X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

چقدر خوشحالم که الان مرت ضا اینجاس و من در اتاقمو بستم!! البته ندایی از درونم میگه خیلی بی شخصیتی پاشو برو حال رز ا رو بپرس اما ندای بسیار ضعیفیست. در نتیجه من الان از درون اتاق در بسته ام توسط لپ تاپ جدیدم می لاگم! این لپ تاپ سفر دور و درازی رو از امریکا طی کرده تا به من برسه و من هنوز خیلی باهاش دوست نشدم! در این حد که هنوز اسم نداره!!!!! و من هر چی بگم کم گفتم از اینکه برادری دارم محشر......

کمتر از ۳ هفته ی دیگه یه کنکور مونده و من باید توی این ۳ هفته خیلی خودمو بکشم... همین دیگه....  

پریشب رفتیم مهمونی، البته از نوع چتر باز کردن های ناگهانی. بعد آخه من عاشق این جمع عزیز دوستای بابامم. بعد در همون بدو ورود بابای عاط با تاسف بهم نگاه می کرد که تو چرا اینقدر آب شدی؟ و گیر گیر که تو خیلی لاغری باید کمی چاق شی! از اون طرف بقیه هم اصرار ها که پدر دومت می گه تو لاغری بگو چشم!! در اینجا این نکته رو متذکر بشم که من اصلا هم مردنی و اینا نیستم! نمی دونم چرا اون شب به نظر اونا اینجوری بودم. لااقل ترازو که شاهدم هست! خلاصه پدرهای دوم و سوم و الی آخرم، اون شب منو که تقریبا تنها دختر جوون موجود در اون جمع بودمو تحلیل می کردن! تا اینکه برادرم به جمع پیوست و با شیرین زبونیاش توجه ها رو به خودش معطوف کرد! 

دیگه اینکه این یاس ما کم کم داره عاشق یه آدم بی اندازه پاک می شه که من خیلی دوسش دارم. اما خیلی هم نگران یاسم.. بهش روزی هزار بار موانع جلوی راهشو یادآوری می کنم با اینکه از این کار خیلیییی بدم میاد... اما یاس عزیز دلمه نمی تونم بذارم اتفاق ناراحت کننده ای براش بیفته. از اون طرف مامانش فکر می کنه من خیلی مواظب بجه شم و از این جور مسائل. پریروز برای علی تولد گرفته بودن و من مامور کیک خریدن شده بودم. علی اونقدر خوشحال شده بود که من حس می کردم هر آن ممکنه اشکش دربیاد. حالا جریان زندگی پر پیج و خم علی هم خودش یه داستانه.... 

از اون طرف حسین هم دائم ازم مشاوره می خواد. همین فردا قراره با یکی که خیلی دوسش داره ملاقات داشته باشه. حسین خیلی بچه ی تنهاییه. عاط هم بهم گفت که کاری از دستت بر می اومد براش بکن. منم در حد توانم بهش کمک می کنم. 

بله آقا بله. بهزیستی سیار که اون وفتا نینا می گفت به الانه من می گن!!

نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388ساعت 08:22 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|