X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

دیروزو دوس داشتم بس که تعادل بازی کردیم تو پارکی که مونا معرفی کرده بود و کلی دستگاه تعادل بازی داشت و من بودم و لاهه ی سیاه پوش و یه عالمه مردم لات و لوت که نمی دونم از کجا تو اون پارک عزیز پیداشون شد. آخه دفعه ی قبل که مونا داشت اون پارکو بهمون معرفی می کرد ازین آدما نداشت. و من زورم به دستگاه ها نمی رسید و فقط اون دو سه تا تعادل بازیاشو دوس داشتم. و کیفامون سنگین بودن و حاوی مدارک مهم. در نتیجه از دوستان لات و لوت ترسیدیم و زود تر پارکمونو ترک کردیم. فکر کنم اسم پارکمون آرارات باشه. مطمئن نیستم! و این من بودم که برگشتنه تو همت داشتم موسیقی متن فیلم مجنون لیلی رو گوش می دادم!!!! درسته که فیلمش مزخرف بود و تو اون عید لعنتی بیشتر حالمو گرفت، اما آهنگاش محشرن ...

توی این لحظه ی خالی ... توی این اتاق خلوت ... انگاری کسی رسیده ... توی نور و توی ظلمت ... کسی که خاطره هامو ... با خودش اینجا آورده ... انگاری ۲۲ ساله ... پنجره بارون نخورده . . .

و امروز که قرار بود نویسنده رو ببینم. اما درست لحظه ای که باید می اومد تا سه ربع بعدش از دسترس خارج شد. و منی که خل شدم و منتظر اومدنش نموندم و رفتم و نمی دونم اون وسط چرا یهو بارونم گرفت. و بعدش که نویسنده زنگید که کجایی و منی که خودمو کنترل می کردم و اونی که می گفت تابلوئه بد اخلاقی و ...... نشد ببینمش. چند وقته می گه راجع به خودت باهات کار دارم. بعد الکی نیست که این آدم وقتی راجع به خودم باهام کار داره و این همه م تاکید می کنه حتما یه موضوع مهمی هست ...

نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387ساعت 09:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|