X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

الان تقریبا ۳ ساعته که خونم. از لحظه ای که اومدم این صفحه جلوم بازه و می خوام بنویسم. اما هی کار پیش اومد. آخریشم چتیدن با داداشه و مرج بود. مرج شارجه درس می خونه. عمران. عشق ساختمون سازیه! لابد پیش خودش فکر می کنه این بیابونای برهوت امارات جون می ده واسه ساتن. بعد لابد املاک رابینسون بیاد بفروشه!!! اون روزی با سان و فر می خواستیم تمرین تحویل بدیم گروهی، فر می گفت روش بنویس املاک رابینسون تقدیم می کند!! داشتم می گفتم که الان داداشه رفته اونجا برن آزمایش بدن. امشب هم جواب آزمایشو بهشون می دن. تا ببینیم چی پیش میاد.

چیزی که فکر منو مشغول کرده پست آخر وبلاگ نرگسه. نمی دونم چرا اما فکر می کنم جو ندیم. بگیم که دختره بعد از یه مدت دپرسی، می ره ایشالا با یه نفر دیگه آشنا می شه. و ممکنه که تا سالها بعد گاهی به این فکر کنه که هیچ کس اون دندون پزشکه نمی شده براش، و در کل توی هر دعوا یاد اون بیفته که اگه اون الان بود این جوری نمی کرد. که این توی همه ی آدمایی که در عین دوست داشتن از یکی به هزار و یک دلیل خدافظی می کنن وجود داره. می مونه آقاهه. اون چی کار کنه؟ دیدم یکی کامنت گذاشته بود برای نرگس که بره یکی رو مثل خودش پیدا کنه. واقعا چه جوری؟ حالا همچین آدمی از کجاش بیاره؟؟؟؟؟ می دونی؟ می ترسم اونقدر از این ماجراها براش پیش بیاد که آخر سر به هیچ کس نگه مشکلشو و بره توی زندگی و ... . اگر این جوری شه چی؟ من بهش حق می دم در عین اینکه واقعا کار وحشتناکیه در حق طرف مقابلش.

 

نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1387ساعت 07:20 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|