X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دیشب تا صبح بارون می اومد. الان پرده ی پنچره ی اتاقم کمی کنار رفته و من از لابه لای درختای چنار، یه بوته ی ارغوان خوشرنگ رو میبینم که بارون دیشب حسابی بهش ساخته و مشغول خودنماییه... من باید تا آخر امروز سه تا SOP بنویسم و بفرستم.. آره.. آخر افتادم توی این کارا... دلم رو سفت گرفتم دستم که نلرزه. که نخواد اون کسی رو که به خاطرش داره دهنم سرویس می شه... وضعیت عجیبیه. روزگار غریبیه. که برگردی بگی من تو رو می خوام اگه ویزام توی دستم باشه. و اگه نباشه خدا نگهدارت. و طرف هم کاملا منطقی قبول کنه... این جور وقتهاست که ته دلت این آرزوی شرم آور میاد که کاش متولد جزایر بالی بودی! یا حتی یه کشور افریقایی... عشق هم این روزا در فشاره ملیت ایرانی ماس... ایرانی که پاش بیفته همه مون سرمونو می دیم براش... اما این آرزوی شرم آور هم ته دلمون هست... ما کی ایم واقعا؟...

فردا باید برم توصیه نامه هام رو بگیرم. منت کشی از استادا.... تنهام. خیلی می ترسم. نمی دونم تعهدی که دادنش به داشتن و نداشتن ویزا ربط پیدا کنه، اصلا چیز خوبی هست یا نه.. نمی دونم با این وضعیت مدارک و امتحانایی که هنوز ندادم، بهم پذیرش کاندیشنال می دن یا نه... نمی دونم... هیچی نمی دونم... فقط می دونم که نباید کم بیارم... باید برم جلو.. می دونم که پای همه ی عواقب این مسئله خواهم ایستاد.

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت 1390ساعت 02:00 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|