X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز صب خیلی شارژ بودم. صبح بدون خواب آلودگی بیدار شدم. با کلی انرژی رفتم کتابخونه. نهار هم عاط و مامانش می خواستن بیان خونه مون و من می خواستم ساعت ۱۲ از کتابخونه برگردم خونه. در نتیجه با خودم قرار گذاشتم کلی درس بخونم توی همون ۴ ساعتی که اونجام. اما باید خدمتتون عرض کنم که از ۸ تا ۱۲ که اونجا بودم شاید شیرین ۵ دقیقه درس خوندم..... و بقیه ش به بطالت و در هپروت بودن و حرف زدن با شکوفه و مشاوره ی تلفنی به عطیه دادن و به حسین روحیه دادن واسه امتحانش و احوال امیره سانازو پرسیدن (بیمارستانه واسه سنگ کلیه) و احوال خود ساناز رو پرسیدن ( تصادف کرده سرش ضربه خورده اما به خیر گذشته!!) و بعدشم مرور کردن چند تا از شعرای لاهه و به حالت مکتوب در آوردن شعر پست پایینی نه پایینیش و دیگر کارهای غیر درسی گذشت!!!! بعد هم مامانم زنگ زد که سر رات کوفته بخر! بعدشم که با عاط بودم تا عصر. بعدشم به طرز افتضاحی خاموش شده بودم. یهو به خودم اومدم دیدم دپرس افتادم یه گوشه. شب بابام احوالپرسی می کرد و گفت خوبی؟ بر عکس همیشه که سریع می گم بله و اینا، یه چند ثانیه فک کردم که خوبم آیا؟ بعد دیدم خب نه نیستم. بعد اومدم بگم نه! اما یهو به خودم اومدم و دیدم یکی از درونم جواب داد که بله خوبم شما چطوری چه خبر؟؟؟؟ و بعد اون یکی منه درونیم همین طور هاج و واج مونده بود و می گفت خب تو که خوب نبودی پس چرا الکی گفتی؟!!؟؟؟؟!!!! بعد اون یکی بهش گفت که برو بابا الان بگی نه باید یه عالم دلیل و اینا بیاری پس بی خیال شو و به قول قدیمی ها یه نه بگو ......! و از آنجایی که می دانید، حرف حساب جواب ندارد. 

حالا فردا اون سحره که باهاش تو پارسه آشنا شدیم می خواد باهام بیاد کتاب خونه. بعد منم حسشو ندارم بیاد. اما قول دادم... دیگه اینکه من آخه چرا اینجوریم؟؟؟؟؟ این روزا بچه ها توی کتابخونه فقط و فقط فکوس کردن روی این موضوع که مریم دیوونه س که لاهه رو ول کرده. بعد منم با خودم قرار گذاشتم از 8 بهمن به بعد دیگه لاهه توی ذهنم نباشه. بعد خب چه جوری الان این جوری بشه وقتی اینا همه طرفدار اونن؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بعد من اگه الان بهم پا بدن تا خوده خوده خوده صب حرف می تونم بزنم اما کو پا!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا در عمرم اینجوریا نبودم! جدیده.

نوشته شده در دوشنبه 28 دی 1388ساعت 09:25 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|