X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز از صب تا شب فقط و فقط ۶۳ تا سئوال دنباله و سری حل کردم. می خواین بگین کمه؟ هر تست توی کنکور یک دقیقه و نیمه اون وقت تو ۶۳ تا رو توی ۱۰ ساعت زدی؟؟؟ خودم می دونم. 

این آواتارو ما از دست دادیم. با مرجی یه عالم توی صف وایسادیم اما وقتی رسیدیم جلو گفتن سولد اوت شده! اما مرجی یه بار رفته بود. بعدناش بران تعریف کرد. الان اون لحظه رو می خوام که مرجی همین طور که رانندگی می کرد داشت برام جریان آواتارو تعریف می کرد و من به لطافتش غبطه می خوردم وقتی می گفت گریه م کرده توی سینما از پشت اون عینکای سه بعدی.. 

الان چند بهم زنگ زد و کلی بهم روحیه داد. واقعا دوسش دارم خیلی دوستیش با آدم واقعیه... یاد قدیما به خیر. الان بهش مسیج دادم که خیلی به موقع بهم زنگ زدی. خوشحالم که هستی.. (می دونم کمی کلیشه ایه اما خب چه کار کنم... زندگی شده کلیشه...)

یه آهنگی هم دوس دارم اسمش جا ده تلوئه. یاد جاده تلو به خیر... 

دیگه اینکه واااااای نرگس توام می خوای بری....؟ به راستی من موندم و حوضم.. امیدارم هر جا میری موفق باشی مثه بنز.... 

دیگه اینکه یاس کمی بی خیال تر شده نسبت به اخیرنش. برعکس مامان که می گه یاس بچه س، من معتقدم که خیلی هم آدم منطقی ایه. خیلی هم حواسش جمعه. بی رو در واسی واقعیات رو قبول می کنه و با حواس جمعی کمتر اجازه می ده که اتفاقی براش بیفته.. از این جهت کاملا خیالم ازش راحته.. 

امروز روز بارونی ای بود که از پنجره ی طبقه ی چهارم اون ساختمون بلند که کتابخونه ی ما توشه تهران بارون زده زیر پای ما بود و صدر حسابی ترافیک بود طبق معمول. من و شُک و عط و مص توی کتابخونه هی چایی های پر رنگ می خوردیم با جعبه خرمایی که من صب خریده بودم (برای غافلگیری اموات!) و تمام آرزوی من یکی این بود که این چایی ها باعث شن تمرکزم بره روی دنباله و سری و آزمون های همگرایی و غیره.. اما خیال باطلی بود. بارون می اومد و من توی هپروت سیر می کردم.. آسمون ابری و ویوی پنجره، که شهر بارونی و خیابونای شلوغ و مردم رو نشون میداد همه جور حسی بهم تزریق می کرد الا حس درسیدن. 

بگذریم.. آدم که درس می خونه دلش زود به زود می گیره. 

همینا دیگه در کل.. 

.. 

بارونو دوس داشتی یه روز...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 بهمن 1388ساعت 09:56 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|