X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

باز شبه و من و لیوان شیر کاکائوی همیشگیم. من دو روز از برنامه ی درسیم عقبم. (۲ روز دفعه ی قبل رو جبران کردما) دیشب همه ش کابوس می دیدم. خواب اینکه یه موتوری بمب می چسبونه به ماشین و در می ره. خواب اینکه طبقه ی بالای خونمون منفجر می شه و برادرم منو می بره پایین تا امن باشم اما خودش نمیاد.... 

 

امروز روز خیلی خوبی داشتم. 

فردا می خوایم بریم خونه ی عاط. عاط ی که دیگه هیچ اثری از آثار اون همبازی بچگی های من توش نیست. و من این آدم جدیدو نمی شناسم. دفعه ی پیش که رفتم خونه ش، همه ش داشت با دوس دختر دوست ماک قلیون درست می کرد و من عین کلفتا با پیرهن صورتی و سفید ظرفا رو می شستم. هر کی دیگه بود دیگه نمی رفت خونه ش. اما من این یه خاصیت رو توی خودم خیلی دوس دارم. بگذریم. می رم. 

 

هی رفیق! بازم یاد تو! تویی که دیگه عادی شدی برام. زمان عادیت کرد. می دونی؟ هر کی به سرنوشتی داره. تو نیستی دیگه و من شدم گربه ی گربه رقصونی های خانواده های مزخرف ایرانی. بدم میاد از همه شون. بی عاطفه ن. آشغالن. دلم گرفته رفیق. عجیب. این زمستون بی برف و بارون با هوای کثیفش کی تموم می شه خدا؟؟؟ بسه دیگه کمی به فکر ما باش. دیگه نه نفس مونده برامون نه هیچی. تموم شدیم خدا. بس نیست؟؟ بس نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در شنبه 13 آذر 1389ساعت 10:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

صبح شنبه ۲۹ آبان می باشد. من سر درسم نیستم. ۲ روز از برنامه ی درسیم عقبم. بغضی دارم کمی اذیت می کند. الکی توی اینترنت می چرخم و آهنگ گوش می دم. کلی تست و درس نخونده روی هم تلمبار شده و من نمی رم سراغشون. درس خوندن تنها راهیه که برای خودم شخصیت اجتماعی و آینده بسازم. (به دلیل این موضوع فکر کنید.*) اما راه آشغالیه چون روزایی مثل امروز و دو روز گذشته که نمی تونم درس بخونم از هرچی موقعیت اجتماعی و آینده س متنفر می شم. 

اما چاره ای نیست. الان پا می شم. ا ل ا ن ... 

 

 

*به سبک کتابهای تست این روزهای پاییزی ام...

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1389ساعت 09:44 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

من امشب رفته بودم عروسی این عروس و دامادی که اینجا گفته بودم. عروس و داماد از اول تا آخر خطبه ی عقدشون دست در دست هم گریه می کردن. بله گریه! تا آخر عروسی هم دستشون از دست هم جدا نشد که نشد!!! از آدمای عاشق بدم میاد. از آدمایی که واسه عشقشون می جنگن و پاش وایمیستن بدم میاد. اصلا از آدمای عاشقی که با هم ازدواج می کنن بدم میااااااااد. بدم میاد! ازدواج عشق رو به ** می ده. 

مهم نیست. به من که خیلی خوش گذشت. عروسی خوبی بود. بدبختیاشو بعدا خودشون بکشن!!! 

امضا: یک انسانی که از آدمهای عاشق بدش میاد!!!

نوشته شده در جمعه 21 آبان 1389ساعت 12:42 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من دیشب گفتم که میخوام هر روز بنویسم. نگفتم؟؟؟ خب ولی توب فکرم بود که بگم. الان هم واسه همین دارم می نویسم. الان هم باز با تردمیل درگیر بودم. باید براش یه اسم بذارم. حالا بعدا. اول راه رفتنم یهو مرجی اومد و نشد که ادامه بدم. در نتیجه شد فقط ۴۰ کیلو کالری!!!! مرجی بعضی کاراش مثه خارجیاس!!! یعنی وقتی خوشحاله اصلا یه جور از ته دلی خوشحاله ها. عجیییییب. وقتی به آدم یه خبر خوب می ده باید حتما آدمو بغل کنه و فشار بده. عین فیلما!!! به قول مص آدمایی که خارج از اینجا بزرگ می شن یه جوری عمیق می شن. شادیشون غمشون همه چیشون اصن. اگه تعجب می کنن اصلا به ذهنشون خطور نمی کنه که ابراز نکن و اینا. در حالی که این اولین چیزیه که به ذهن ما می رسه. که ظاهرو حفظ کنیم. که کسی نفهمه باطنمون چیه. رو اند. صاف صاف. آدم راحته باهاشون می دونه کی خوبن کی بدن و اینا... بگذریم. 

همینا فعلا.

نوشته شده در دوشنبه 17 آبان 1389ساعت 10:14 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

ازت بدم میاد ای تردمیل نامرد. من ۲۱ دقیقه س با سرعت ۵ دارم روت جون می کنم اون وقت می نویسی ۶۳ کیلو کالری؟؟؟؟؟؟؟؟ اون وقت مرجی صب گف که ۲۰ دقیقه راه رفته ۱۰۰ کیلو کالری سوزونده. باشه بابا می دونم اون سرعتش ۷ بوده. ولی من نمی تونم خب. من دوس ندارم تند راه برم. دوس دارم قدم بزنم اصن. مرجی هم همون کسیه که دوستاش توی یونیش بهش می گفتن موتور فراری داری بس که تند راه می رفته. من فک کنم توم موتور ژیانی چیزیه. من می خوام لاغر شم. پرانتز نیای بگی لاغریا. من می خوام استخونی باشم. همین که گفتم. فک کردین پس دیوونه م که این ریتر اسپورت کاپوچینویی که بابام از جرمنی آورده دو هفته س اینجا مونده و من نخوردمش؟؟؟؟ (لامصب نمی دونین چه عطری داره........) که بابا بره بیاد بگه این شکلاتا رو دوس نداشتی؟؟؟؟ بله تردمیل خان. ازت بدم میاد که می نویسی ۶۳ کیلوکالری. اصلا من مدت هاست به این عدد ۶۳ حساسیت پبدا کردم. بدم میاد ازش. یاد دروغ می افتم. یاد تظاهرات برای بدیهی ترین حقوقمون می افتم. یاد خون و مرگ و وحشت و اشک و اشک و اشک و..... بگذریم.  

 

 

من چرا کم می نویسم؟؟؟؟ من می خوام هر روز بنویسم اما نمی شه. اینجا چند روزی هوا مثه توآیلایت شده بود. من که نمی دونستم اینکه توآیلایت اینقد بدرنگه فیلمش واسه آب و هوای اون منطقه س. من فک می کردم چون راجع به خون آشاما و ایناس رنگش اینجوریه!!! بعدها مرجی بهم گفت!!! گفت که اونجا که اسمش نمی دونم چی چیه جاییه که همیشه مهه و آفتاب نداره و اینا. بعد من هر وقت هوا ابری مه می شه یاد توآیلایت و بلا و مرجی می افتم.... 

 

 

موضوع سانی هم به جایی نرسید. منم روز به روز بیشتر دارم ازش دور می شم. اما یه جورایی مطمئنم که به روزی بالاخره حل می کنم مسئله رو. خریته دیگه. آقا نکنید از این کارا. با جنبه ترین آدمها هم جنبه ی این چیزا رو ندارن. حتی خود آدمم بی جنبه می شه. دوستاتونو هی با هم دوست نکنین. من یهنی موندم چند هزار بار دیگه باید از این مسئله بخورم تا حالیم شه!!!!!!!  

 

 

دیگه اینکه تازگیا از اینکه آدمایی که عاشق همن با هم ازدواج می کنن خیلی ناراحت می شم. یعنی اصلا دلم می گیره ها... آدم اگه عاقل باشه با عشقش ازدواج نمی کنه.... اصن از ازدواج بدم میاد :(((( خیلی اخلاق بدیه؟

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1389ساعت 09:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

یکی از مسائلی که در اینجا وجود داره اینه که همه به کار هم کار دارن. یعنی تا خصوصی ترین لایه های زندگیت نفوذ خواهند کرد تا مبادا تو کاری کرده باشی و ندونند. شما از حکومت بگیرین تا مردم! همین مردم که خودمم جزوشونم. 

هر آدمی توی زندگیش تغییرات زیادی می کنه. دست خود آدم هم نیست گاهی. در طول سالهای متمادی (؟) انسان دچار تغییرات زیادی می شه. بعضیا پولدار می شن. بعضیا بدبخت بیچاره می شن. بعضیا ازدواج می کنن بعضیا طلاق می گیرن بعضیا درس می خونن بعضیا کار می کنن بعضیا حال می کنن ول بگردن بعضیا مذهبی می شن بعضیا لا مذهب می شن و  . . .  این وسط سرگرمی یه عده آدم مرور این تغییراته و به روی طرف آوردن که فلانی تو قبلا اینجوری بودی بعد چرا اینجوری شدی؟ یا فلانی جون اون موقع ها که اینجوری که الان هستی نبودی بلا بلا بلا!!!!! و من از ته دلم آرزو می کنم همچین آدمایی وجود نداشتن. 

آره! منم آدمی ام که توی زندگیم تغییراتی کردم. اما راجع به این مسائل دوس ندارم با هر ننه قمری که به خودش اجازه می ده تو زندگی شخصیم سرک بکشه حرف بزنم! بعد یکی از دقدقه هام این روزا اینه که چه جوری هم می شه با شخصیت و مودب بود و هم به این جور آدما فهموند که بیکار بدبخت برو تو زندگی یکی دیگه سرک بکش چون من هیچ علاقه ای به حرف زدن با تو ندارم. 

اوفففففف. کار سختیه باور کنین!!!!!! 

 

نوشته شده در یکشنبه 16 آبان 1389ساعت 08:59 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

 

دیروز چقد حالم بد بود!!!! شبش هم تا نصفه شب مهمون داشتیم. بعضیا میان یه جا مهمونی دیگه نمی رن! بگذریم. نرگس راس میگی. صورت مسئله ی پاک شده... امروز کلی با فر حرف زدم. بیشتر ماجرا رو بهم حق داد. سبک شدم. واقعا این چه نیازیه که ما آدما داریم؟ نیاز حق بهمون داده شدن؟؟؟؟ نیاز به اینکه یکی بگه تو راس می گی!!! به هر حال حالت بدی بود که گذشت. و من امروز که سان گفت به مناسبت تولد چند باهاشون بیرون بوده خیلی خیلی ریلکس بودم. من قبول کردم که دیگه مریمی این وسط موجود نیست که من دارم حرصشو می خورم! من خودمو متقاعد کردم به فراموش کردن اینکه باعث دوستی اینا من بودم! من تصمیم گرفتم دیگه به این فکر نکنم که از یادها رفته م و دیگه کسی یادش نیس که توی این جمع به روزی یه مریم نامی هم بود! به همین سادگی!!! امیدوارم سان هم عاقلانه رفتار کنه و دیگه بهانه دست این روح سرکش من نده... 

 

من الان بهترین جمع دنیا رو دارم با دوستام. دوستایی که براشون ارزش دارم! دوستایی که دوسم دارن. برای تولدم کفش طوسی و صورتی می خرن. و در جواب تشکرای من میگن که اگه کاری کردن که به چشمم اومده واسه من بوده! واسه خودِ خودِ من که براشون مهمم... که اونا عاشق صدامم حتی اگه توش جیغ داره! منو بدون رژیم، بدون پیانو، بدون قیلون و سیگار دوس دارن... منو همین جوری که هستم دوس دارن... و این مریم براشون پر از خاطرات قشنگ روزای خوبه........ * 

 

من اصلا عاشق این شهر کثیفم که وقتی به ۵ شنبه عصر با سان دعوا کنون میری تندیس، فرناز توی ووشه منتظرت نشسته و با دیدن صورت خوشگلش همه ی اعصاب خوردیات یادت می ره. بعد از ووشه که میاین بیرون یهو یاس جلو چشمت سبز می شه و کلی باهاش می گین می خندیدن... بعد که طبق معمول آویزون یکی از این گوشواره فروشیای تندیسین، سر برمی گردونی شکوف رو می بینی و زیب رو... انگار که همه ی عزیزات دوروبرتن. توی یه شهر، توی یه محله، توی یه مرکز خرید... و اینا چیزاییه که اگه روزی از ابران برم حسرتشونو می خورم. حسرت سر برگردوندن و چهره های خندون آشنا رو دیدین توی شلوغی یه مرکز خرید........ 

 

 

و تو ای لاهه خان! وجودت به من عشق داد. کلی روزای خوب و قشنگ به خاطر وجودت داشتم. اما خیلی چیزا رو هم ازم گرفت. اولیش عاطفه بود. ضربه هایی که پارسال خوردم... ولی دبگه نمی ذارم وجودت سان رو هم ازم بگیره. اینو مطمئنم..... 

 

 

* برگرفته از حرفای پرانتز....... 

 

 

نوشته شده در جمعه 7 آبان 1389ساعت 11:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز با ساناز دعوا کردیم. با فرناز قرار داشتیم و دعوامون نصفه موند چون رسیدیم به فرناز و دیگه بس کردیم. 

ساناز روز به روز بیشتر با چند و لاهه صمیمی میشه. من هیچ مشکلی، تاکید می کنم هیچ مشکلی با این مسئله ندارم. همیشه دوس داشتم دوستامو با هم دوس کنم. حالا چه خودمم باشم چه نباشم. مشکل من اینه که سانی روز به روز رفتارش، حرف زدنش، اخلاقش شبیه اون دو تا و مخصوصا لاهه می شه. و من نا خود آگاه ازش دور می شم. چون طبیعیه که نخوام دائم یکی لاهه رو به یاد من بیاره. حرفم حق نیست؟ ساناز حتی اصطلاحات مخصوص لاهه رو به کار می بره. لحن حرف زدنش خود ِ خودِ لاهه س. بعدش از من شاکیه. در قالب مسائل مزخرف شاکی بودنشو ابراز می کنه. مثلا می گه چرا واسه ی خوندن برای کنکور بهم حس مشارکت نمی دی؟ آخه این حرفه؟؟؟ در ضمن از قبول شدنم اصلا خوشحال نشد. (آخه آزاد قبول شدم..) من هی می گفتم این آزاده به درد نمی خوره اونم همه جا همینو می گه... خسته م..

نوشته شده در پنج‌شنبه 6 آبان 1389ساعت 07:48 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

دوستای خوبم ممنون. مرسی که وقت گذاشتین و برام نوشتین. و مرسی که تولدمم تبریک گفتین. من واقعا نیاز داشتم حرفاتونو بشنوم. ممنون که نوشتین. 

 

من بعد از گیجی ویجی خوردن های مربوطه. یه تصمیمی گرفتم. الان ۴ ماه داریم تا کنکور. درساشم یه بار خوندم. با خودم فک کردم یه بار دیگه کنکور بدم. اگه قبول شدم خیلی بهتر از دوره ی لیسانس درس بخونم و بعدش با دست پرتری اقدام به رفتن کنم. دانشگاه بهتر، امکان موندگار شدن بیشتر و امکان گرفتن فاند و غیره. اما اگر باز هم قبول نشدم اون وقت دیگه معطل نمی کنم. می افتم دنبال رفتن. به قول مص چهار ماه رو اگه تو کل زندگی حساب کنی هیچی محسوب نمی شه... اینجوریا خلاصه. دوباره به مدت 4 ماه زندگی به حالت تعلیق در میاد. البته امسال با پارسال فرق داره. امسال می دونم اگه قبول نشم دیگه سال دیگه ای در کار نیست. می رم..  

  

من برادری دارم که روز به روز بیشتر مدیونش می شم. اون با اینکه همیشه شاگرد اول بوده و خیلی هم دوس داشته بره اما هیچ وقت نرفته. دلایل خودشو داره. دلایلی که آدمو از جا بلند می کنه و باعث می شه سر تعظیم براش فرود بیاری. این بار هم با حرفاش خیلی به تصمیم گرفتن من کمک کرد. همیشه یاورم بوده. همیشه با تمام وجود هر کاری می تونسته برام کرده. همه جوره حمایتم کرده. امیدوارم خودش و مرجی همیشه ی همیشه شاد و موفق باشن. یک لحظه هم غم نداشته باشن...... 

 

اینم از داستان ما... از فردا باز می رم کتابخونه. امروز همه ی جزوه هامو دراوردم. از اون طرف برای آیلتس و جی آر ای هم نمنمک می خوام بخونم..

نوشته شده در جمعه 9 مهر 1389ساعت 07:51 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

این روزا معلقم. بین موندن و رفتن. خانواده کمک چندانی نمی کنه. شایدم استراتژیشونه واسه اینکه من خودم تصمیم بگیرم. بابا بار اول گفت همه جوره پایه تم. و من گرخیدم به تمام معنا. بار دوم گفت نظرت راجع به اینکه هنر آدم اینه که با شرایط اینجا بتونه ادامه بده چیه؟ بار سوم از تنهایی و بدبختی هاش گفت. بار چهارم .... بار چهارمی در کار نبود. از هم فرار می کنیم فعلا. کسی راجع بهش حرف نمی زنه. نمی دونم چی کار کنم!!! دلیل محکم برای رفتن دارم. اما برای موندن هم دارم.  

رفقایی که رفتین! می دونین حرفاتون خیلی می تونه کمکم کنه؟ دلیلاتون چی بود واسه رفتن. مطمئنم این روزای منو داشتین به وقتی... کمک!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 6 مهر 1389ساعت 10:12 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|

چند وقته کم می نویسم. تقصیره گودره کمی. سطحی می کنه آدمو. تقریبا دیگه نمی تونم متنای بیشتر از چهار پنج خط رو بخونم. 

این روزا فکر رفتنم. می خوام آیلتس بدم. اما از تنهایی بدم میاد. همین برام ترمزه. من برم مامان بابام تنها می شن. به من وابسته شدن در نبود خواهر و برادرم در حد بنز. اما آینده ی من چی؟ مخم از کار افتاده دیگه. شبا بیدارم تا شیش صب بعد می خوابم تا 2 بعد از ظهر. آدم الدنگی شدم. الدنگ یعنی چی؟؟ یعنی من شاید. فر اپلیکیشن فرستاده واسه یو سی ال ای! می گه توام بفرس. من از امریکا بدم میاد. خیلی دوره واسه آدمای تنها. دوری آدمو مریض می کنه. خاله ی یاس همه ش جلو چشممه. از دوری ام اس گرفت. من انگلیس دوس دارم. سان می گه از پله ی 1 می خوای بری 50. چه کار کنم 2 تا 49 طی شه؟؟؟ امشب بهش گفتم چند روز می خوام به این مسائل فک نکنم. مخم ترکید دیگه به خدا. چند روز مرخصی مریم جون. نیاز داری.

نوشته شده در شنبه 13 شهریور 1389ساعت 02:50 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

اون موقع ها که به قول عطیه تو بودی و من و مایی بود، من سریال مدار صفر درجه رو خیلی دوس داشتم. اون وقتا هنوز همه چیز بوی گند سیاست رو نگرفته بود مثل الان که از بعضی بازیگراش متنفرم. گفتم که! اون موقع ها تو بودی و من و مایی بود (به قول عط).... یا به قول شاعر اون روزایی که ما دلی داشتیم کسی بودیم پاییزو بهاری داشتیم....

 

یه چیزایی نوشتم اما پاک کردم. به هر حال گودر گردی های امشب منو رسوند به این ویدئو و ....  

 

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود،  

و برای خاطر نخستین گل ها
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم 

.... 

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور 1389ساعت 02:47 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

مغزم خیلی درگیره. داره می ترکه از حرف. خیلی حرف دارم. دلم یکی رو می خواد که بشینه پای صحبتم و همین طور که من دارم حرف می زنم راه رو از چاه بهم نشون بده. راهنماییم کنه به سبکی که اصلا معلوم نشه داره نصیحت می کنه. و وقتی از پای حرف زدن باهاش پا می شم همه چیز شفاف شده باشه و بدونم چی کار باید بکنم و مغزم راه افتاده باشه و ..... 

 

کاش آدمای اطرافمون کمی بیشتر فکر می کردن. کاش می فهمیدن یه آدم فقط خورد و خوراک و لباس نیست. خیلیییییییی چیزای دیگه س. خیلییییییییییییییییییییی. کاش بلد بودیم همدیگه رو به حرف بیاریم. کاش همدیگه رو واسه مشورت کردن جذب می کردیم. کاش حالیمون می شد هر کی که برامون مهمه چه وقت نیاز به هم فکری داره. کاش اختلاف نظرها رو تحمل می کردیم. کاش هر کی فک نمی کرد که فقط خودش راس می گه و دیگران چرند فکر می کنن. کاش........ 

 

کجاست مادر کجاست گهواره ی من؟

نوشته شده در سه‌شنبه 2 شهریور 1389ساعت 01:56 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

این شعر رو بخونید. شاعرش کسیه به نام مهدی موسوی.  

 

: دیروز...

به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت!

به عشق: پایان بندی ِ روزهای غمت

به افتضاح ترین حالت درونی تو

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو

به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده

پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده

به کودکی که به سختی ادامه می دهدم

به دختری که پس از مرگ نامه می دهدم!

به ماه های رسیده به سال و بعد سده!

به کلّ «می دهدم»های توی ذوق زده

به اینهمه چسبیدم که شعرتان بکنم

که عشق را وسط مرگ امتحان بکنم!

2: امروز!

تشنّجم در دستت، تو و زمین لرزه

فرار کردن ِ از سالها زن هرزه

به فیلم دیدن، در مبل های یک نفره

به زندگی چسبیدن شبیه یک حشره

به هرزگی تنم روی داغی نفسی

به شعرخواندن من روی تخت خواب کسی

به بحث ِ علمی ِ آهسته ی ِ در ِ گوشت!

مقاله خواندن، از دیدگاه آغوشت

به گریه کردن من در حقوق جاری زن

به بوسه های تو با نقد ساختارشکن

به بغض کردن و مُهر طلاق را خوردن

به پارک/ رفتنت و چای داغ را خوردن

درست می میرم تا ترا غلط نکنم!

به اینهمه می چسبم که گریه ات نکنم

3: فردا؟

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم

که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون

به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»

به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی

به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام...

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده

قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت

دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ...

دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه 

 

 

..... 

 

خوندیدن؟ اگر مثل من عاشق این شعر شدین، بدونین که شاهین نجفی برداشته قسمت سومش رو بسیار محشر خونده. و من دو شبه که گوش می دم و .... بی خیال. اینو دنلود کنین از اینجا و گوش کنین......... 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 12 مرداد 1389ساعت 12:02 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

امروز به یاد روزهای هشت و نیم، قهوه ترک می خوردیم در کافه ویونای دوست داشتنی و تیرامیسویی که تمام ورزش کردنهای صبحم را به باد داد! 

قبل ترش نشسته بودیم در یک رستوران به نام پدر خوب که غذایش اصلا خوب نبود و سان اصرار داشت که همیشه خوبه و این دفعه اینجوری بوده. و نزدیک بود سابرینا و فربد (ماشین فر) رو با جرثقیل ببرن و ما عین فشنگ از رستوران پریده بودیم بیرون و از برادران راهنمایی رانندگی تمنا کرده بودیم که نبرن و در جلوی چشمان بهت زده ی ما قبول کردن!!!!!!!!!! و من یکی هنوز فکم رو زمینه آخه اینا انشان دوستی در کارشون نیس!!!!!!!!! و من پام روز کلاچ می لرزید وقتی داشتم سابرینا رو جا به جا می کردم بس که ترسیده بودم ببرنش! 

بله! قهوه ترک می خوردیم سان برامون فال قهوه می گرفت و با بینی فر خدافظی می کردیم چون می خواد عملش کنه و من می گفتم که همین جوری هم دوستت دارم و فر خودشو می گرفت که یعنی منظورت اینه که عمل کنم زشت می شم؟؟؟ 

روز خیلی خیلی خوبی بود.

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 مرداد 1389ساعت 07:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟ 

خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟ 

 

چهل سالگی فیلمیه که وقتی تموم شد من گیج بودم. بغض داشت بیداد می کرد در درونم. از روی صندلی های قرمز سالن شماره دوی سینما فرهنگ که پا می شدم تلو تلو می خورد دلم از توی قفسه ی سینه. چهل سالگی همون حال و هوای آشنای کنعان رو بهم دست داد. بلوایی شده بود درونم. مینای کنعان، نگار چهل سالگی، من و فرهاد چهل سالگی، مرتضای کنعان/ خودِ خودِ پیری های ......... کاش صبح آل استار قهوه ای هامو بعد از 2 سال پیدا نکرده بودم. کاش هوس نکرده بودم باز به رسم روزهای سبکبالی دانشگاه، جوراب سفید بپوشم و اونا رو پام کنم و بندای قهوه ایش رو دور مچم ببندم. کاش دلم باز نمی رفت تو خیابون وزرا و بخارست و عباس آباد و میدون آرژانتین و 4 سال خاطراتم جلوی چشمم رژه نمی رفتن. کاش مانتو سبزه رو نمی پوشیدم. کاش شال قهوه ایه رو سرم نمی کردم. کاش..... اگه اینجوری نبود، دیدن چهل سالکی برام آسون تر بود.

  

بیشتر فیلم، یک بغض گنده گلومو فشار می داد. نمی تونم احساساتمو از فیلم بیان کنم. بار غمی که فرهاد منتقل می کرد. آبی که از چشماش می اومد. بازی فوق العاده ی عزت الله انتظامی، لیلا حاتمی ِ لامصب....... بهتره سکوت کنم. چه خلسه ی خوبیه. کاش هیچ وقت نپره این حس الانم............... 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مرداد 1389ساعت 10:48 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

امروز عاط تو ماشین جدیدش (سروناز) رانندگی می کرد و یاس روسریش رو بر می داشت و من می ترسیدم از برادران ارشادگر. عاط هنوز هم به رسم نوجوانی کلید که بکنه روی یه آهنگ دیگه کسی جلودارش نیست و اینجوری شد که ما کل راه رو داشتیم یه آهنگ گوش می دادیم و من بدجور عاشق آهنگه شدم. هنوز در جو دیشب بودم و دستام حرکات موزون می کردن.  

و تو چه دانی که دیشب چه شبی بود! دیشب یک عدد پرانتز در لباس کرم مثل ماه می درخشید و علیرضایش دوست داشتنی ترین داماد دنیا بود. من تقریبا خودمو خفه کردم در همه ی امور!!!!! و دلم می خواست اصلا اون شب تموم نشه. یعنی اصلا ها. یه حس عجیبی اصن. هی می اومدم احساساتی شم و بزنم تو خاطرات و بچگی و غیره اما سریع جو های دیگه بهم حاکم می شد و کلیییییییی آدم هزار سال ندیده دیدم و کلی خوش بودم. آخر شب که با مص و نیما برمی گشتیم و نیما از داماد می پرسید می خواستم بگم که اصلا انگار هیچ کس دیگه نمی تونس اینقدر به پرانتز بیاد.. انگار باید اونقدر جفتشون چرخ می زدن و می گشتن و می دیدن و می خواستن و نمی خواستن تا برسن به همدیگه و اینجوری بشه که 26 تیر 89 برای خودشون و همه ی ما یه شب فراموش نشدنی بشه..... نصفه شب از خواب بیدار شده بودم توی خواب و بیداری به خدا می گفتم اینا رو خوش بخت کن! و صب خودم تو کف این حرکتم بودم!!!!! :)))  

 

این آهنگ که ما امروز روش کلید کرده بودیم و من خیلی ازش خوشم اومد هم تقدیم به عروس و دوماد دیشب :))))

نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 11:58 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|
 
گفتم که تابستان یخ روح مان را آب می کند !
هیچ جهنمی دیگر دلمان را گرم نکرد اما !
گفتم زمان می گذرد
من بزرگ می شوم ، تو بزرگ می شوی
قد می کشد احساس مان
کفش های پاشنه بلندت هم به دادمان نرسید
دنیا بزرگ شد و ما حقیر تر شدیم
گفتم که یک روز یا یک شب
چه می دانم
یک زمانی خسته می شود
خسته شدم از این همه صبوری
گفتم ….
نه !
نگفتم و او رفت
در را تا نیمه باز گذاشت
سوز رفتنش آمد
و هیچ تابستان داغی دیگر مرا گرم نکرد  
 
 
 به یاد تابستانهای دلم که نفهمیدم کِی رخت سفر بستند و رفتند.... 
کامنتی از پرانتز... 
نوشته شده در یکشنبه 27 تیر 1389ساعت 09:42 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

برای عوض شدن حال و هوا! چرا که من الان حال و هوام دیگه حال و هوای دیشب که پست قبلی رونوشتم نیست.... 

 

 

دلبر به ما رسید و جفا را بهانه کرد

افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد

آمد به بزم، دید منِ تیره روز را

ننشست، رفت و تنگی جا را بهانه کرد

رفتم به مسجد از پی نَظّارة رُخَش

بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد

آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان

بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد

شاطر عباس قمی (صبوحی) 
 
اینو داداشم گذاشته بود تو فیس بوک. 
نوشته شده در چهارشنبه 23 تیر 1389ساعت 07:39 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

امروز یک خبر شک کننده بهم داده شد. البته این موضوع رو تا الان که دارم اینجا می نویسم هیچکس نمی دونه از اونجایی که بازیگر بی نظیری هستم... بگذریم. 

من امروز شک زده شدم وقتی چند بهم گفت که نویسنده داره عروسی می کنه. من نمی دونم خب واقعا چرا شک زده شدم و الان حتی بغض هم دارم عین دیوونه ها. احساس می کنم فصلی از زندگیم که با جنگ و دندون خودمو بهش آویزون کرده بودم که تموم نشه، داره تموم می شه و منو ناجوان مردانه جا می ذاره.... حالا چه ربطی دارن این حرفا به عروسی کردن نویسنده خودمم نمی تونم توضیح بدم اما داره...... 

دلم می خواد براش بنویسم.... از سال 85. که لاهه بعد از یه کافه نادری که باید قهوه ترک خورده بودیم یا شایدم شاتو بریان، برام از یه کتابی گفت که نویسنده ش دوستش بود و گفت حتما باید بخونیش. رفتیم با هم میدون فردوسی دم انتشاراتش و کتابه رو برام خرید. من اون شب تا صبح نخوابیدم و کتابو خوندم و به اندازه ی یه دریاچه گریه کردم بس که داستان واقعی غم انگیزی بود..... زندگی یک زن عاشق بود که شوهرش شهید شد و جریان مسائلی که بهش گذشته بود. و همه ی اینا به کنار، قلم نویسنده ش بود که منو شیفته ی خودش کرد.... بعد از اون دائم ابراز علاقه می کردم که ببینمش. ماه رمضون سال 85 بود. یه بعد از ظهر با چند و لاهه رفتم دانشگاشون. لاهه یهو به ذهنش رسید که بریم فلانی رو ببینیم. من به آن دچار اون حالن عدم اعتماد به نفس معروفم شدم و گفتم نه من نمیام و روم نمی شه و از این حرفا. تقریبا کت بسته بردنم جلو. اولشم حدسم درست از آب درومد. چون بعد از سلام و اینا ازم پرسید چی میخونی؟ تهرانی یا امیر کبیر؟ و وقتی من گفتم علامه گفت به به حقوق یا علوم سیاسی؟ و وقتی من گفتم آمار دیگه چیزی نگفت!!!!! بعد اما سریع گرم گرفت. من می خواستم برم خونه اما  گفت که بمونین افطار بریم نیکو. من تا به حال نیکو نرفته بودم. بس که استرلیزه بازی در می آوردم. نیکو یه آش فروشیه توی میدون انقلاب.... موندیم و افطار رفتیم نیکو و اندازه ی یک عمر بهم خوش گذشت اون شب. بعد از نیکو، من باز می خواستم برم اما نویسنده باز گیر داد که مگه می شه نریم فرانسه؟؟ هیچ وقت قیافه شو یادم نمی ره وقتی دستاش توی جیباش بود و جلو رو نگاه می کرد و سرشو تکون می داد و یه نفس بدون توجه به حرف اینا که مریم دیرشه باید بره می گفت نمی شه فرانسه، فرانسه، فرانسه، فران...... پیاده رفتیم تا فرانسه و من چایی خوردم و چند اسپرسو و بقیه یادم نیست چی.... اما لیوان بلوری چایی ای که اونجا خوردم رو تا عمر دارم یادم نمی ره..... تا اون لحظه خیلی خیلی باهاش حال کرده بودم. بعدها شنیدم که ازم کلی برای اونا تعریف کرده.. رسید به پاییز 85. اون آذر شوم. من حال و روز افتضاحی داشتمو برای خودم زندگیمو می کردم که یه روز از حالم مطلع شد. گفت بیا ببینمت. اینجوری هم بود که اگه می گفت بیا باااااید می رفتم. رفتم. رفتیم هشت و نیم. برام حرف زد. خیلییییی... از غمگین ترین آدم روی زمین گفت. که بعد از اون اتفاق هنوز باید 50سال دیگه زندگی می کرده. و گفت که برو کتابشو پیدا کن و بخون.... بعد بهم گفت که دوستم داره چون هنوز خط خطی نشدم... و هزاران حرف دیگه. و گفت که بعد از یک اتفاق بد، هنر اینه که خودتو بکشی بیرون از این ورطه و زندگیتو بکنی.... 

 روزها و ماها گذشت. اتفاقا بد و خوب یکی پشت سر اون یکی افتاد... من هر بار می رفتم پبشش و کلی دیدم به دنیا عوض می شد..... کار به جایی رسیده بود که لاهه وقتی می دید قاطی کردم می گفت به سر برو فلانی رو ببین!!! می دونست بعد از دیدن اون خوب می شم....  

دیگه چی بگم.... کاهی می رفت تو غارش... عید بهم زنگ زد. گفتم خیلی نامردی که یه سراغ نمی گیری، چرا زنگ نمی زنی بهم تبریک عید بگی؟ با همون لحن مخصوص خودش گفت تو بزرگتر کوچیکتر سرت نمی شه؟؟؟؟ گفتم نه! گفت خب اگه این معذوریت رو داری عیبی نداره به گلایه ادامه بده!! همچین آدم دوست داشتنی ای بود برام....... 

.... 

دلم گرفته رفیق!

 دلم هوای قدیما رو کرده. حال و هوای اون روزا که مام کسی بودیم، دلی داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم..... اون روزا که من می گفتم تو از دانشگاتون بیا بیرون، من نمیام تو چون می ترسم بهم گیر بدن. و تو می گفتی چرا اینقدر می ترسی. مگه گیر بدن چی می شه؟ من جای تو بودم 100 بار تو و بیرون می کردم ببینم چی می شه.............. دلم گرفته رفیق! یادته روزی که دم حوض پایین حقوق نشسته بودیم و لاهه یهو هوس کرد توی حوض وضو بگیره و ادامه ی ماجرا؟ یادته اون روزی که همگی رفتیم جام جم و بعد تو می گفتی ولوم بده و آهنگ خوشمزه تری از کرانچی رو گوش می دادیم؟.... 

دلم خیلی گرفته رفیق. حالا واسه جی رفتی با یکی که من می شناسم عروسی کنی؟؟؟ که من اینقدر شک زده تر شم..... تو که می گفتی من زن نمی گیرم. همین خودم هزار بار بهت گفتم حس خوب شوهر بودن، حس بی نظیر پدر بودن، و تو تحویلم نمی گرفتی که دیگه ازین حرفا نزنم.... یادته می گفتم باید به زنت بگی یه دوست دارم که حتی بعد از ازدواج هم قراره آویزونمون باشه.... قرار بود من با زنت کلی دوست باشم و بقیه ی بچه ها رو زن بدیم...........

برات آرزوی خوش بختی می کنم.. پس فردا چند هم زن می گیره، بقیه ی رفقای مشترک همه ازدواج می کنن، اون وقت این منم که از جمعتون جا موندم و فراموش شدم........ این منم که شاید یه روزی روزگاری یه تصویر محوی ازم یادتون بیاد. ولی دیگه نیستم که بازم همون آدمای قدیمی باشیم... بریم نیکو آش بخوریم. بریم فرانسه چایی بخوریم.... پایین حقوق قدم بزنیم، همه ی کتاب فروشیای انقلابو بریم، آب میوه ی پرتقالی پاکبان بخوریم............................... 

  

اول نوشته م گفتم که نمی دونم چرا بغض دارم! اما الان می دونم.... من دارم جا می مونم....

دلم گرفته رفیق!!!! خیلی هم گرفته!!  اما تو عروسیت مبارک................... 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 22 تیر 1389ساعت 11:30 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|
<<  1    2    3    4    5    ...    20  >>