یکشنبه 30 بهمن 1384
خیلی دور، خیلی نزدیک

خانوم دکتر: من نمی دونستم ستاره ها هم می میرن.

سامان: همه شون می میرن. خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم، شاید میلیونها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم، هنوز داریم اونا رو می بینیم.

خانوم دکتر: یعنی اینقدر دورن؟

سامان: خیلی دور . . . خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم، خیلی دورن. اما اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم، تازه می فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم...

«خیلی دور، خیلی نزدیک»

پ.ن: و ما خبر نداریم...

.......

چهارشنبه 26 بهمن 1384
...Let the rain come down

بعضی وقتها دلم می خواد این سالهای زندگیم رو می زدم رو دور تند ... دلم می خواد الان ۲۸ سالم بود ... همه ی این اتفاقایی که قراره بیفته، افتاده بود ... می دونی؟ بعضی وقتا اصلا توان الان بودن رو ندارم ... پذیرای هیچ گونه اتفاقی هم نیستم ... مثل امروز ...

پ.ن: ۴شنبه سوری رو دیدم ... توصیه می کنم با مغز آروم برین دیدنش ... چون به اندازه ی کافی بهم خواهید ریخت ... و امیرعلی ... پسر کوچولوی بی ریختی که وقتی گریه می کرد دلم می خواست اینجا بود تا بغلش کنم ... و جایزه ی هدیه تهرانی هزار بار نوش جونش ... و اونجایی که در جواب خواهرش که برای شک داشتن به شوهرش ازش دلیل می خواست گفت: بوشو می ده ... وهمین.

سه شنبه 25 بهمن 1384
آلبر کامو

ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست

 

 

سه شنبه 25 بهمن 1384
این منم! سوتی خانووووم!

من: آرزو من نمی خوام با این محمدرضائه دوست بشم. باشه؟ قضیه رو تموم شده فرض کن!

آرزو: حدس می زدم! من که بهت گفته بودم از نظر مادی، مالی نیست!

من: نه آرزو اوناش می شد مهم نباشه! ... مگه همین خودِ فربد چیه؟

آرزو:

....عجب حرفی زدما ... نینا یک ساعت داشت بهم می خندید. خیلی حرف بدی زدم! مگه خود فربد چی چیه! یعنی همین فربد هم به همون میزان ضایع س! اما به جان خودم منظورم این نبود که! اومدم بگم مادیات مهم نیست و بدون فکر کردن به مادیات هم می شه گاهی روابط قشنگی داشت! اصلا منظورم این بود که با اینکه آرزو از نظر مادی از فربد بالاتره ولی خیلی هم به هم میان و دوستای خوبین! اما به قول نینا، هر جوری، با هر دیدی، اون جمله رو بنگری این حرفا از توش در نمیاد! مدل این خاله زنکهاییه که می خوان طرف رو بکوبونن!

بعدش هی مجبور شدم از این حرفا بزنم که آروز فربد خیلی پسر خوبیه! ببین با حاصل دسترنج خودش ماشین هم خرید! ببین پایان نامه شو بیست گرفت! ببین...ببین.....! ای خداااااااا بعضی وقتا آدم باید لال بشه!

 

پ.ن۱: آلیر کامو: ترجیح می دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست ، تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که هست ....

پ.ن۲: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی می‌کرد.» 

 

شنبه 22 بهمن 1384
جایی دیگر

"امیرعلی در ماشینش است و در جاده های کوهستانی می راند. مقصد معینی ندارد و از این راندنِ بی هدف ، از این رفتن به سوی بیابان های مجهول و ناشناخته لذت می برد ... به انتهای آسمان نگاه می کند ، به هلال روشن ماه . به جهانی درموازات جهانی دیگر ... شاید خواب می بیند.هر چه هست ، خواب یا بیدار، خوشبخت است. فهمیدنش آسان نیست و به نظر حرفی چرند می آید. چرند یا نا چرند این حال امیرعلی است و با زبان دیگری نمی توان آن را بیان کرد."

 

جایی دیگر- گلی ترقی

 

پ.ن۱: من اینو نخوندم. اما بدم نمیاد بخونم.

پ.ن۲: من از اسم امیرعلی خوشم میاد!

شنبه 22 بهمن 1384
?Hey you; can you feel me

می دونی؟ تازگیا به این نتیجه رسیدم که آدم نباید زیادی خودشو تحلیل کنه. مریم جان تو چرا اینقدر گیر می دی؟ خب همیشه که همه چیز نباید سر جاش باشه. اصلا اگر این جوری باشه تعجب داره. ببین چقدر با خودم با محبت حرف می زنم! بد نیست آدم به روابطی که توشون هست فکر می کنه. روابط فامیلی، دوستی، اون رابطه هایی که احترام توش حرف اول رو می زنه، اون رابطه هایی که با دل شروع شده، اون رابطه هایی که نمی دونم از کجا سر و کله شون پیدا شد و نمی دونم باید چی کارشون کنم. چقدر خانواده و فامیل و دوست توی زندگی آدم تاثیر داره. چقدر. پسرخاله ی بابا بعد از n سال منو می دید. گفت چقدر بزرگ شدی. پسر عمه پرید وسط (به قول نسیم جفت پا!) گفت این مرمری قدیما انگاری همه ش تب داشت. دختر کوچولوشو بغل کردم رفتم. نینا هم یه بار گفت این رژگونه تو بالاتر بزنی بهتره. گفتم من رژگونه ندارم. گفت تولدت بخریم؟ گفتم جیو باشه. می دونی؟ زندگی همین روابطه. اگر من باشم توی اون غاری که نرگس می گفت، تو فرض کن زمان قاجار هم باشه. چه شود! زندگی نخواهد شد مسلما. اصلا تا حرص و جوش و بدبختی و سردرگمی نباشه زندگی نمی شه. جوش! اگر حرص نخوری و چند تا جوش نزنی که قدر وقتی جوش نزدی رو نمی فهمی. من به نینا گفتم برای جوشهاش بره دکتر زنان. رفت. خوب شد. هنوز هم ازم تشکر می کنه! می دونی؟ آدما یه جور نیستند. اما با هم فرقی هم ندارن. بچه محل با من گرم گرفت. اما به صنم پیشنهاد داد! نینا گفت خوب شد به تو نگفت! خر می شدی قبول می کردی. گقتم نه نمی کردم. گفت من می دونم یا تو؟ با اون دماغ رشتیش! گفتم نینا دماغ رشتی چه شکلیه؟؟. بعضی وقتا آدم می ره تو فاز Time can never mend. راستی! اگر اینجا جنگ بشه ما بمیریم چی؟! من پایه م بمیریم اما جواب خدا رو کی می ده؟ من حاضرم از سرما یخ بزنم. اما یک لحظه هم گرما رو دوست ندارم. زندگی عجیب چیز بی خودیه. وقتی می بینی باید جواب داشته باشی برای کارت. و نداری! بچه ی دختر خاله رو بردم توی سوپر لپ لپ بخریم! یه خانوم پیر ازم پرسید بچه ی خودته دخترم؟ کرمم (به کسر کاف!) گرفت گفتم بله! دم رفتن یه نصیحت مادرانه کرد که همیشه حلقه تو دستت کن دخترم! شوهرت دلگرمی می گیره! گفتم چشم! اما تو دلم گفتم می خوام نگیره. صد سال سیاه! فرض کن! همون موقع یه ماشینه رد شد و آهنگش این بود: چشم تو باز من دیوونه کرد. و من یادم افتاد که عاطفه هنوز هم با شنیدن صدای این خواننده که فکر کنم اسمش هومن سزاواره می ریزه به هم. می دونی؟ زندگی همین رابطه های اعصاب خورد کن بی مصرفه. هنر اینه که یا خودتو بکشی بیرون یا اونا رو بامصرف کنی؟ یا من اشتباه می کنم؟ عاطفه اولا پشت سریم بود. بعد شد بغل دستیم! بعضی وقتا اگه نبود، نمی دونم چی می شد. عصر بهش گفتم آریو رو از طرف من ببوس. آریو برزن. آدمایی که اسمای عجیبی دارن قابل درک ترن. مگه نه؟ مثل اون دختره که اسمش گلاویژ بود. تصادف کردن. مامانش فوت شد. هوس شیرینی مکزیکی کردم!

جمعه 21 بهمن 1384
همین طوری ... !

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دوپایم از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو!!

 

پ.ن۱: آره بابا همین طوری! ۰

پ.ن۲: این بیت آخری خیلی ضد حاله! به قول نسیم جفت پا می پره تو دهنت! (بچه م اصطلاحات مخصوص به خودشو داره!!)۰

پ.ن۳: این دو تا عکس مال موزه ی هنرهای معاصره ... یه چیزی بود ، به نام باران ... خیلی خدا بود ... دیدنش یکی از بهترین لحظه های عمرم بود ... عکساشو لینک می دم. چون بذارم اینجا باز دیده نمی شن ... یه ذره نورش بد بود ... سعی کردم درستش کنم، پیکسل هاش ریخت به هم! به بزرگواری خودتون ببخشید یه ذره! اولی و دومی ...... یه جورایی قطره هاش می خواد آدمو بگیره ... ۰

پ.ن۴: از لیدر عزیز خواهش می کنم بازم ما رو ببره گردش علمی! ۰

جمعه 21 بهمن 1384
هه !

سامولیکم! چه خبر؟ خوب ما رو فرستادین خونه ی بخت ها! (مراجه شود به چند کامنت آخر پست قبل!) غافل از اینکه همین جا بیخ ریشتون هستیم! و به عبارتی تا شماها رو یکی یکی نفرستیم زیر خاک ... ای وااای... نه... ببخشیدددددد! تا شماها رو یکی یکی نفرستیم خونه ی بخت، خودمون جایی تشریف نمی بریم! و هستیم دور هم! :)

حالا یه چیزی بگم بخندیم دور هم! :)))) آقا ما رفته بودیم روز عاشورا یه جایی که پدر دوست بابام یا همون پدربزرگ صالحه اینا! قدیم ها خیلی اونجا برای خودش کسی بوده و خلاصه مراسم که تموم شد خبر رسید که عکس پدربزرگشون رو با کراوات زدن به دیوار اونجا! فرض کنین! چقدر خنده دار!! حالا بیچاره خیلی وقته فوت شده ... نسیم اینا اشک تو چشمشون جمع شده بود و منم هی می گفتم بریم ببینیم! تو این گیرودار بودیم که یه هو یه خانومه اومد جلوی من و گفت عزیزم شما چند سالتونه؟؟!!فرض کن! اون وسط! من همین طوری موندم! خانومه دید بربر دارم نگاش میکنم رو کرد به خانوم دوست بابام و گفت دختر شمان؟ اونم گفت بله!!!!! گفت چند سالشونه؟ گفت دوازده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مااااااااا! نسیم اینا از خنده غش کرده بودن! پاشدن رفتن اون ور و د (به کسر دال!) بخند! حالا زنه مگه ول می کرد! باورش شده بود من ۱۲ سالمه! می گفت برای برادرم می خوام ۲۱ سالشه ...یه ذره فکر کرد و گفت: سنشونم می خوره!!!!!!!!!! می تونم شماره ی خونه تون رو داشته باشم؟ در این لحظه نسیم و خواهرم از خنده منفجر شدن! فرض کن! روز عاشورا! وسط مردم! همه چپ چپ نگاشون می کردن! اما خداییش دست خودشون نبود! خانوم دوست بابا جان فرمودن که نه خانوم می گم که بچه س! همه ی این حرفها رو زیر نگاه جدی مامانم می زد! زنه هم ول نمی کرد! مگه می رفت؟! نسیم اینا دیگه مرده بودن! من فقط هنوز تو کف اون ۱۲ هه بودم! حالا می گفتی ۱۶! چرا آخه ۱۲!!!!!! منم اومدم طرف نسیم اینا! مسخره بازی شروع شده بود! ول کن نبودن! هی می گفتن حالا سر و وضعشم بد نیست ها! لگد نزن به بختت!

ببین اصلا خود خدا نخواست ما روز عاشورا یه ذره ناراحت باشیم! دیگه تا آخر شب اینا داشتن به من بدبخت فلک زده می خندیدن! چند وقت یه بار هم نسیم می گفت آخه آدم اینقدر خنگ! به این گنده بک (منو می گه ها!) میاد ۱۲ سالش باشه؟؟! ... آخه زنه باورش شده بود! نه حالا واقعا! آدم اینقدر خنگ؟؟؟؟؟ :))) ولی یه چیزی مونده تو دلم که ای کاش می گفتم بهش! آخه شما بی جا می کنین پسر ۲۱ ساله تون رو زن می دین. ای واااای ... همین کارها رو می کنن آمار طلاق می ره بالا دیگه! منم که حساس رو آمار! همه ی آمارا باید در حد نرمال باشه! اینا نمی ذارن!

بنده می خواستم بیام اینجا د (به کسر دال!) غر بزن! اما خب حالا باشه بعدا ... !

پ.ن: جریان این مژگان چیه؟ چقدر مدل کامنت گذاشتناش آشناس! D;

پ.ن۲: اشکان جان! ربط اون عکسها به کافه نادری این بود که توی کافه نادری گرفته شده بودن! ولا غیر :)

سه شنبه 18 بهمن 1384
هه !

گریه

 کن

گریه

 قشنگه

....

...

..

.

دوشنبه 17 بهمن 1384
قاطی بید۲  D:

امروز اومدم خونه، بابا می گه ۴۰ هزار تومن داری به من قرض بدی؟ فکر کردم لابد باز مسخره بازیه. گفتم من که ندارم اما اگه شما بخوای می تونیم کارت سامان مامانو کش بریم ... که برادرم گفت ... جنابعالی جریمه شدین تو خیابون میرزای شیرازی اونم ۴۰ هزار تومن به صورت تسلیمی. یعنی یا دادن بهت یا سوت زدن واینستادی.... من اصلا نمی دونم خیابون میرزای شیرازی کجاس ... ۴۰ تومن؟؟؟؟ برای ورود غیرمجاز به محدوده ی طرح ترافیک ... ببین من اصلا نمی تونم زیر بار برم که یه پلیس دیوونه چشماش آلبالو گیلاس چیده ..... یه بار تو وزرا جریمه شدم برای پارکومتر ... خودم رفتم بانک دادم ... یه بار هم پلیس جلومو گرفت تو همون وزرا ... که بهش گفتم امتحان دارم و گذاشت برم ... اصلا یکی بگه این میرزای شیرازی کجاس؟

حالم به هم می خوره از این پلیسهای بی لیاقت ... یاد اون تصادف با موتوریه افتادم ... پلیسه عین ماست وا رفته بود ... کاش می تونستم حرف بد بزنم ...  یا دیروز که رفتم دم شهر کتاب پارک کنم، نمی دونم از کی تا حالا اونجا هم کارت پارکی شده ... مرده اومده یه قبض از پنجره داده تو ... دیدم یک ساعته س. گفتم من کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه ... گفت ما فقط قبض یک ساعته داریم. گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت دست من نیست. بستگی داره هر روز چه قبضی بدن بهمون. همین طوری مونده بودم. گفتم خب الان من چقدر باید بدم؟ گفت  ۲۵۰ تومن. یعنی پول یکساعته ... اومدم یه چیزی بگم ... اما ترجیح دادم پول رو بدم و برم ... با این یارو کل کل کنم که چی؟؟ ...  اعصابم خورد شد ...

امروز چند بار شد که اومدم حرف بزنم اما کلمه ها نیومدن؟ تعطیل تعطیلم ... ولش کن ... بیشتر از این غر نزنم ... برم یه ذره خودمو مرتب کنم ... اما ... اما ... اما ... امروز برای هزارمین بار دلم گرفت از کارایی که می تونم بکنم و نمی کنم ... می دونی؟ موزه ی هنرهای معاصر معرکه بود ... م ع ر ک ه .... مرسی سارا ....

دلم گرفته ... نه! اعصابم گرفته ...! اعصابم!

   1      2      3    >>