سه شنبه 1 مرداد 1387
طلوع من، وقتی غروب سر بزنه، موقع رفتن منه ه ه ه

۱- این روزها و این شبا دائم داره با یاد مرد بزرگی می گذره که طبق معمول من دیر رسیدم. ماشالا فامیل فرهیخته ی مام بیکار ننشسته هی به آدم سیخونک می زنه که دیدی این آدم بود و تو بچه بودی. این آدم بود و تو ترجیح می دادی با بچه ها بازی کنی. اون رواق رو داشتیم و تو می رفتی باغ سیبای اطراف رو تماشا. هی مجله می دن، فیلم می دن، جمع می شن دور هم صداشو می ذارن گوش می دن. فیلم تشیییع جنازه ایه که می بینیم و اشک می ریزیم و ... وای بعضی اوقات از اینکه فامیل بزرگ و این جور با همی دارم افتخار می کنم. قبلا ها هم شده بود افتخار کنما، اما الان یه فاز دیگه س. حالا برای من و بچه های هم سن و سال من که دیر رسیده بودیم، یه مشت سی دی و کتاب مونده. که من نخواهم گذاشت بیهوده رو زمین بمونه. ایشالا.

۲- می رسیم به سریال نور. من فکر می کردم داره به آخراش می رسه اما نمی دونم چرا هی کش میاد. رابطه ی این دوتا نور و مهند واقعا جالبه. یه روز خوبن یه روز بدن. اما در عین حال نشون می ده که همدیگه رو هم خیلی دوست دارن. به نظر من خیلی طبیعی دارن زندگی واقعی رو نشون می دن. مخصوصا از وقتی بچه دار شدن واقعی تر شده. البته خیلی خوبه که آدم از خواب هم پا می شه آرایش کرده باشه!!!!!! منم دارم تمام قسمتهاشو دنلود می کنم. سایتشم بهتون نمی گم!!! مرج هم لطف کرده کل سریال لاست رو دنلود کرده (البته هنوز که ساختنش تموم نشده) و داداشه هی گیر می ده بشین لاست ببین زبانت قوی شه، اما من گیر دادم قعلا نور می بینم عربیم قوی شده!!!!!

۳- همین دیگه. حس ندارم بقیه حرفامو بنویسم!

سه شنبه 1 مرداد 1387
نرگس نامه - ۲

من یک عالمه آرزو های خوب دارم برات. نه از اونایی که این روزا حتما زیاد می شنوی ها. یه عالمه آرزو های ریز ریز (اهم بالاخره ما کلی تحقیقات داشتیم در این باره ها!!). همه ش اون روزی که داشتی از پله های پل می دویدی بالا و لبخند زنون برای اولین بار دیدمت توی ذهنمه. :) آخه من چه جوری بگم مبارکه؟؟؟؟؟؟؟

تازه شم بیا منو این سارای کانفیوزد رو دریاب بگو ببینیم چی جوری شد که این جوری شد؟ من چرا پس احساس می کنم هیچ وقت نمی تونم ازدواج کنم!!!؟؟؟؟؟ یعنی دقیقا برای ما نونهالان ناشکفته بگو که چی شد که این تصمیمو بدون تردید گرفتی؟؟؟؟

با تشکر از این که ازدواج کردید :)))))

سه شنبه 1 مرداد 1387
سلام آقای عاطفه

می دونی بیشتر از اینکه برای خسرو شکیبایی ناراحت بشم برای خاطرات خودم ناراحت شدم. خب این فکر کنم درباره ی خیلی ها صدق کنه. یاد او چهارشنبه شب ها که البته من مجبور بودم ۹ شب بخوابم و ۵ نبه ها ساعت ۲ تکرار خانه سبز رو ببینم. کیمیا فیلم بود ها. فیلم که می گم یعنی اگه این صدا سیما لطف می کرد برای بار صد و بیست و چهارم می ذاشتش بازم من می شستم تماشا.... اینو بخونین: (به نقل از اینجا، دست نویسنده درد نکنه)

«خودمان‌ایم. سرطان و ایست و این حرف‌ها قصه است. فردا صبح که شانزده تخم‌مرغ را نیم‌رو کنی و «بزنی تو رگ»، ناهار را زیر نگاه جفت مرغ عشق‌ات با عاطفه دیزی سنگی بخوری، آخر شب هم علی‌یِ کوچک ما – که حالا دیگر مرد بزرگی شده - پاشنه‌های‌اش را ور بکشد و خانه به خانه در تاریکی شمع روشن کند، فریادی می‌زنی و برمی‌گردی... قهر که نکرده‌ای، اگر هم کرده‌باشی حرف که می‌زنی، با همان صدای لرزان و خش‌دار، که حرف چشمه‌ی زلال محبت بین آدم‌هاست...
مگر می‌شود صدای تو در گوش نپیچد؟ اگر نه، من کجا کیرکگور خوانده‌بودم، چه می‌دانستم «به‌راستی صلت کدام قصیده‌ای ای غزل؟!» لابه‌لای گلستانِ کدام ابراهیم در آتش گُرگرفته‌است، اگر تو هامون روزگار من نبودی...؟ من کجا، کی به سیبی خشنود می‌شد اگر دل‌تنگی‌یِ شب‌های رخوت تابستان شانزده‌ساله‌گی به صدای پای تو نمی‌آویخت...؟ من کجا، کی پری معصومیت سرگشته‌اش را روی صحنه‌ی «سر در کار و دل با یار» بانو می‌شد، اگر تو شعله‌ورِ عمارتِ اوهام نبودی...؟ دیگر کجا، کی فهم می‌کردم که کیمیای زنده‌گی‌ را کجا، کی، رو به کدام گنبد طلا باید کبوتر شد و پرکشید...؟ بغض من دیگر کجا، کی به نگاه خانم جان از لای در حیاط، های‌های اشک می‌شد اگر «مادرِ من!» را مشق نکرده‌بودی به خواهران غریب...؟ دیگر کجا، کِی...؟
نه! هنوز و هم‌چنان صدای توست که در گوش می‌پیچد آقای سبز! تو حرف می‌زنی، ما حرف می‌زنیم... ما را «خونه‌سبزی» بار آورده‌ای... مگر می‌شود...؟ »