X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز عصر داشتم درس می خوندم که یهو بارون گرفت. دیگه حس درس رفت. پاشدم اتاقمو مرتب کنم و از منظره ی کوه های از بارون سبز لذت ببرم که یهو دلم گرفت و نامجو هم داشت می خوند ای دوای دل ای داروی درد... همدم گریه های شبانه، و خلاصه اشکی بود که می خواست روون بشه که ناگهان تلفن زنگ زد و این یاس بود که داشت پشت تلفن برام سنتور می زد و می خوند حتی: ز بوی زلف تو مفتونم ای گل... ز رنگ روی تو دلخونم ای گل.... الی آخر! و یک کنسرت زنده به علاوه ی یه عالمه تعریفیای مخصوص یاسی منو سر حال آورد....

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت 1389ساعت 09:14 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|