X
تبلیغات
رایتل
مهم نیست

امروز من زدم به یه موتوری...مثل یه کابوس بود هنوز دارم می لرزم....نمی دونم چرا گریه م نمی گیره بلکه یه ذره بهتر بشم....گرچه الان دیگه همه چیز تموم شده و هیچی برای ناراحتی نیست....اما من نمی دونم چرا می لرزم.....

چند روز پیش رئیس آموزش سر یه موضوع واقعا الکی از نیلوفر تعهد گرفت. اونقدر جلو همه تحقیرش کرد که من و نینا هاج و واج مونده بودیم زنیکه ی روانی رو نگاه می کردیم.....

دو هفته ی پیش درسا با برادرش رفته بوده مهمونی تولد یکی از دوستاشون که یه عالمه بسیجی میریزن و می گیرن و میبرن و اصلا نمی تونی تصور کنی که دختری مثل درسا رو ۲۴ ساعت توی بازداشتگاه نگه داشتن....وحشتناکه.....به دلیل اینکه تو اون مهمونی مشروب بوده باید شلاق بخورن....البته صاحب مهمونی همه چیز رو گردن گرفته که مشروب ها رو مهمونا نخوردن....اما خب اونا که حرف حالیشون نمی شه....درسا از ترس چندین روزه رنگ پریده س....

صبح حال اینا رو دیدم، با نینا تصمیم گرفتیم امروز که ماشین داریم بریم یه ذره گردش....نیلو کلاس داشت ما رفتیم یه ذره خرید که بعدش برگردیم دم دانشگاه دنبالش بریم ناهار....که تو راه برگشت.......چقدر دلم می خواد هر چی فحش بلدم بدم....ولی حیف که نمی شه...یه موتوری پیچید جلومون ما هم داشتیم حرف می زدیم. من ندیدمش یه هویی خوردم بهش.....وسط اتوبان مدرس.....یه جوونک بود ماکسیمم ۲۲ ساله. نمی خوام بگم از حرفایی که زد و نگاه کثیفش و اینکه تا دید ما ۳ تا دختریم چه جوری گفت حالتونو جا میارم....وقتی داشتم می زدم کنار اتوبان تا پلیس بیاد، پام اونقدر رو کلاچ می لرزید که نمی دونستم چی کار کنم.....واقعا عجیب بود.....اونقدر عصبی شده بودم که خودم خودمو نمیشناختم.....دست و پام عین این پارکینسونی ها (درست نوشتم؟) تکون می خورد. مردک برگشته می گه به پلیس که این داشت با موبایل حرف می زد.....تو روز روشن جلوی چشم من دروغ می گه برای ۱۰ هزار تومن بیشتر پول.....

همیشه فکر می کردم تو مواقع حساس همیشه آرومم و همیشه می تونم درست تصمیم بگیرم. چقدر به این خصوصیتم می نازیدم. چقدر......اما امروز آنچنان عصبی شده بودم که......تازه می تونست اتفاق بدتری بیفته، اون وقت چی کار می کردی مریم؟؟ همیشه فکر می کردم ساده بودن صفتیه که من ندارم. می دونم چی کار دارم می کنم و چی کار باید بکنم....چقدر می نازیدم به این خصوصیت خیالی....امروز فهمیدم آنچنان ساده م و خر که....... امروز اگه نینا نبود نمی دونم الان کجا بودم و چی  شده بود......چرا زندگی تو این شهر رو بلد نیستی؟؟؟؟؟؟؟ خیلی وضعت خراب تر از اونیه که فکرشو کنی....

امروز که نخواستم به بابا یا برادرم خبر بدم همه ی اینا رو راجع به خودم فهمیدم....همیشه اونا هستن که نذارن آب تو دلم تکون بخوره....اما وقتی خودم باشم و خودم، هیچ غلطی ازم برنمیاد.....

عصر هم عاطفه زنگ زده با یه عالمه حرف. بهش گفتم نمی تونم تلفن حرف بزنم، گفت برو بابا تازه می خوام  بیام خونتون الان. گفتم نه عاطی می خوام برم زیر پتو بخوابم....می گه تو چرا اینجوری شدی....میگه منم دیروز حالم خیلی بد بود ولی خودمو لوس نکردم....آره شاید دارم خودمو لوس می کنم ولی از عاطی انتظار نداشتم تو این وضعیت اینا رو بهم بگه....بهش اما حق می دم زیادی اعصاب خورد کن شدم. تازه خودشم اعصابش قاطیه. تازه با لحن بدی گفت سفر خوش بگذره و قطع کردیم.....آره شاید سفر حالمو خوب کنه. من فردا می رم سفر....

راجع به درسا....من نمی دونم چرا اینا این همه قاتل و جانی و مردای کثیفی که تو خیابون با یه نگاه کل هیکل آدمو می خورن نمی گیرن شلاق بزنن، اون وقت درسای بیچاره ی من باید از ترس شلاق رنگ به صورت نداشته باشه......تازه اون لب به مشروب نمی زنه هیچ وقت.....ایشالا این کشور رو سر همهمون خراب شه....واقعا تصوش وحشتناکه....درسای تیتیش مامانی....خدایاااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1384ساعت 08:25 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|