X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

من دلم گرفته. دلم خیلیییییی گرفته. بابایم باز بیمارستان بود وقتی آمد خانه مثل همیشه سلام نکرد. خیلی اتفاق بدیست که بابای آدم مثل همیشه سلام نکند. بلند و کامل و رسا... اصلا چه معنی دارد پدر مادر ها مریض شوند؟؟ پرانتز روزی روزگاری گفته بود که مادر ها حق ندارند مریض شوند. حالا من می خواهم بگویم که پدرها هم حق ندارند. حق ندارند مثل همیشه شان سلام نکنند. ن د ا ر ن د . . .  

 

حالا همه ی بهانه های دنیا در دل من است. اینکه 2 ماه دیگر هم زندانی درس خواندن هستم. اینکه این روزها با سرعت لاک پشت درس می خوانم. اینکه هی به خودم می گویم دانشگاه تهران (مثلا!) می خواهی یا این دانشگاه آزاد ای که داری؟ و جواب معلوم است که چیست اما باز هم حس درس خواندن ندارم. پس بعضی ها چه جوری همیشه درسشون عالیه؟ چه جوری در کل زندگی شاگرد اول و رتبه ی ممتاز و از این جور حرف ها هستند؟ پس چرا من نمی توانم؟؟؟ دارم کم کم  به این نتیجه می رسم که مال این حرف ها نیستم. من خسته می شوم. دلم می گیرد. نمی توانم ممتاز باشم. من باید خودم باشم. اما چاره ای نیست. هیچ چاره ی دیگری نیست. جور دیگر نمی توانم پیشرفت کنم..... 

 

خداوندا به من طاقت و قدرت بده. این 2 ماه رو هم دوام بیاورم. هی..... 

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 دی 1389ساعت 08:43 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|