X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

پس چرا آزادت نمی کنن نفیس؟ چرا نمی ذارن این افکار لعنتی دست از سر ما بردارن؟ دیشب رفته بودم حموم به این فکر می کردن که تو چه جوری می ری حموم؟ مثل ماها هر وقت اراده کنی می تونی بری یا باید کلی تشکیلات رد کنی تا بشه؟ صب خودمو توی آینه نگاه می کردم و دستم رفت به موچین تا چند تا از ابروهای اضافه رو بردارم. یاد تو افتادم. تو هم حتما الان کلی ابروهات درومده. اونجا موچین داری برداری؟ یا اصلا آینه داری که خودتو ببینی؟ دیروز با دوستای مشترکمون رفتیم ناهار سندباد یاد تو افتادیم. توام ناهارای خوشمزه می خوری؟ اصلا غذاهاشونو دوست داری نفیس؟ بهت می سازه؟... هر وقت گشنه ت می شه و هوس چیزی می کنی چی کار می کنی؟ می بینی نفیس؟ دغدغه های کوچیکم خودمو به خنده می ندازه. به قول لاهه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی.... من از اینکه آزادم و صب ها با مص می رم سوپر برای تا شبمون کلی خوراکی می خریم شرمنده م... من از اینکه دلم م گیره می رم تندیس یه چرخ می زنم و یه چیزی می خرم و یه چیزی می خورم و بر می گردم شرمنده م نفیس... من از اینکه شبا توی تخت خودم می خوابم شرمنده م رفیق.... شرمنده می شم وفتی صبا یه ساعت جلوی در کمد واس میستم که امروز چی بپوشم و تو اونجا همون یه لباسی که باهاش گرفتنتو داری و لباسه ....... زندان..... 

رفیق من دیگه کم کم دارم از همه ی زندگیم شرمنده می شم... ای کاش لااقل کمی معروف شده بودی. برات کمپینی چیزی تشکیل داده بودن. برات تحصنی کوفتی زهر ماری می کردیم تا این آشغالا بفهمن بی کس و کار نیستی.... ای کاش یکی از بین این جماعت بود که می شد حالیش کرد تو چه جواهری هستی...... 

نفیس تو هنوز سور قبولی ارشدتو ندادی.... وقتی اون شب که خونه عاطفه اینا سور قبولی اونو می خوردیم تو گفتی حتما قرار بذاریم که توام سور بدی... نفیس مگه از آخر شهریور که جواب کنکورا رو دادن تا روزی که تو رو بردن چند روز شد... حتی نرسیدیم قرار سورمون رو بذاریم... نفیس من شرمنده م... تو لایق بهترین ها بودی... اینجا از اول جای تو نبود... می گفتی میخوام برای دکترا برم. ای کاش از همون فوق می رفتی.... ای کاش...... 

طاقت بیار رفیق........

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن 1388ساعت 10:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|