X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

 

دیروز چقد حالم بد بود!!!! شبش هم تا نصفه شب مهمون داشتیم. بعضیا میان یه جا مهمونی دیگه نمی رن! بگذریم. نرگس راس میگی. صورت مسئله ی پاک شده... امروز کلی با فر حرف زدم. بیشتر ماجرا رو بهم حق داد. سبک شدم. واقعا این چه نیازیه که ما آدما داریم؟ نیاز حق بهمون داده شدن؟؟؟؟ نیاز به اینکه یکی بگه تو راس می گی!!! به هر حال حالت بدی بود که گذشت. و من امروز که سان گفت به مناسبت تولد چند باهاشون بیرون بوده خیلی خیلی ریلکس بودم. من قبول کردم که دیگه مریمی این وسط موجود نیست که من دارم حرصشو می خورم! من خودمو متقاعد کردم به فراموش کردن اینکه باعث دوستی اینا من بودم! من تصمیم گرفتم دیگه به این فکر نکنم که از یادها رفته م و دیگه کسی یادش نیس که توی این جمع به روزی یه مریم نامی هم بود! به همین سادگی!!! امیدوارم سان هم عاقلانه رفتار کنه و دیگه بهانه دست این روح سرکش من نده... 

 

من الان بهترین جمع دنیا رو دارم با دوستام. دوستایی که براشون ارزش دارم! دوستایی که دوسم دارن. برای تولدم کفش طوسی و صورتی می خرن. و در جواب تشکرای من میگن که اگه کاری کردن که به چشمم اومده واسه من بوده! واسه خودِ خودِ من که براشون مهمم... که اونا عاشق صدامم حتی اگه توش جیغ داره! منو بدون رژیم، بدون پیانو، بدون قیلون و سیگار دوس دارن... منو همین جوری که هستم دوس دارن... و این مریم براشون پر از خاطرات قشنگ روزای خوبه........ * 

 

من اصلا عاشق این شهر کثیفم که وقتی به ۵ شنبه عصر با سان دعوا کنون میری تندیس، فرناز توی ووشه منتظرت نشسته و با دیدن صورت خوشگلش همه ی اعصاب خوردیات یادت می ره. بعد از ووشه که میاین بیرون یهو یاس جلو چشمت سبز می شه و کلی باهاش می گین می خندیدن... بعد که طبق معمول آویزون یکی از این گوشواره فروشیای تندیسین، سر برمی گردونی شکوف رو می بینی و زیب رو... انگار که همه ی عزیزات دوروبرتن. توی یه شهر، توی یه محله، توی یه مرکز خرید... و اینا چیزاییه که اگه روزی از ابران برم حسرتشونو می خورم. حسرت سر برگردوندن و چهره های خندون آشنا رو دیدین توی شلوغی یه مرکز خرید........ 

 

 

و تو ای لاهه خان! وجودت به من عشق داد. کلی روزای خوب و قشنگ به خاطر وجودت داشتم. اما خیلی چیزا رو هم ازم گرفت. اولیش عاطفه بود. ضربه هایی که پارسال خوردم... ولی دبگه نمی ذارم وجودت سان رو هم ازم بگیره. اینو مطمئنم..... 

 

 

* برگرفته از حرفای پرانتز....... 

 

 

نوشته شده در جمعه 7 آبان 1389ساعت 11:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|