X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

پمیگفت من این دخترو دوس دارم همیشه می خنده.نمی دونست من به اون که می رسم می خندم نه همیشه .... مگه می شد کسی دو دقیقه پیشش بشینه و نخنده؟ یاد بچگی بخیر. تو اون باغ بزرگ تو اقدسیه من و عاطفه از سر میز شام توی حیاط فقط می خواستیم بپیچونیم بریم ببینیم استخرشون چقدر گوده ... بابا اینا می گفتن قدیما قبل از انقلاب آبش می کرده و اینا کلی توش شنا کردن. هنوز وقتی از جلوش رد می شم میبینم که کلی ایرانیت زدن بالای دیواراش و معلوم نیس کدوم آقازاده توش نشسته، صدای خنده های از ته دل آشناها از پشت اون دیوارای مثل قلعه شده ش رو میشنوم. صدای خنده های کسایی که دیگه این روزا خیلی کم می خندن ... خونه ش هم از تو سپند راه داشت هم از توی خود گارد گلستان شمالی. وقتی مصادره ش کردن هر کاری کردن بهشون یه آپارتمان بدن جاش قبول نکرد. خودش رفت آپارتمان مقصودبیک رو خرید. اون اتاق ته تهیه شد براش خودش. یه حموم داشت توش که کاشیاش تیره بود. به بابام گفت دور وان در کشویی شیشه ای می خواد.... می گفت بچه که بود خونه شون پشت بهارستان بود. اونجا که الان شده بورس کارت دعوت و اینا. از یه کوچه بن بست شروع می شده تا خود میدون. می گفت کلفته هر شب براش قصه می گفته ۷ درو بستی نمکی یکیو نبستی نمکی ..... خبر نامزدی برادره رو عید براش بردیم .... پاشد رقصید ... گفت من تو عروسیشم می رقصم.... تا آخرش که ما اونجا بودیم آواز می خوند. چقدر پارادیزو دعوتمون کردن. چقدر نایب و شمشیری رفتیم روزای جمعه. رستوران میرزایی جاده چالوس ... حالا باید یهویی بفهمیم که پنج شنبه شب که خوابید دیگه پا نشد؟ آخه من چه جوری تحمل کنم؟ چه جوری همون آدم سابق باشم وقتی زندگیم یه چیزی کم داره؟؟؟ یه چیزی که اونقدر توش میزنه نبودش که از کارای روزمره هم بیفتی؟ حالا کی به خواهره و صالی می گفت؟؟؟ عاطفه چی کار کنه که 5شنبه عقدشه و گفتن به هم نزنین؟ چطوری بشینه پای سفره وقتی دنیا یه چیز خیلی گنده کم داره؟؟؟؟؟می گن تمام مراسماش باید تو خونه باشه. مثل مجلس غدیر سال ۵۶ که توی باغ اقدسیه بوده و هنوز که هنوزه بزرگترای ما دارن ازش نقل می کنن. هنوز باور نمی کنم نبودشو. نمی تونم قبول کنم نیست... نمی فهمم اصن. هنوز فکر می کنم که توی اتاق ته تهیه داره تلویزیون می بینه. و وقتی ما میایم خونه ش منو ماچ می کنه می گه من این دختو دوس دارم همیشه می خنده .... مثه اون دفعه که رفتیم فرودگاه دنبالشو وسط فرودگاه بغلم کرد و ماچم کرد و گفت خیلی خوشحاله که منم اومدم.... 

هی ی ی ی...... دنیا از روز جمعه صب، یه چیز گنده کم داره. و یه چیزی هم توی گلوی منو فشار می ده. خیلی فشار می ده. توی گلوی خیلی از دوروبری هامم فشار می ده. می ترسم که دنیا کم کم خالی شه. عین یه پازل که کم کم تیکه هاش گم می شن.

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1387ساعت 09:03 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|