X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز خیلی اتفاقی بدون برنامه ی قبلی چند رو دیدم. با سانی بودم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. کلی حرف زدیم. کلی من می خندیدم. کلی شاد بودم. بعد یهو چند پرسید مثل اینکه حالت بهتره. منم که این لبخنده از رولبم ترک نمی شه چندین وقته. هیچی نگفتم که از قدیم از آه و ناله در جمع متنفر بودم. اون اما هزار بار گفتم که یه دوست واقعیه. و دوست واقعی یعنی کسی که حتی اگه چرت هم بگی باز چیزی که باید بفهمه رو بفهمه. روشو ازم برگردوند و از سان پرسید. گفت این حالش بهتره انگار؟ اینجاش برای خودمم جالب شد. خواستم ببینم سانی درباره م چی فک می کنه. اما اونم سری تکون داد که یعنی نه. بعد من انگار آب سرد ریخته باشن رو سرم. تلاش هام نتیجه ای نداده بود و چیزی که عیان است رو نمی شه پنهان کرد. 

 

راست راستش اینه که من همه چیزم خوبه، می خندم در حد مرگ، شادی و دیوونه بازی ترک نمی شه. بساط گردش و تفریح و امیرچاکلت و رستوران و سابرینا سواری هم بدون وقفه به پاس. کم کم مثل تمام آدمای ساکن در کشورهای جهان سوم، راه های شادی کردن با مسائل پیش پا افتاده و هر لحظه رو به خوشی گذروندن رو بلد شدم.( یه چیزی تو مایه های کودکان گرسنه و ایدز دار آفریقایی که مثلا وقتی یه دونه توپ پاره می بینن تمام وجودشون پر از شادی می شه و شروع می کنن به بازی کردن باهاش) ...  اما... از 8 بهمن 87 چیزی درون من مرده که هیچ جوری درمان نمی شه و هر مدل که زندگی کنم، باز یه جای کار می لنگه. یک نقطه ای درون قلب من درد می کنه. نمی دونم کجاس و چه جوری می شه درمانش کرد حتی، فقط گاهی حسش می کنم که تیر می کشه، درد می گیره، و این دردش تبدیل می شه به حسرت،به پوچی، به احساس منفعل بودن و بی اختیاری، به بغض، اما نه ازون مدل بغضهایی که همیشه داشتم. یه مدل جدید. بغضی که میدونم شکستنی نیست و انگار قرار گذاشته تا ابد بمونه. بغض ناشکستنی. آره، بیا اسمشو بذاریم بغش ناشکستنی.   

... 

 

امروز چند بهم یه لقب داد. بهم گفت جذب الدین چلبی. من گفتم یعنی چی؟ و اون گفت که یکی بوده به اسم حسام الدین چلبی که وقتی مولانا این ور و اون ور در حال خودش نبوده و شعر می گفته، اون سریع یاد داشت می کرده. و شبیه سازیش کرد با این مسئله که من همیشه شعرای لاهه رو جمع آوری م یکردم و اون الان حتی یه مصرعشونم نداره. جریان جذب ِ اولش هم اینه که اونا قدیما این اسم رو روم گذاشته بودن. یه جور تغییر یافته ی فامیلیمه در حقیقت... 

 

بعد موبایلشو درآورد و شروع کرد به خوندن. شعری که لاهه دیشب براش زده بود و سانی هم در کمال ناباوری باهاش هم صدا شد. و حس من؟؟ حس من در اون لحظه ذوب شدن بود. در کسری از ثانیه این به سرم زد که موبایلمو درارم و صداشو ضبط کنم. برای روز مبادا. اما دیر بود... انگار عین فیلما زمان وایساده بود و من سرم داشت منفجر می شد. وقتی تموم شد، یه آن دیدم که لبخنده هنوز رو لبمه. با همون تبسم موبایل چند رو گرفتم تا برای خودم فورواردشون کنم. دستمو خوند اما. پس نفرستادم و پسش دادم. اما شب طاقت نیاوردم و از سانی خواسنم برام فورواردشون کنه. حالا می خوام اینجا هم بذارمشون... فقط و فقط به این خاطر که بدون وجود اینا حس های امروزم ناتموم ثبت خواهند شد... 

 

قبلا هم از این مدل شعرا داشت. یعنی یک غرل از حافظ رو بر میداشت و سه تا مصرع خودش می گفت با یه بیت از غزله ترکیب می کرد. نمی دونم این سبکی داره یا اسمی داره. به هر حال قشنگ می شد...

 

مست است دلم لیکن، افسون تو می داند 

از رنگ لب لعلت، صد حادثه می خواند 

کس عاشق شیدا را، از خویش نمی راند 

دائم گل این بستان، شاداب نمی ماند 

دریاب ضعیفان را، در وقت توانایی  

 

چون جلوه کنی جانا،در حالت تعظیمیم

 گر دام نهی در ره، دلبسته به آن میمیم 

ور جام به کف گیری، چون نقطه ی آن جیمیم 

در دایره ی قسمت، ما نقطه ی تسلیمیم 

لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی 

 

هر چند که نشنیدم، از سوی تو پیغامی 

می سوزم و می سازم، با یاد دلارامی 

باشد که شبی آیی، در خواب و دهی جامی 

ای درد توام درمان، در بستر ناکامی 

ای یاد توام مونس، در گوشه ی تنهایی 

 

کی وقت وصال آید، تا ناز نفرمایی 

چامی دو سه با رندان، در میکده پیمایی 

شبهای سیاهم را، چون ماه بیارایی 

ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی 

دل بی تو به جان آمد، وقت است که بازایی 

 

... 

 

من از تصمیمی که گرفتم راضیم. یه منطق عجیبی بر طرز تفکرم حکمفرماست که نمی دونم از کجا اومده اما بدجوری همه چیز رو توجیه می کنه. همون منطق بهم می گه که چه بسا اگه من تصمیم به دادن جواب رد نگرفته بودم، الان پشیمون بودم. حالا وقتی دوستام ازم دلیل می خوان، داستان ِ این منطق رو براشون تعریف کردن کاری عبثه. چون درک نمی کنن. 

بیشتر خوشحال بودم که اینقدر امیدوار نبود که در آینده ممکنه خیلی اتفاقا بیفته. این امیدوار بودنش منو رنج می ده. چی می گفتی نرگس اون وقتا؟؟؟ درد معشوق بودن؟ شاید تازه دارم حرفاتو می فهمم. باید بشینم یه کم آرشیو نرگسو بخونم. فک کنم برام لازمه.. 

 

امروز چند و سانی با هم حرف می زدن و من انگار با گوش دادن به حرفای اونا که موضوع بیشترش من بودم، داشتم خودمو در آیینه دیگران می دیدم. چند به سان گفت که ما با این مریم داستانها داشتیم، زندگی ها کردیم. سانی می گفت بله این از هر ده تا جمله ش دو تاش راجع به توئه و جاهایی که رفتین و کارایی که کردین. مثلا هر بار که از یوسف آباد می ریم تو همت به مسجده که می رسیدیم  برای بار صد هزارم داستان مسجدو تعریف می کنه. بعد اینجا چند بود که یادش افتاد و منفجر شد از خنده. و من یادم افتاد قصه ی مسجد ته یوسف آبادو. همون مسجدی که منو چند و لاهه با ماشین رفتیم توش تا لاهه بره نماز بخونه و اون موقع ها پایگاه بسیج بود اما کسی کاری به کارمون نداشت و منو چند خیلی شیک توی ماشین توی حیاط مسجد راجع به عاط حرف می زدیم و لاهه در معنویات غرق شده بود! الان که فکرشو می کنم می بینم خدا رحم کرده که سر از منکرات در نیاوردیم... 

 

می بینی؟ حرفام تمومی ندارن. گاهی این فکر که من باید یه کاری بکنم، ولم نمی کنه. یه کاری بکنم که امیدواری جاشو بده به واقع بینی و این منطق مزخرف خودمو به اون هم تزریق کنم. 

 

نمی دونم.... 

 

پ.ن: امیدوارم این شعر در این فضای بی در و پیکر مجازی توسط هیچ کس دزدیده نشه..

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر 1388ساعت 10:11 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|