X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

می دانی؟

برای بودن ــ تو فکر کن زندگی ــ

چیز زیادی نمی خواهم.

همین که باشم و کسی باشد که، باشد

و چشمهایی و دستهایی و نگاهی که بخواهد باشی.

 ...

اما ... آن یک صفت ترسناک چه می شود؟ ... نمی شود نباشد؟

............

نگو که یا آن یا این ...

گرچه، می دانم ... یک جا جمع نمی شوند ... لا اقل برای چون منی ...

و من،

با بی شرمی،

دومی را برگزیده ام ... که اولی را نابود کرده است ...

وگرنه ... بودند نگاههایی که می خواستند باشی و باشند ...

..............

و تویی که خودت را هم غریب می پنداری ... دیگر چه حرفی برای گفتن می جویی ... ؟

برو ...

دگر هیچ مگو، و برو ...

اصلاحیه ای بنویس به بلندای غرور پستت ...

که نه خواست و نه گذاشت باشند آن نگاه ها که می خواستند باشند ...

ریز ریزش کن اصلاحیه را

و بخور ...

چه می دانی؟

شاید تو هم از آن دسته آدمها باشی که معده شان به مغزشان فرمان می دهد ...

شاید ...

         تو هیچی . . .

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1384ساعت 12:04 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|