X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

یعنی کجایی؟ با مسافرت رفتن سانی دیگه هیچ خبری ازت ندارم. می دونی هیچ وقت از سانی راجع بهت نمی پرسم؟ گاهی خودش یه چیزی از دهنش در میاد و منم رو هوا می زنم.... مثل اون روز که می گفت پوسترهای موسوی رو می بردی ترمینال می فرستادی شهرستانا. بعدن به زبون بی زبونی به سانی گفتم ورداره بهت زنگ بزنه بگه پا نشی بری بین این لاشخورا.... آخه من می شناسم توی کله خرو. حمله به کوی دانشگاتون کافی بوده واسه خل شدنت و زدن وسط جمعیت...... آخه توی بی شعورو چه به این حرفا..... نمی گی اگه بلایی سرت بیاد بابا سیامکت چی کار کنه؟؟؟؟؟ نمی گی منه خاک بر سر این گوشه افتادم و زندگی نباتی می کنم و گاهی که به خودم اجازه می دم به قدیما و تو فکر کنم فقط جزو زندگیم محسوب می شه؟؟؟؟ همیشه می گفتی اگه جنگ بشه به هیچ وجه روی من حساب نکن. حالا بفرمایین. برو وسط صحنه تیر بخور بمیر. فکر هیچ خر دیگه ای جز خودت رو هم نکن... 

نکن.... نکن این کارا رو... بکش کنار.... تو می خواستی دکترا قبول شی تو می خواستی بترکونی زندگی رو... درسته که من تنهات گذاشتم، درسته که من یه اپسیلون جسارت اینو که بگم چقد....چقد................. اصلا این حرفا رو ول کن. به مامانت فکر کن که چقدر بهت وابسته س. به علی فکر کن که تو براش بتی. به من فکر کن که قرارم با خودم اینه که داستان تو رو برای نوه هام تعریف کنم. نمی خوام داستانم کوتاه باشه.... قبول؟ قبول؟.....  

...

پ.ن: گاهی از اینکه دووم آوردم و آدرس اینجا رو به هیچ آشنایی لو ندادم حسابی به خودم می بالم.... مثل الان. که انگار این یه قرار ازلی بوده که هیچ فرد نزدیکی نباید از دلم خبر دار بشه.... و ای کاش می شد این قرارو شکست............. 

پ.ن2: I am sick of pretending 

پ.ن3: از خانه که می آیی. یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزینهء شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور. احتمال گریستن ما بسیار است

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر 1388ساعت 11:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|