جمعه 30 دی 1384
کاش علی حاتمی زنده بود هنوز فیلم می ساخت . . .

 

دروغگو دشمن خداست ...
چه قدر دشمن داری خدا...
دوستات هم که ماییم !
یه مشت عاجز علیل ناقص العقل،که در حقشون دشمنی کردی !!


علی حاتمی - سوته دلان "

 

پ.ن: فردا امتحان جبر دارم  . . . بعدش کلی حرف دارم!

سه شنبه 27 دی 1384
اگر . . .

 

                                             

دخترک ایستاده پشت پنجره. لباس قشنگی پوشیده. موهایش را مرتب شانه زده. کمی آرایش کرده. گردنبند زیبایی گردنش کرده. کفشهای قشنگی به پا کرده و . . . منتظر است.

در می زنند. دو زن با یک مرد وارد می شوند. یک دسته گل دستشان است. دخترک نگران است. می نشینند. دخترک می رود چای بیاورد. شیرینی تعارف می کند. میوه می گذارد. مهمانها کمی درباره ی آب و هوا حرف می زنند. کمی راجع به دوری راه. کمی هم راجع به همدیگر اطلاعات می گیرند. و سپس سکوت. کسی حرفی نمی زند و . . . دخترک هم چنان نگران است.

نه پسرک به دخترک نگاه می کند و نه دخترک به پسرک. می روند و . . . دخترک نگران است.

مادر می پرسد: اگر زنگ زدند، چه بگویم؟ و . . . دخترک عصبی ست.

و مادر فکر می کند که، حالا اگر زنگ زدند یک فکری می کنیم . . .

 

دوشنبه 26 دی 1384
war of the worlds

دیروز تو کلاس زبان فیلم «war of the worlds» رو دیدیم. البته نه کامل. چون کلش یک ساعت و ۴۵ دقیقه بود و ما هم هی فس فس باید می کردیم که استاد بعضی کلمه ها رو یاد بده! خلاصه....! به نظرم فیلم کاملا جالبی بود.

یه مدل جدال برای ادامه ی زندگی ای که داره توسط یه سری موجودات عجیب نابود می شه از دریچه ی نگاه یک امریکایی. کسی که توی بندرگاه کار می کنه و از همسرش طلاق گرفته و ۲ تا بچه داره و less-than-perfect father است!

نقش پدر رو تام کروز بازی می کنه! خب انتظار ندارید بیشتر لذت ببره آدم؟ :)) دخترش هم بازی خوبی داره. بچه ایه که بیشتر از سنش می فهمه. رابطه ش با برادرش جالبه. و وقتی هم عصبی می شه جیغ می کشه و خواسته شو با همون حالت جدیش پشت سر هم فریاد می کشه. وقتی پدر داره براش ساندویچ کره ی بادام زمینی (!!) درست می کنه، خیلی جدی می گه من به این کره حساسیت دارم. تام کروز با خنده و مسخره بازی میگه since؟؟ و دختر با قیافه ای جدی تر می گه birth.

صحنه های تخیلیش غیر مصنوعی و قابل قبوله. تصمیم گرفتم یکی ازش داشته باشم. شاید بازم راجعبش نوشتم.

دوشنبه 26 دی 1384
Hey You
این آهنگ خداس!! توی دنس ایج ( اینجا شماره ی ۱۴!) می شه گوش داد اگر گوش ندادی!
 
Hey you,
Out there in the cold,
Getting lonely, getting old,
Can you feel me?
Hey you,
Standing in the aisle,
With itchy feet and fading smile,
Can you feel me?
Hey you,
Don't help them to bury the light.
Don't give in without a fight.
Hey you,
Out there on your own,
Sitting naked by the phone,
Would you touch me?
Hey you,
With your ear against the wall,
Waiting for someone to call out,
Would you touch me?
Hey you,
Would you help me to carry the stone?
Open your heart, I'm coming home.
But it was only fantasy.
The wall was too high, as you can see.
No matter how he tried he could not break free.
And the worms ate into his brain.
Hey you,
Out there on the road,
Always doing what you're told,
Can you help me?
Hey you,
Out there beyond the wall,
Breaking bottles in the hall,
Can you help me?
Hey you,
Don't tell me there's no hope at all.
Together we stand, divided we fall.
 
 
پنجشنبه 22 دی 1384
. . . Don't give in without a fight

 *غرق دارم می شم بین اون هزار تا مبحث ریاضی با اون قیافه های از خود راضی شون.... کتاب تاریخ اسلام هم افتاده اونور هی می گه بابا منم بخون ساعت دو شم منو امتحان داریا... هی من گوش نمی دم... تا میام یه ذره برم تو بحر ماجرا، در می زنن مهمون میاد...                                         

**تازه سه شنبه به طور کامل از بیمارستان تشریف آوردیم خونه. همه ی این خرخونا از شنبه دارن خودکشی می کنن و بازم می دونن که امکان افتادنشو هزار برابر پاس شدنه. من که از سه شنبه شروع کردم و نمی تونم تصمیم بگیرم که با ۶ فصل و نیم ریاضی و ۵ فصل تاریخ اسلام شنبه بیاد یانه . . .

***می دونی؟ بیمارستان روحیه ی آدمو کسل می کنه...من نمی دونم این دکترا چه جوری اونجا زندگی می کنن....؟ ما هم که گل بودیم به سبزه نیز آراسته شدیم!

****باید تشکر هم بکنم. از عاطی و مریم عزیزم و آرزو... که دائما احوال می پرسیدن. مرسی...امیدوارم تو یه موقعیت شاد جبران کنم. . .

                                         

***** دلم می خواست تا آخر عمرم تو بغل دایی علی بمونم.... خاله می گه مریم خیلی عاطفیه! برای ارتباط برقرار کردن اول عواطف رو می ریزه جلو! و امیدوار بود بدونم که چقدر ضربه خواهد داشت این خصلت برام. . .

 

پنجشنبه 22 دی 1384
یک  درد دل  بس  است  برای  قبیله ای  ...

دردودل یا جنگ اعصاب یا ما جنبه نداریم؟

خیلی وقته این موضوع فکرمو مشغول کرده که آدم آیا حق داره با بیان کردن مشغولیت های دلی، فکری، اعصابی و غیره، برای کس دیگه، فکر، دل و اعصاب اون فرد رو مشغول کنه یا یه جورایی باعث آسیبی هر چند جزئی بشه؟

ما اسم این کار رو گذاشته ایم درد و دل.... مگه نباید درد و دلهامون بی آزار باشه؟ نمی دونم هنگ کردم.... من عاشق گوش دادنم. و کمک فکری. اما نمی دونم نوبت خودم که می رسه چرا این چیزا هجوم میارن به ذهنم و به قول نیلوفر لال می میرم.

به یه چیزی هم معتقدم. اینکه آدم باید خودش به فکر حل مسائل باشه.دنبال کسی نگرده که بتونه حل کنه. خودت حلال باش...کار سختیه؟

                                          

پنجشنبه 22 دی 1384
شقایق، دوستی که حذف شد

تازگی ها فهمیدم که یه بیماری مادر زادی داره که الان نشون داده. مربوط به دریچه ی قلبش... چند روز پیش هم آرزو حال مامانشو که توی آی سی یو ئه از من می پرسید.... فقط نگاش کردم....گفتم نمی دونستم. به روش نیار....

عقلم می گه یه زنگ خشک و خالی بزن. نمی میری که. اما دلم هی اون سردرد ها و اعصاب خوردیایی که تو این سن واقعا جزو بعیداته یادم میاره....اون همه حرص و جوش... اون همه توجیه برای کارای نکرده....با یه عالمه چیزایی  که... .. ... .

آره. این دل سنگم نمی ذاره. نمی خواد.

به این جور آدما می گن «کینه ای» ؟؟؟

یکشنبه 18 دی 1384
آرزوهامو به یک حباب بدم؟

نمی دونم . . . شاید تقصیر همین اولین برف زمستونی باشه . . . شایدم نباشه، اصلا تو فکر کن تقصیر منه، یا تو، چه فرقی می کنه، مهم و تاسف برانگیز اینه که، یکی مثل من، یاد یکی مثل تو افتاده.

نمی دونم چند سال پیش بود، تو فکر کن دو سال، همین اولین برف زمستونی، گوله گوله اشک برام آورد . . . من بین هزار جور درس و تست سرگردون بودم و این تو بودی که تا ۱۱ صبح می خوابیدی و ۱ می رفتی دانشگاه . . . شبانه قبول شده بودی.

بعد از کلاس آقای کیوان، برف رو که دیدم، دیگه چشمام مال خودم نبود. رو کم کنی آسمون :) . . . الهام ازم پرسید چمه. نگفتم. اما شقایق فهمید چمه. از کجا؟ نمی دونم . . . آره! من داشتم یه دوست داشتن رو تجربه می کردم.

و چه دوست داشتن مسخره ای . . . می ترسیدم ببینمت. می ترسیدم از اینکه دوباره شروع کنی به حرف زدن و من لجم دربیاد . . . من و تو، پارتنر های خوبی برای هم نبودیم. هنوزم نیستیم. ولی، نمی دونم چرا هنوزم بعضی وقتا که می بینمت، یا بعضی وقتا که جایی گیر می کنم، فکرم میاد سراغت . . .

هی، ببینم! فکر می کنی تقصیر همین اولین برف پاییزی باشه؟ من پایه نیستما . . .

پنجشنبه 15 دی 1384
زندگی افسانه ایست

هر روز صبح، کسی پیدا می شود که مرا تا گذرگاه ارواح برساند. تو فکر کن پدری، خواهری، برادری، گاهی هم دوست برادری. و من از همه شان تشکر می کنم. و در مورد آخر کمی بیشتر!

 می دانی گذرگاه ارواح کجاست؟ ــــ نه نمی دانی. آخر این اسمها را من خودم می گذارم. روی خیابانها، آدمها، وسایلم، کارهایم، حتی کارهای شما! خب داشتم می گفتم... گذرگاه ارواح همان جایی ست که خانه ی ارواح وجود دارد... خوابگاه دختران را دیده اید؟ آن خانه ی متروکه همان خانه ی ارواح من است...ـــــ

سوار تاکسی می شوم...اگر پاریکال بیاید، ۴۰۰ تومان می گیرد، اما کالسکه ی آناستازیا با آن غرور بی معنی اش ۴۵۰ می گیرد... به پل حماقت که می رسیم، پیاده می شوم. تو شیشه ی ماشینهایی که به سختی تو کوچه پارک شدن خودمو برانداز می کنم. تا یواش یواش ساختمون قرمز رنگ پیدا بشه... با اون تابلوی آبی. اشتباه که نیومدم! پس واردش می شم... طبق معمول هر روز این دکتر کوئیلوئه که بهش سلام می کنم. جالبه... پیرمرد هزار بار شده که اول اون سلام کرده! درس دادنش عین کتابای پائولو کوئیلوس!

ساعت ۹.۳۰ میایم تو حیاط! طبق معمول همه هستن. یوگی، دوستاش، انتفاضه، پینوکیو، نارنجی، چشم گنده، بابایی، آناناس، قاتل حرفه ای، بچه محل...

میریم تو سلف! فیله استیک با سس قارچ (بخوانید درنا برگر!) می خوریم! شاید فیلیکس کینگ یا گاس باشن که با نینا کل کل کنن سر حساب کردن، اما اگر نباشن، خب ۶۰۰ تومن که بیشتر نمی شه! یه شیشه اخم هم همون جا می خریم. بیرون که میایم یه وقت ممکنه لازم بشه بکوبونیم به برج باریک وسط حیات، بالای سر جومانجی و قاتل حرفه ای. خرده هاش می ره تو چشمشون. ببینم...، شما که از میمون فیلم جومانجی انتظار ندارید چیزی بفهمه؟ هان؟

حوالی ظهر می رم پیش خانوم هویشام... دلم براش چون می سوزه، بی خیال رفتار بی ادبانه ش می شم! فراموش می کنم که اینجا دانشگاس! یه سری هم باید برم عمارت فرگوسن. پیش پرین (به کسر پ!) خیلی کار تایپی پیشش هست! کلافه س! بهش بازم وقت می دم! عجله نکن پرین جان :) ... برگشتنه تن تن در رو برام باز می کنه. تشکر می کنم. خواهش می کنه! از جلوی اتاق دکتر کوئیلو رد می شم! هوس می کنم یه کاغذ بنویسم : آمدیم نبودید! ... خل شده ام!؟!

.      .       .

شب، بازم میام زیر پل حماقت، باید سوار بشم. ممکنه بچه محل، صورتی یا معصومیت از دست رفته هم اونجا باشن! خودمو با بدبختی می رسونم به گذرگاه ارواح. داش آکل وایساده کنار ژوپیتر...لبخند می زنم! قبل از سوار شدن می پرسم تا آخر خیابون می رید! گردن کج و لبخند منو که می بینه، می گه: چی کارت کنم! سوار شو بینم! و من باز هم لبخند می زنم... آخرای سربالایی تند که می رسیم، کرایه شو می دم! ۲۵۰! یه دستی به سبیلاش می کشه و پول رو می گیره! عاشق اون هیکل گنده و سبیلای داش مشدیشم! همیشه وقتی داری پیاده می شی آرزوی موفقیت می کنه برات! البته به سبک خودش... یادم باشه یه بار ازش عکس بگیرم....

با اینا زندگیمو سر می کنم 

.   .    .

پ.ن:  . . .

 

پنجشنبه 15 دی 1384
nothing for sure

ــــ بیا از فردا همه چیز رو فراموش کنیم...

= باشه... فراموش می کنم که تو چه آدم عوضی ای هستی

ــــ برگشتنه یه پاکت سیگار برام بگیر...

 

پ.ن: یه دیالوگ سربازهای جمعه خیلی تو ذهنمه: «تو مهارت پیدا کردی».... و اون یه تیکه که آصف (بهرام رادان) تو اون هیلی ویلی پافشاری می کرد «برگشتنه تو هر حالتی من می رونم»...

   1      2    >>