X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

تاپ و دامن صورتی تازه از تنور در اومده آویزون به دستگیره ی کمد، کفشا اون وسط ولو. بسته های نقل و پولای روبان زده روی تخت، و منی که نشسته م اینجا دارم ناخونامو می جوم.

هیچ کس نیست. داداشه یه نظر برای بلوزش خواست و گه گاه یه صدایی از سمت مامان اینا میاد. و اون پاره جیگر ماست که الان توی آرایشگاه نشسته ... و من تمام دیشب رو گریه کردم. خوب هم می دونم چم بود.

صبح زود رفتیم لباسمو گرفتم. بعد رفتیم آینه و شمعدون و قرآن و آناناس و کیوی رو تحویل خانوم سفره عقد بدیم که نبود. دلشوره گرفتم به یه آقای کارگر که اونجا بود گفتم من اینا رو به شما تحویل دادما اسمتون؟ گفت من جمالم! حالا تصور کن اگه چیزی بشکنه یا گم شه من باید خِر ِ جمالو بگیرم!! اومدیم بیرون توی میدون محسنی دعوا شده بود. سعی کردم نه چیزی ببینم نه چیزی بشنوم. تمام تلاشم این بود که ریلکس باشم. رفتیم دم گل فروشی داداشه واستاده بود و آقاهه داشت ماشینو گل می زد. سوارش کردیم و برگشتیم خونه. از گشنگی همون ساعت ده و نیم می خواستیم زنگ برنیم بوکا. اما بی خیال شدیم و هر کی رفت دنبال کارای خودش. من اینجا نشسته م و دارم به ناخونای جویده شده م فکر می کنم. و اینکه کاش الان امشب نبود! یه وقت دیگه بود! یه روزی مثل همه ی روزای معمولی قبل. نه روزی که شبش عروسی تنها خواهرمه..... خدایا کمکم کن من چرا خل شده م؟ پاشم برم گل بخرم بیارم بذارم تو اتاقش!

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 29 آذر 1386ساعت 11:39 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|