X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

مه و مهد، دو تا از دوستامن. من با مهد خیلی صمیمی بودم. خیلی. توی پیش دانشگاهی از بس که همه اعصابا داغون بود و از این توجیه ها، از حالت صمیمی به حالت تنفر و سپس به حالت بی تفاوت درومدیم. تا اینکه سال دوم دانشگاه به حالت دوستهای معمولی درومدیم. خلاصه یعنی صمیمیته برنگشت که بر نگشت. سال سوم دانشگاه فهمیدم که مهد اون صمیمیته رو با مه برقرار کرده. مه هم از دوستای خیلی خوب مدرسه م بود. چندین بار سعی کردم خودمو بهشون نزدیک کنم. رفتم خونه ی مهد اینا، خونه ی مه اینا. اما نشد که نشد. می دونی؟ اونا هر چیزی که از یه دوست صمیمی انتظار داشتن رو برای همدیگه تامین می کردن و جایی برای نفر سومی مثل من نبود. خیلی تو ذوقم خورد. وقتی حرفاشونو می شندیم. وقتی کاراشونو می دیدیم. چیزی از زندگی هم نبود که ندونن. یهو شروع میکردن راجع به یه موضوعی حرف زدن و خندیدن و من عین منگلا هی باید می پرسیدم چی؟ چی شد؟ جریان چیه؟ بعد خب یه بار توضیح دادن، دو بار توضیح دادن دفعه ی سوم حوصله شون سر رفت از بس توضیح دادن و دفعه ی چهارم دیگه من نپرسیدم که جریان چیه. اینجوری بود که دوباره دور شدم. هنوزم گاهی که اس ام اسی چیزی می زنم براشون اون حس اضافی بودن و راه نداده شدنه اذیتم می کنه. من خیلی دوستشون دارم. خیلی هم دوست داشتم که می شد و راه داده می شدم. اما کاری هم نمی تونم بکنم وقتی هم باید احترامم دست خودم باشه هم اونا احتیاجی به نفر سوم ندارن.

در کل زندگیم وضعیت رفیق و رفاقت یه جورایی درام بوده. من سعی کردم به خواهرم عادت کنم. اونم که داره می ره. فکر کردم اگه برادرم با مرج ازدواج کنه کلی با اون می تونم صمیمی شم. اونم که چیزی معلوم نیست هنوز. نین و  نیل هم که این روزا از این دور تر نمی تونن باشن. منم راستیاتش خیلی حال نمی کنم.

این اولین عیدیه که تنهام. نه خواهری نه برادری. عاطفه اینا می رن شمال یاس اینا می رن چابهار. در کل فقط ما اینجاییم. لاهه خان هم تور راه انداخته می خواد سالمندان رو ببره اصفهان. دلم براش می سوزه! خدا صبرش بده :)

تنها چاره ای که می مونه اینه که ساراااااااااااااااا پاشو بیا عید ایران :)

پ.ن: دیروز من و برادرم و دوستش و خالش رفتیم سر گلستان جنوبی محل استراحت نگهبانا که حوزه شده بود رای دادیم! تازه گلشیفته فرهانی ام اومده بود! بعد هی مردم می پرسیدن اصلاح طلبا کیان؟ بعد اینجوری شد که داداشه می خوند جماعتی می نوشتن!!!!!

 

نوشته شده در شنبه 25 اسفند 1386ساعت 10:14 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (7)|