| سلام آقای عاطفه |
می دونی بیشتر از اینکه برای خسرو شکیبایی ناراحت بشم برای خاطرات خودم ناراحت شدم. خب این فکر کنم درباره ی خیلی ها صدق کنه. یاد او چهارشنبه شب ها که البته من مجبور بودم ۹ شب بخوابم و ۵ نبه ها ساعت ۲ تکرار خانه سبز رو ببینم. کیمیا فیلم بود ها. فیلم که می گم یعنی اگه این صدا سیما لطف می کرد برای بار صد و بیست و چهارم می ذاشتش بازم من می شستم تماشا.... اینو بخونین: (به نقل از اینجا، دست نویسنده درد نکنه) «خودمانایم. سرطان و ایست و این حرفها قصه است. فردا صبح که شانزده تخممرغ را نیمرو کنی و «بزنی تو رگ»، ناهار را زیر نگاه جفت مرغ عشقات با عاطفه دیزی سنگی بخوری، آخر شب هم علییِ کوچک ما – که حالا دیگر مرد بزرگی شده - پاشنههایاش را ور بکشد و خانه به خانه در تاریکی شمع روشن کند، فریادی میزنی و برمیگردی... قهر که نکردهای، اگر هم کردهباشی حرف که میزنی، با همان صدای لرزان و خشدار، که حرف چشمهی زلال محبت بین آدمهاست... |