگ زدن که بیا کارت داریم. من اون موقع گلو درد داشت خفه م می کرد. توی نوبت دکتر بودم توی درمانگاه. درمانگاه خیریه حصار بوعلی. مطمئنا دکتر حرفه ای یی ویزیت نمی کرد. اینترنی چیزی لابد بود. درمانگاه شلوغ بود. همه مریض بودن. بیشتر پیرها. گفتم برای چع کاری بیام؟ یه توضیحی داد که منظورشو نفهمیدم. بعد نوبتم شد. دکتر فشارمو گرفت. ۹ بود. گفت همیشه فشارت پایینه؟ گفتم چمی دونم. واقعا انتظار داشت بدونم؟ برو بابا.   

فرداش رفتم دانشگاهه. هنوز به عنوان دانشگاه خودم قبولش ندارم. بهم یه فرم داد. گفت اینو باید ببری محضر. محضر؟؟؟؟؟ مگه می خوام عروسی کنم؟؟؟ آره من آدمی بودم که فکر می کردم محضر فقط برای غروسی و طلاق می رن. الان فهمیدم که برای تعهد گرفتن از دخترکی 24 ساله که در ازای 4.5 سال تحصیل رایگان اندازه ی 450 سال غم جمع کرده هم به محضر نیازه. باید می رفتم محضر و تعهد می دادم که این 4.5 سال تحصیل رایگان (برابر با 450 سال غم) رو جبران خواهم کرد. یا کار خواهم کرد. یا پولش رو خواهم داد. البته که منم فکر نمی کنم اینجوری جبران بشه. این همه غمی که من در 24 سالگی دارم حمل می کنم نیاز به . . . بگذریم. یه ضامن هم می خواست. کسی که تضمین کنه اگر من این 450 سال غم رو جبران نکردم. اون بکنه.  

  

برادرم ضامنم شد. امضاها کردیم. 10 هزار تومن هم پول دادیم. محضر دار می گفت این فرمی را تا به حال ندیده بوده. می خواستم بگم کسی مثل من را تا به حال دیده بودی؟ با 450 سال..... بگذریم. برادرم را بگو. نمی دانست دارد ضامن چه و که می شود. من همین جا اعلام می کنم که اگر روزی او مجبور شد نقش ضامن بودنش را اجرا کند، بادانید و آگاه باشید که به او گفته نشده بود دارد ضامن چی می شود.... او نمی دانست......... 

 

حالا وزارت علوم، تحقیقات و فناوری خوشحال است. از من 24 ساله مطمئن شده که آن 4.5 سال دوران دانشجویی ام را به هیچ وجه من الوجوه از جلوی چشمانم کنار نخواهم برد. 

تعهد داده ام.  

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: امیر. هنوز اینجا را می خوانی؟ توی فیس بوک روی وال یکی دیدمت که احوالش را پرسیده بودی. گفته بودی به خودش برسد. خودت چی؟ به خودت می رسی؟ ادت بکنم؟ به من زنگ نزن. 

 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 دی 1389ساعت 12:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من دلم گرفته. دلم خیلیییییی گرفته. بابایم باز بیمارستان بود وقتی آمد خانه مثل همیشه سلام نکرد. خیلی اتفاق بدیست که بابای آدم مثل همیشه سلام نکند. بلند و کامل و رسا... اصلا چه معنی دارد پدر مادر ها مریض شوند؟؟ پرانتز روزی روزگاری گفته بود که مادر ها حق ندارند مریض شوند. حالا من می خواهم بگویم که پدرها هم حق ندارند. حق ندارند مثل همیشه شان سلام نکنند. ن د ا ر ن د . . .  

 

حالا همه ی بهانه های دنیا در دل من است. اینکه 2 ماه دیگر هم زندانی درس خواندن هستم. اینکه این روزها با سرعت لاک پشت درس می خوانم. اینکه هی به خودم می گویم دانشگاه تهران (مثلا!) می خواهی یا این دانشگاه آزاد ای که داری؟ و جواب معلوم است که چیست اما باز هم حس درس خواندن ندارم. پس بعضی ها چه جوری همیشه درسشون عالیه؟ چه جوری در کل زندگی شاگرد اول و رتبه ی ممتاز و از این جور حرف ها هستند؟ پس چرا من نمی توانم؟؟؟ دارم کم کم  به این نتیجه می رسم که مال این حرف ها نیستم. من خسته می شوم. دلم می گیرد. نمی توانم ممتاز باشم. من باید خودم باشم. اما چاره ای نیست. هیچ چاره ی دیگری نیست. جور دیگر نمی توانم پیشرفت کنم..... 

 

خداوندا به من طاقت و قدرت بده. این 2 ماه رو هم دوام بیاورم. هی..... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 دی 1389ساعت 08:43 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|
<<  1    2    3    4    5    ...    20  >>