X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دیشب ما دااااااااااااااااااد می زدیم و بالا پایین می پریدیم و هر چقدر دلمون می خواست جیغ و ویغ می کردیم و شاد بودیم و کسی هم به کارمون کار نداشت. بله درسته داشتیم فینال جام جهانی رو توی سینما استقلال تماشا می کردیم به همراه یه عالمهههههههه جوون و پیر و میانسال و بچه و اینا!!! 

یک طرفم مرجی بود و اون طرفم هم یاس! بعد داداشه بود و علیز (یعنی دو تا علیا!!!) و رض و دو تا از دوستاش. سالن پر از آدم بود و یک ثانیه هم ساکت نمی شد. همه دست می زدن و دااااااد و شعار می دادن و خود خود زندگی بود!  

دو سه ساعت فقط هیجان و فریاد.... و مگه جوونای این مملکت بد بخت دیگه چه چیز خارق العاده ای از زندگی می خوان؟؟؟؟ چرا اینکه دیشب ما برای دیدن فوتبال رفتیم سینما و هر چی دلمون خواست شادی کردیم تبدیل به یک شب فوق العاده شد؟؟؟؟ چرا شاد بودن و هیجان برای ما غیر مجازه؟؟؟ چرا همه عین عقده ای ها وقتی جایی رو گیر آوردن که می شه شاد بود دیگه حتی به ترک دیوار هم می خندیدن و حتی موضوع فوتبال فراموش شده بود؟؟؟؟ دلم دیشب برای جوونای کشورم سوخت. که اینقدر کم شادن. اینقدر کم رو می بینن که شاد باشن.... که برای شاد بودن باید برن توی کنج خونه ها و پارتی ها و یواشکی و ..... چی می شد شبی مثل دیشب هر چند وقت یه بار به صورتهای مختلف تکرار می شد تا یادمون نره وقتی شادیم چه شکلی ایم؟ چه کارایی می کنیم؟؟ صدای قهقه و خنده هامون چه جوری بود.................. 

 

می خواستم کلی از خوشی های دیشبم بگم اما غمی که از درد جوونی های رو به پایان هم سن و سالام به دلم افتاد نذاشت.............. 

 

نوشته شده در دوشنبه 21 تیر 1389ساعت 11:23 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

باز شبه و من و شیر کاکائوم و لیوان استار باکسم که وابستگی خاصی بهش پیدا کردم و صدای ملایم شجریان که می گه یارم به یک تا پیرهن خوابیده زیر نسترن. داشتم نقاشی می کردم. باز یه منظره از خونه های ونیز. اما شایدم ونیز نباشه چون کوچه داره نه رودخونه. ولی من دوس دارم فک کنم ونیزه. دیروز توی دماوند منظره ی یه پنجره که یکی از صندلیا جلوش بود رو کشیدم. صندلیه خیلی سخت درومد. سبز هم زیاد زدم شبیه جنگلای شمال شد جای باغای دماوند... 

زن سرایدار خونه رو به رویی که افغانیه اومده بود خونه مون و منتظر مامانم نشسته بود. احساس می کردم باید باهاش حرف بزنم. می خواستم بگم کتاب می خونی؟؟ خالد حسینی رو می شناسی؟؟ بادبادک باز و هزار خورشید تابان رو خوندی؟؟؟ می خواستم براش بگم که هزار خورشید تابان وقتی منتشر شد شش هزار تومن قیمتش بود! من و لاهه دنگی خریدیمش در راستای صرفه جویی مالی! فکر هم می کردیم که پیش من و لاهه نداره. نمی دونستیم روزی می رسه که پیش من و لاهه داره خوب هم داره. و الان هزار خورشید تابان پبش لاهه س.. بگذریم داشتم از زن سرایدار خونه رو به رویی می گفتم. دلم می خواست باهاش حرف بزنم. بگم که افغانی ها رو خیلی دوس دارم. یه جور احساس دین بهشون می کنم بابت این همه بد رفتاری که توی کشورمون باهاشون می شه. 

اما هیچی نگفتم. طبق معمول فقط نگاش کردم. شاید از نگاهم چیزی خوند شایدم الکی دارم جو می دم. اما وقتی رفت و دوباره برگشت یه کیسه داد دستم گفت این آویشنه. خودم خشک کردم. برای اعصاب و آرامش خوبه... و من ازش تشکر کردم.. 

  

 

نوشته شده در شنبه 19 تیر 1389ساعت 10:26 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

یقیناً روز سه شنبه ۸ تیر ۸۹، بهترین روز زندگی من تا حالا بود. هیچ چیز از یک روز کامل کم نداشت. صبحش سیسترم و برادرم و مرجی رفتن آرایشگاه و من دائم چشمم به در بود که آقای آبی، آب بیاره بریزه توی استخرچه تا پر شه و من دورش شمع و گلدون بچینم. اما خیلی دیر اومد. من اون وسط رفتم عکاسی و چند تا عکس عروس دامادو چاپ کردم برای قاب عکساشون. بعد علی داداش یاس هی حضور پر رنگی داشت و کلی ایده می داد که اینجوری بچین و اینا و کلی گل هم گفت که می خره میاره. بعد الی اومد و منو مامی رو درست کرد! بعد علی با عروس داماد اومد خونه در حالی که فیلمبردار رو سوار کرده بود که از اینا فیلم بگیره گل هم خریده بود. در کسری از ثانیه حیاط زیبا شد و شمع ها روشن شد و روی آب پر از گلبرگ! 

دیگه تا شب تمامش خنده بود و خوشی و رقص و پایکوبی و آخر شب هم که من باز می مردم برای دوستای بابام و عموی مرجی که توی پله ها می رقصید و بقیه ی جوانان دهه ی 50 فامیل که الان واسه خودشون سنی دارن اما کماکان می شه عاشقشون شد از بس که باحالن! 

یک شب به یاد موندنی و کامل. تقریبا همه ی اونایی که دوستشون داشتم یه جا جمع بودن. از سان و فر و پرانتز و شکوف و مص و عط گرفته تا کل فامیل و حتی دوست مامانم و دخترش که دیدنشون منو یاد گلهای زرد و سفید روی تپه های بچگی انداخت و هزار سال بود ندیده بودمشون.... دوستای سیسترم، رزا و مُرت ضای مهربون، حُس، یاس، طاه و . . .  

 

شبش تا 4 صب بیدار بودیم. کلی آدم خونه مون شب موندن. تخت من صدا می داد قیژ قیژ و صب خیلیا فحشم دادن و طی یک جنبش خود جوش از بابام خواستن در کنار خرج عروسی برای منم یه تخت بخره!!! تا ظهر توی حیاط هی از خودمون عکس گرفتیم و بعد ناهار غذاهای عروسی رو خوردیم! پاتختی ماتختی و از این قبیل مراسمات مزخرف هم نداشتیم خدا رو شکر!!!! تا شب همین طوری به طرب گذشت و شبش کمی از مهمونای شب مونده رفتن! و خلاصه تا الان که من اینجام  آخرین سری مهمونا یعنی عمو و زن عموم خونه رو ترک کردن! 

و البته نوعی غربت بر من و مامان و بابام حکم فرما شده وقتی یهو خونه ساکت شد! 

 

یه هر حال 8 تیر 89 روز فراموش نشدنی ای بود. مرسی خدا :))))) 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 11 تیر 1389ساعت 11:41 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

خواهرم داره نون پنیر درست می کنه برای سر سفره عقد. من امروز منیر شده بودم. (منیر اسم کارگرمان است). تمام خانه را تمیز کردم. یک عالمه شمعدانی و اطلسی خریدم گذاشتم لب استخرچه مان. هر چی شمع و عود و دیگر وسایل تزئینی داشتم در آوردم بچینم در اقصا نقاط خانه و حیاط و ... فردا عروسی برادرم است! 

 

خانه شان چیده و آماده شده. لباس هاشان حاضر. صبح ساعت 8 باید بزنیم بیرون. با اینکه خیلی جسمم خسته س اما قدر این دقایق رو می دونم و لذت می برم. پیراهن ماکسی آبی تیره ام هم اینحا آویزان است و گلهای سرم را بگو!!! 

 

 فردا کلی قرار است خانه مان شلوغ پلوغ شود! عده ای از همین امشب اعلام کرده اند که فردا شب خونه ی ما می مونند!!!!! با یاس هم الان حرف زدم و گفت که می خواد شینیون هفت طبقه کنه!!!!! به هر حال خوبه جای همه خالی...

نوشته شده در دوشنبه 7 تیر 1389ساعت 07:27 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

خاله جانم پای تلفن حرف می زند و من همین طور که گوش می دهم در دل قربان صدقه ش می روم. از مال دنیا دو تا خاله داریم که یکیشان ینگه دنیاس و این اینجایی ایز آل آی هَو... 

همین. خواستم این لحظه م ثبت شه..

نوشته شده در یکشنبه 6 تیر 1389ساعت 11:25 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

دیروز من از صب حال گندی نداشتم. سان که توپید که جرا دیر میای  من گند شدم. حتی دم در که اومد استقبال من و فر، در گوشش هر چی فحش با ادبانه بلد بودم گفتم. و البته حواسم بود که همه ی مهمونا فک کنن دارم قربون صدقه ش می رم! بعد با اکراه گفتم که اگه کیک رو خواستی من می رم می گیرم میارم. ساعتی بعد، من و فر بودیم توی سابرینا و فر 13 کیلو کیک روی پاش بود و من با سرعت مورچه راه می رفتم که کیک خراب نشه یه وقت! بعد تازه موبایل سان مونده بود پیش ما و من گذاشته بودم رو داشبرد سابرینا و هی زنگ می خورد و فر که کیک رو پاش بود نمی تونست برش داره منم دستم بهش نمی رسید و دهانمان را سرویس کرد تا برسیم!!!! 

بعد مثل سه سال گذشته ما بودیم بین یه عالمه بچه ی کوچولوی بی بضاعت که امکان داشت هر کدومشون ما باشیم. اما کسی که اون بالا تقدیر ها رو رقم می زنه، ما رو ما کرده و اونا رو اونا. اونا دست می زدن و می خوندن و شادی می کردن و ما سعی می کردیم از پاکیشون استفاده کنیم و خودمونو بکشیم بالا.... بعد فر بود که از کوه یخ شدنش برام می گفت و چشمای سان بود که لازم نبود چیزی بگه و دوستی یعنی همین... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 تیر 1389ساعت 08:52 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

خسته م. منو چند دعوا کردیم. سان رانندگی می کرد و ما سر هم داد می زدیم. خسته م. هممممه ش (با لحن محسن نامجو بخونید پلیز) از دوست دیوونه ش  دفاع می کنه. به من می گه مچکر باش. به قول حُس فک کرده ما خریم. بدم میاد از لاهه. دیوونه س. من به چند می گم این همه پافشاری رو می تونست یک سال و نیم پیش و سر موضوع دیگه ای بکنه نه الان سر یه کلاس مزخرف. چند اما نمی فهمه و می گه مچکر باش. و من نیستم اما طبق معمول کلمه کم میارم واسه دفاع کردن از خودم. من اصلا خلع صلاح مادر زادی متولد شده م. وقتی باید با دلایل کوبنده از خودم دفاع کنم، وضعیت لالمونی برم حاکم می شه. 

خسته م آقا. خسته م. برای اولین بار بعد از این همه وقت از لاهه بدم میاد. 

 

 

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق 

نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام......... 

 

 

نوشته شده در شنبه 29 خرداد 1389ساعت 12:36 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

گاهی آدم دلش می خواد بگه هیچ کی منو دوس نداره. و در ادامه از شنیدن هر گونه نه ما تو رو دوس داریم ابراز برائت کنه. 

چرا ابنقدر سرم درد می کنه؟؟؟

نوشته شده در شنبه 22 خرداد 1389ساعت 09:44 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من داشتم شیر کاکائو می خوردم. صفحه ی لپ تاپمم شیر کاکائویی شد.... الان می خواستم توی گوگل از داداشم بپرسم که بالاخره لپ تاپ درسته یا لپ تاب یا لب تاپ؟ اما آنلاین نبود.. امروز آفتاب گرفتیم با مص و شکوف و جای پرانتزمونو خالی می کردیم. مص هی می گفت الان یهو پرانتز وارد می شه و دنبالمون می گرده. پیش خودمون بمونه، تا لحظه ی آخرم حس می کرد میاد.. شکوفی می گفت کاری نمی شه کرد و باید منتظر بمونه. مص از جبر روزگار می نالید و من؟؟؟ 

آخ که ای کاش حال و حوصله داشتم تعریف کنم من چی.... بگم از یه شماره که چه می کنه با آدم. که کجا می بره آدمو...

من تا دو سه هفته دیگه توی این خونه تنها می شم. من می مونم و دو تا اتاق خالی که به قول حُس می شه هر شب توی یکیشون خوابید. مرجی اما میاد خیلی نزدیک. اندازه ی چند تا پله. و من دوستش دارم وقتی حرف می زنه و طراوت پخش می کنه توی محیط بی هیچ چشم داشتی. من دوستش دارم وقتی می خنده انگار بهار میاد. جدی میگم. باید پای حرف زدنش بوده باشید تا ببینید چی می گم.... 

نوشته شده در یکشنبه 16 خرداد 1389ساعت 10:08 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

داریوش داره می خونه واسه برگشتنت هر شب درا رو باز می ذارم. و یکی از درون من می گه بیشین بینیم بابا. اما همین یکیه عزیز، وقتی میگه تو با دلتنگیای من تو با این جاده هم دستی، لالمونی می گیره. تکلیف منو مشخص نمی کنه....... بگذریم. 

 

ما هشت تا دوست بودیم. و هنوز هستیم. از مدرسه. سه تامون عروسی کردن. و یکیمون طلاقید. در نتیجه دو تامون عروسیدن. 5 شنبه ی این هفته، سومین علی رضا وارد زندگی سومین دوست ما می شه. ما سه تا دوست عروسیده داریم. با سه تا علی رضا. اما اون دو تا علی رضاهای قبل کجا و این علی رضای آخر کجا........ علی رضای آخر، می خواد بشه شوهر پرانتز..... می فهمید؟؟؟؟ پرانتز عزیز من! مطمئنم هیچکس نمی تونه الان درک کنه من چی می گم. . . 

 

من باید این آقا رو ببینم. باید براش از پرانتز بگم. از بچگیامون. از سال دوم دبیرستان که اومد مدرسه ی ما. که دلش گرفته بود از جدا شدن از دوستای قبلیش. که همون اول رفت پای تخته و یه سوال سخت ریاضی که هیچ کس بلد نبود رو حل کرد. و با این کار نامه ی قتل خودشو در ذهن من امضا کرد. در کسری از ثانیه به این نتیجه رسیدم که از این دختر خرخون بدم میاد. من باید برای این آقا بگم که بعدن چه جوری یهو به خودم اومدم دیدم که بدجوری تو دلم جا شده. چه جوری تا همین لحظه که اینجام بخش مهمی از زندگی گذشته و حال و آیندم شده و چه جور خاطره هایی با هم ساختیم. یادم باشه براش از همه ی اولین هایی که بگم که وقت تجربه کردنشون کسی جز پرانتز کنارم نبوده. بادم باشه برای خندوندنش حتما ماجرای تقلب جغرافی رو بگم.... من باید به این آقا بگم که این بشر سر تا به پاش احساسه. از همون بچگی... از همون تقویم های نوجوانی، از همون ورق های رنگی پست ایت... از همون سال مزخرف پیش دانشگاهی............ من باید براش تعریف کنم که اگه عصبی باشی و یک سال نبینیش، و حتی یک قدم هم در راستای دیدنش برنداشته باشی، بازم اونه که دعوتت می کنه خونشون. بازم اونه که نوشته های دوران مدرسه رو می کشه بیرون و پرتت می کنه به سمت آدمی که بودی... نه آدم گهی که شده بودی... ای کاش بهش بگم پشت اون چشمایی که وقتی می خنده توش برق می بینی، دلی قایم شده که از اونی که فکرشم بکنه بزرگ تره و سخاوتمند تر..  

بادم باشه براش بگم، فقط اونه که حق داره صبح ها بد اخلاق باشه!!! یا بگم که باید بهش توجه کنی، براش هیجان انگیز باشی. و بگم که اگه هیجان انگیز نبود نترسه، چون ممکنه اس ام اسی دریافت کنه که همه جوره می خوامت و آروم شه...  

...... 

حرف زیاد دارم باهات آقای علی رضای شماره ی سه.... کاش می شد می دیدمت.........

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 8 خرداد 1389ساعت 11:29 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|

هنوز قلبم در شک رتبه م به سر می بره. 

امروز چند تا از دوستای قدیمی مو دیدم. 

می خواستم یه پست بلند بالا بنویسم. 

درباره ی اینکه چقدر از بچگی تا الان تغییر کردیم.. 

اما حوصله شو ندارم.. 

فقط یه چیزی رو خوب می دونم. 

امروز نبود مهد بدجوری اذیتم می کرد. 

بدجور بهش عادت کردم........  

در ضمن 

دلم برای نفیس آتیش گرفت.... این عدالت نیست...

نوشته شده در پنج‌شنبه 6 خرداد 1389ساعت 11:02 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اون پایین نوشته م که ماکسیممش اینه که رتبه م می شه 495. خب باید عرض کنم که ساعت 11 شب دیشب که بالاخره سایت باز شد، دیدم از اون بدتر هم ممکنه. رتبه م شد 519. و من... 

و من... 

و من فکر نمی کردم اینقدر بد بشه.

نوشته شده در شنبه 1 خرداد 1389ساعت 10:05 ب.ظ توسط مهم نیست!|

ساعت هشت و سی و پنج دقیقه است و سایت سنجش باز نمی شه. استرس ما رو کشت /:

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1389ساعت 08:38 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

استرس دارم. خنده داره یخ کردم اصلا! ده دقیقه مونده. ماکسیممومش اینه که رتبه م شده مثلا ۴۹۵. از این بدتر هم یعنی ممکنه؟ برو بابا من اگه زیر ۱۰۰ نشم حالا ۱۰۱ با هزارو یک دیگه چه فرقی می کنه برام؟؟؟ هیجی. مریم قوی باش. الان شد ۶ دقیقه.

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1389ساعت 07:54 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من نمی دونم دقیقا کی داره توی خونه ی ما با صدای بلند تظاهر کن ازم دوری گوش می ده، چون اینجا نشسته م و هر 5 دقیقه یک بار سایت سازمان سنجش رو رفرش می کنم که ببینم کی این رتبه های مزخرف میان. و با تقریب خوبی (این یکی از تکه کلام های لاهه بود) مطمئنم زیر 100 نخواهم شد. به هر حال اینجا نوشته م جهت فریضه ی ثبت در تاریخ.... و امیدوارم تا ساعت 20 بشه زنده بمونم.

نوشته شده در جمعه 31 اردیبهشت 1389ساعت 07:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چی بگم؟ طبق معمول بیام یه تصویر گنگ از خوش گذشتگی یا نگذشتگی امروزم براتون ارائه بدم و برم؟ یه عالمه وقته دارم توی گودر و فیس بوکو این ور و اونور می گردم که نطقم باز شه. نه که باز شه نه! باز هست ماشالا همیشه. ول کن اصلا. ببار ای بارون ببار، با دلدم به هوای زلف بار، داد و بیداد از این روزگار، ماهو دادن به شبهای تار...  

من چه کار کنم؟ با حرفایی که باید می زدم و نزدم؟ با کارایی که باید می کردم و نکردم، جاهایی که باید می رفتم و نرفتم، اصلا حتی نقاشیایی که باید می کشیدم و نکشیدم.. جسارتایی که باید به جا به خرج می دادم و ندادم. از این من ای که ساختم واسه اطرافیان بدم میاد. همون جوری که اونا می خوان. بدون توجه به خودِ خودِ مریم! بدون کوچکترین توجهی به اونچه که واقعا بودم و قرار بود باشم! نمی دونم این نقش بازی کردنا کی افتاد تو وجودم و من ازش غافل شدم و اینقدر رشد کرد و همه ی وجودمو گرفت... حالا شدم عین پیرزن هایی که مغموم و دست از همه جا کوتاه، دیواری کوتاهتر از دیوار سرنوشت و اطرافیان و شرایطش نبود پیدا نمی کنن و افسوس می خورن.... 

همه ی مردم هر کاری دلشون خواست رو کردن و آب از آب تکون نخورد. آره درسته دوباره یکی دیگه توی فامیل داره با عشق ازدواج می کنه! و من ناخواسته یا شایدم خیلی هم خواسته پرتاب می شم به یک سال و نیم پیش و می مونم همونجا! تکون نمی خورم! این جور اطرافیانی دارم من! واسه ی عاشق شدن کسی که براشون عزیزه همه کار می کنن! پا می شن اصلا می رن یه شهر دیگه با سلام و صلوات از خانواده ی طرف درخواست می کنن که ما رو سر افراز کنین و با ما وصلت کنین! شهری که اگه اسمش می اومد جواب ما قطعا و بدون فکر منفی می باید می بود... ببار ای ابر بهار با دلم به هوای زلف یار... داد و بیاد از این روزگااااار!!!! آره دیگه! منم فقط زنجموره بلدم! زحمت شد مریم جون همینشم دیگه می ذاشتی کنار!!!! به هر حال کلی تو این مدت زحمت کشیدی! به خودت قبولوندی که اینه دیگه باید قبول کرد و ساخت!!! لابد اطرافیان هم گفتن این چه دختر بساز و عاقلیه!!!!!!!!!!!!!!!!   

طبق معمول بغض کن مریم جون! کار دیگه هم آخه بلد نیستی رفیق! بغض کن و اگه راه داد دو تا قطره اشکی برو و بعدشم دوباره روز از نو روزی از نو! لابد سرنوشت همین بوده! پاشو مریم! پاشو و برو با لبخند و سرزندگی راجع به شیرینی های جدید که امروز درست کردی برای بقیه توضیح بده! این راهیه که خودت انتخاب کردی.

نوشته شده در شنبه 25 اردیبهشت 1389ساعت 08:18 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

امروز عصر داشتم درس می خوندم که یهو بارون گرفت. دیگه حس درس رفت. پاشدم اتاقمو مرتب کنم و از منظره ی کوه های از بارون سبز لذت ببرم که یهو دلم گرفت و نامجو هم داشت می خوند ای دوای دل ای داروی درد... همدم گریه های شبانه، و خلاصه اشکی بود که می خواست روون بشه که ناگهان تلفن زنگ زد و این یاس بود که داشت پشت تلفن برام سنتور می زد و می خوند حتی: ز بوی زلف تو مفتونم ای گل... ز رنگ روی تو دلخونم ای گل.... الی آخر! و یک کنسرت زنده به علاوه ی یه عالمه تعریفیای مخصوص یاسی منو سر حال آورد....

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389ساعت 09:14 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

یاس دستم رو فشار می داد و هر چند ثانیه یک بار می گفت دلم خیلیییییی برات تنگ شده بود. و صدایی از دورن من نهیب می زد که کمی احساس به خرج بده!!!! اما کسی به آن صدا توجه نکرد و من هی یاس بیچاره را نگاه می کردم! آدمه دیگه! گاهی بی احساس می شه. طفلک یاش! گفته بودم که پاره ی تنم است و چقدر دوستش دارم؟؟؟ ما رفته بودیم ختم و من در کفِ فک و فامیل فرهیخته مان بودم که در ختم به جای سیاه سبز پوشیده بودند!!!! آن هم در این زمانه ای که دهانت را بو می کنند که مبادا ..... بگذریم!  

 

دیشب تا صبح خواب لاهه را می دیدم. یعنی نه اینکه خودش در خواب من باشد ها! نه! نامرد اهل یه خواب آدم آمدن نبود.... هی خواب می دیدم که مامانم می گوید پاشو حاضر شو الان لاهه می آید باید با هم بروید بیرون! و من همه ش استرس داشتم که بعد ار این همه وقت که می بینمش چیییییییییییییییی بگم؟؟؟؟؟؟؟ صبح که پاشدم تشخیص دادم که به خاطر فکر به پرانتز بوده این خواب!

 

روزهای فرد با معلم نقاشیمان می رویم ورزش و چهارشنبه ها با معلم ورزشمان می رویم نقاشی! من عاشق این دو نفرم. و البته مص اگه نبود دنیا خیلی چیزا کم داشت.....

نوشته شده در جمعه 17 اردیبهشت 1389ساعت 08:13 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

ستار برای بار ان ام می خونه که بکش دل را شهامت کن.. و من کماکان به شهامتی که کردم فکر می کنم.. و یاد اون اصطلاح نیل که میگفت خانووم شما رییییییییدی (با پوزش های مربوطه). بعد نوشته های سارا رو می خونم (1و2) که چقدر راست میگه. احساس می کنم ماها کاملا آدم فضایی شدیم. و حتی مخالف هر گونه آدم فضایی نبودن هستیم و نگاه سارا یک نگاه سوم شخصه که می گه شماها چتونه؟؟؟؟؟ و ما نمی دونیم چمونه. فقط می دونیم که هیچ چیز آروم نیست و در عین حال همه چیز آرومه. مردم عجیبی شدیم و خودمونم خوب می دونیم اما اونقدر توی عمق ماجرا هستیم که حالیمون نیس.

کسی که خواب باشد ، اگر نه با ضربه‌ی اول ، با ضربه‌ی دوم و سوم بیدار می‌شود ، از خواب می‌پرد . این مردم ضربه‌های پتک را یکی پس از دیگری تحمل می‌کنند و عین خیالشان نیست . نه ، این مردم خواب نیستند ، مرده‌اند و حرکات گه‌گاهی که از آنان می‌بینیم ، جنبش زندگی نیست . تشنجات احتضار است . 

(+

  

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 اردیبهشت 1389ساعت 09:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

یک روز بارانی خاکستری، من در کتابخانه دوام نمی آوردم. دل هر آدمیزادی در این هوا می گرفت. ما که مدتهاست از آدمی بریدیم.. 

 

پ.ن: عنوان غصبی ست.

نوشته شده در یکشنبه 29 فروردین 1389ساعت 06:20 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (4)|
<<  1    2    3    4    5    ...    20  >>