X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

و خداوند خواهر بودن را با رفتن و نماندن در آمیخت .... و من سیزده روزه که خوهرم رو ندیدم. چون رفت. و من، می دونی کی رفتنش رو با تمام وجود در ک کردم؟؟ روزی که اوایل شهریور رگبار  گرفت. و من دویدم توی اتاقش تا نشونش بدم اولین رگبار پاییزی رو. و اتاق خالی بود. و من توی چارچوب در خشکم زد. و تا مغز استخونم رفتنش رو فهمید. درک کرد. من تنهام. 

.. 

عاطفه یک هفته س که برگشته. چند روز گذشته هر کدوم یک ساعت با من تلفنی حرف زده. از در و دیوار. فلانی با بهمانی نامزد کرده، اون یکی امشب می ره سوییس. این یکی هفته ی دیگه میاد.... امروز زنگ زد و من پیچوندم. گفتم زنگ می زنم اما نزدم. و برای سانی یک ساعت سخنرانی کردم اندر باب اینکه درسته وقتی یه دوستی گسسته می شه، اگه گره بخوره نزدیک تر می شه .... اما فقط اگه گره بخوره ... و گره خوردنش به این آسونیا نیس .... درست نمیگم خانوم نایت مریش عزیزم؟ ..... چیزی نگو تو هم حق داری. تو در حق من خیلی خوبی کردی ... منم حق دارم. آخه دنیا دار مکافاته. نمی دونم قراره باز با عاطفه گره بخورم یا نه. مهم هم نیست خیلی ... خورد خورد، نخورد نخورد. 

.. 

لاست می بینم پس هستم. کیت، جک، سایر، سعید، جان، چارلی، کلر، هارلی، جولیت، الکس، روسو، زندگی من هستن چون شبا با فکرشون می خوابم و صبحا با فکرشون پا می شم.  

.. 

شاید آخرین موضوع مهمترین موضوع باشه ... فردا تولد لاهه س. من شنبه با سانی رفتم و براش یه ماشین حساب مهندسی خریدم تا دیگه سر امتحاناش از پدی قرض نگیره. کاش یکی بود که می تونستم همه ی حرفامو راجع به لاهه بهش بزنم ...  با نویسنده حرف زدم. آدم بعد از حرف زدن با اون می ره تو خلسه. فکر کنم دیگه پیشش هیچ ارزشی ندارم. از بس که شخصیت واقعیمو نشون دادمو ضعفامو براش رو کردم و فهمید که من یه آدم سراپا ضعفم. ازم خواست که همینا رو هم باور کنم و جسارت اینو داشته باشم که بگم آهااااااااای من اینمممممممم. اما نمی دونه که لاهه یه بار بهم گفت که راجع بهم چی فکر می کنه ... مریم سنگیه که خیلی نمی تونه خراش برداره. تبدیل به یه مجسمه ی تحسین بر انگیز نخواهد شد. فوقش چند تا خراش در اثر فرسودگی و رسوب. 

.. 

هی تویی که پر از میل زوال بودی، یعنی الان کجایی؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور 1387ساعت 11:34 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (6)|