X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
مهم نیست

میدونی؟ خواهر و برادر چین که اینقدر آدم دوسشون داره؟ خدایا میگم تو که داشتی آدما رو می آفریدی و می دونستی آدما اینقدر ایموشنال هستن چرا فکری به حال امثال من نکردی؟ گاهی از ته دل احساس سوزش می کنم. دلم یه حس عجیبی رو تجربه می کنه برای خواهر و برادرم که هیچ وقت دیگه تجربه نکرده. خدایا! چی بگم بهت؟؟ اسشون میاد مغزم سفت می شه! اسمی شبیه اسمشون میاد قلبم یه لحظه مکس می کنه!! دلم؟؟ اونو دیگه ولش کن.
نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت 01:09 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|
اینجا چیزی که زیاده منظره قشنگه. اگر قدر بدونیم طبعا. من قدر نمیدونم به شخصه. نمیرم بشینم توی دک می گم حشره داره. اما درونم چپ چپ نگاه می کنه و چیزی نمیگه. الان لیوان کافیمو گذاشتم بقل دستم و داشتم اینترت گردی می کردم. یکهو یاد وبلاگم افتادم. احساس می کنم اون قسمت از زندگیم که بی وبلاگم زندگیم مختل بود خیلی وقته گذشته. من خیلی عوض شدم. همه چیم تغییر کرده. چیزی که خیلی کم دارم این روزا شعره. بی شعری عین تشنگی می مونه. تشنگی با آب زلال فقط رفع می شه. منم فقط شعر خوب میتونه حالمو خوب کنه. شعر رو گوگل می کنی اونقدر چرند میاره که منصرف می شی! اون موقع مثل معتاد هایی که مواد بهشون نرسیده خدا خدا می کنم که یه چیزی پیدا شه.... نمی دونم... امروز عیده و من دلم تنگ فک و فامیلمه و دوستام. اینم سرجهازی حرفامه. هر بار باید یه گریزی هم به این بزنیم. الان خوندم ببینم چی نوشته م. حتی نوشتنمم خیلی فرق کرده. میگم تغییر کردم الکی که نیست. به قول کیوسک من دیگه اون آدم سابق نیستم!!
نوشته شده در شنبه 4 خرداد 1392ساعت 12:57 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

هزار قناری خاموش در گلوی من... 

بله هنوز هم. 

ما عوض نمی شیم.  

غمگین تر می شیم. 

آینده روشن نیست. 

من آلردی خسته م. 

من از اولش خسته بودم. 

قناری های خاموش از گلوی من برین بیرون. 

مامانم یه عمر بهم گفت حرفتو بزن.. 

مامان.. 

چرا نگفتی چه جوری؟؟؟ 

مامان...

نوشته شده در شنبه 11 شهریور 1391ساعت 03:35 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

من کار پیدا کردم. خیلی خوبه خیلی احساس مفیدی بهم دست داده. چرا ما توی دانشگاهامون توی ایران کار دانشجویی نداشتیم؟ آینجا به سرِِ کار می گن آفیس! آفیس ما خیلی خوبه. کسی که ازش دستور میگیرم به دختر سفید امریکاییه خیلی مهربونه. استفنی. دوست داره راجع به همه ی زبونا و فرهنگها بدونه. یه بار ازم خواست عددای فارسی رو براش بنویسم. به پنج که رسید گفت اینووو! شبیه یه آپ ساید دون هارت می مونه! یه قلب برعکس! از اون روز می گه دیس ایز مای فیووریت نامبر! یه همکار داشتم، آندره. یه پسر برزیلی. اونم کلی نایس. اما رفت مکزیک اسپنیش یاد بگیره. یعنی خیلی باحالن! یک ماه می خواد بمونه اونجا که برگشت دیگه کامل اسپنیش حرف بزنه. یه دختر ویتنامی هم هست به اسم لین که خیلی بداخلاقه. یا آندره شوخی داشتن هی بهش فحش می داد. اما آندره خیلی با شخصیت بود. لین ازوناس که خودشو می گیره. هر روز با اون باید کار کنم ناراحتم. 

 چند تا دانشجوی ایرانی دارن برای ترم دیگه میان. ما اون آفیسی هستیم که باید دانشجوهایی که از کشورهای دیگه میان رو جمع و جور کنیم. استفنی هر روز می گه کلی ایرانی دارن میان و نمی تونم صبر کنم تا وقتی که تو باهاشون فارسی حرف بزنی!!!! من اما می ترسم کمی. ایرانیا اینجا عجیبن. مخصوصا اگه به نظرشون مذهبی بیای کل مشکلاتی که توی ایران داشتن رو از چشم تو می بینن. اصلا به دیدت احترام نمی ذارن. من با این خارجیا راحتم. حتی آندره میخواست بره گفت کن آی هاگ یو گفتم شور!! اما نتونستم مثلا م رو بی خیال کنم از اینکه هر بار می بینتم نگه چرا تو با من دست نمی دی؟ چی می شه دست بدی؟ .... هیچی نمی شه دست بدم. هیچی نمی شه. فقط حال نمی کنم این کار رو بکنم. می فهمی؟ حال نمی کنم. کاش می فهمیدن...   

 

بگذریم! 

 

 

داشتم می گفتم که من الان توی هتلم. ما اومدیم ویرجینیا کنفرانس. عصر برمیگردیم. اسم رسپشن هتل ملیکا بود. خیلی هم خوشگل بود. گفت ازبکم. پاشم دیگه کم کم جمع کنم که باید اتاقو تحویل بدم.

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر 1391ساعت 07:48 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

باز من دلم گرفت یاد نوشتن افتادم. اینم شد روش؟ وقت خوشحالی اصلا یاد نوشتن نمی افتم. جالبه! هی به خودم میگم خوشیهاتم ثبت کن. اما خودم حرف خودم رو گوش نمی دم.

اومدم نیویورک پیش سود. اما اون سر کاره. من پیش مامانشم. کلا سکوتم میاد توی این شهر شلوغ. همه در حال بدو بدو. پیاده رو ها از شلوغی منو یاد روزای بعد از انتخابات تهران میندازه. هیچ جای دیدنی نرفتم ببینم به جز تایمز اسکوئر. اونجا یه شوی به تمام معناست. توی اون همهمه و شلوغی و بدو بدو های ملت. من نشسته بودم یه کنار و تماشا می کردم. این همه آدم از این طرف اون طرف دنیا اومدن اینجا. هر کی هر مدلی که حال می کنه داره می چرخه. سیاه سفید پیر جوون. یکی خودشو مثل مجسمه آزادی کرده با ملت عکس میگیره. یکی سرخ پوست شده راه میره طبل می زنه. یکی کوتاه ترین شرت دنیا رو پوشیده. یکی پوشیه زده به صورتش. یکی گی ه. یکی  پا برهنه س. یکی داره می رقصه. یکی بلند بلند آواز می خونه و . . .  

 

من وسط اون شلوغی دلم خانواده م رو می خواست که دسته جمعی بگردیم. با خواهرم به ملت بخندیم و براشون داستان بسازیم. با داداشم به همه چی دقت کنیم و سعی کنیم آدمای دنیا دیده ای بشیم. بابا برامون از نقطه نظراتش بگه و مامان... مامان ... مامان. ... گاهی وقتا همین یه کلمه چشمامو خیس می کنه... 

 

می دونی؟ خیلی دلم براش تنگ شده.  هنوز که هنوزه از این راه دور فکر می کنم بهترین دوستمه. اونه که لحظه لحظه نو متر وات به یادمه. نشون می ده که به یادمه. 4 ماه مغزمو می خوره که فلان اپلیکیشنو بریز و خسته نمی شه. هر بار میگه اونو بریزی بیشتر با همیم انگار. قضاوتم نمی کنه. آدمی که قضاوت نکنه توی این روز و روزگار پیدا نمی شه. حرفامو گوش می ده. بهم فحش می ده. اسمشم برام آرامشه. اگه پیش هم بودیم ادامه ی زندگیمونو چه بهشتی می شد. چه بهشتی. اما حالا 3 سال باید صبر کنم تا یه بار دیگه ببینمت. 3 سال.

 

خدا رو شکر که امشب میای و دستامو میگیری تا انرژی بگیرم واسه ی ادامه... 

 

نوشته شده در شنبه 10 تیر 1391ساعت 01:49 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

میگن اینجا امنه. در ِ دک رو باز کردم . کسی هم اومد تو اومده دیگه. گذاشتم قهوه جوش بیاد بریزم تو شیر بخورم خواب از سرم بپره. البته خوابم نمیاد. کسلیم میاد. همسایه بغلی همین الان باز برگشت. امروز روز هزارمه که رفته و اومده. منم همه ی رو به پنجره م خب می بینمش آمارش میاد دستم. فردا امتحان دارم. یه بی گرفتم. خیلی دلم گرفته. این همه دهنمون سرویس شد آخرشم بی. برین بابا با این نمره دادنتون. بهم گفت باید مریلندو بی خیال شی با این بی ت. خیلی دلم گرفت. نامجو داره برام می خونه. چرند خالص. اما چه کنم صداشو دوست دارم. احساس می کنم دارم یه آدم دیگه می شم. بدون همه موجوداتی که بودند. پرانتزکم کاش پیشم بودی... کاش پیشم بودی. کاش پیشم بودی.. 

 

بعضی وقتا عین سنگ می شم. الان بوی قهوه بلند شده. من اینجا اومدم شیک شدم قهوه می خورم. شیر قهوه یعنی. چون "همه ی قهوه های دنیا تلخن". اینو دیروز بهم گفت وقتی داشتم با پشتکار تمام دنبال یه مدل قهوه ی شیرین توی قفسه های سیف وی می گشتم. الان دیگه محسن چاوشی داره می خونه که بسنگی داره به تو. آره آهنگ شاد گذاشتم مودم عوض بشه. دریام مونده. یه بی هم گرفتم. حسابی نا امید شدم. دیشب خوایم نمیبرد. ناراحت بودم. ناراحت سود. من حواسم نبود؟ یا اون حساسه؟ چند سالیه فهمیدم که بلد نیستم از خودم دفاع کنم. راه حلم یا کوتاه اومدنه یا سکوت. این یک باگ شخصیتیه؟ چه جوری درستش کنم؟ 

 

هوا عالیه. داره باد میاد. همه جا سبز و قشنگه. مغز منم حسابی قشنگه. آی زندگی من نفهمیدم چی کارت کنم. نفهمیدم. 

 

می خوام یه کار عجیب بکنم که مودم عوض بشه. اما حوصله م نمیاد. هر چی شد از حالا همه چیزش با تو . من نمیگم محسن چاوشی می گه. 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 2 خرداد 1391ساعت 01:20 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

می دونی؟ یه پست نوشته بودم راجع به همخونه م که دیگه بابا نداره. که من هم دیگه پدر دوم ندارم. که ناراحتیم. ناراحته. که گاهی اونقدر کم میارم که می شینم فقط نگاش می کنم. که گاهی می گن ای کاش من کمی قوی تر بودم کمی وارد تر بودم کمی می دونستم آدم باید با همخونه ی بی باباش چه کار کنه که آروم بشه.. برای اولین بار از وقتی اومدم اینجا دلم مامانمو خواست. که بگه چی کار کنم....  اما اون پست رو پست نکردم. خلاصه ش رو گفتم که بدونین.

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 فروردین 1391ساعت 02:19 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

سال ۹۰ تموم شد و سال ۹۱ شروع شد. امسال اولین سالی بود که هفت سین خودمو چیدم و پیش خانواده م نبودم. شب سال نو خیلی خوش گذشت. پیاده رفتیم تا کافی شاپ نزدیک خونه. همه جا شکوفه زده و قشنگ شده بود. بعدش برگشتیم و با همدیگه سبزی پلو ماهی درست کردیم. البته من فقط زحمت سالادو کشیدم. سال تحویل ساعت ۱ نصفه شب بود.  

امروز می خوایم بریم سفر. صبح این آهنگ جدید گوگوش کمی گریه مو دراورد. الان خوبم. رفتم روی دک بشینم سی دی بزنم واسه ی جاده اما از بس می ترسیدم حشره بیاد برگشتم تو خونه. اینجا زنبور گاوی داره. زنبور گاویای دماوندو می ذاره تو جیبش. توی اوووو (بابا این oovoo چند تا و داره؟) نی نی خواهرمو می بینم و کاری از دستم بر نمیاد. (چی کار مثلا؟) . یعنی فقط نگاش می تونم بکنم. امروز توی خواب بهم لبخند زد. فک کنم فرشته ها اومده بودن به خوابش. فردا می شه یک ماهش. 

طبق معمول کلی درس تلمبار شده دارم. کاشکی نمی رفتیم سفر من مشقامو می نوشتم. کمی خسته م. کمی استراحت می خوام. اما می دونم توی سفر جای استراحت نیست برام. 26 نفر هستن که باید دائم خودمو ثابت کنم بهشون. شاید من مردم برام زیادی مهمن. نمی دونم. کلن اینجا همه چیزی که قبلا بهش عقیده داشتی می ره زیر سوال. من باید باهاش بیشتر حرف بزنم اما می ترسم از اینکه فکر کنه بچه م یا هر چی........ 

برم چمدون ببندم. بادمجونا هم اونقدر موند که امروز اومدم سرخشون کنم دیدم کپک زده. اه. اینم شد آب و هوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

نوشته شده در جمعه 4 فروردین 1391ساعت 01:06 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

نشستم اینجا توی کوک لایبری. دو ماه گذشته دیروز فهمیدم تاریخ فارسی رو کامل یادم رفته. اینجا اتفاقایی می افته که آدم اصلا فکرشم نمی کرده. بعضی وقتا برای خودم جدیدم. یه چیزی می گم می بینم چقدر جدیده. مثلا اون روز داشتم می گفتم خوبه به جای ۳۲ از ۲۹ بریم که اسپید لیمیتش بالاتره. بعد یهو فکر کردم چی گفتم؟ این حرفا کی اضافه شده به ادبیاتم؟ اصلا راجع به یه چیزایی حرف می زدم که قبلا نمی زدم. اگه مغزم کار می کرد می فهمیدم که خب طبیعیه چون جای خیلی جدیدی اومدم. اما مغزم تعطیله. (نرگس چند روز پیشا داشتم فکر می کردم تو چه جوری ۶ ماه تحمل کردی تنها باشی عزیزم؟ تو قهرمانی در نظر من! من؟ من دو هفته س تنهام مغزم اونقدر از کار افتاده که دوباره اومدم وبلاگ می نویسم!) 

داشتم می گفتم. اینجا توی کوک لایبری هر کی مشغول کار خودشه. من دلم بیشتر از همه ی دنیا پزانتز رو می خواد. خیلی نگرانم از تغییرات که خواه نا خواه باید بکنم. جای چایی کافی خور شدم. جای بازیافتی می گم ریسایکلبل. جای کسل کننده می گن ایتز بورینگ. اینا که حالا تابلوهاشه. یه عمری از عربا بدم می اومد الان با این دختر عربا یه گرمی می گیرم که بیا و ببین. بعد بی احساس شدم. دلم برای برادرم یه ذره س اما اصلا به این موضوع سعی می کنم فکر نکنم. خاله شدم اما عین هیچ هیجانی ندارم. گوگوش داره منو گنجشکای خونه می خونه توی گوشم. این هدفونه خرابه صداشو اکو می کنه. اما من این هدفونو دوست دارم برادرم لحظه ی آخر بهم داد باهاش توی هواپیما آهنگ گوش کنم. الان بغض کردم مثلا. 

دنبال کار می گردم تو دانشگاه که سوشیال سکیوریتی بگیرم. اما نیست که نیست. امروز رفتم کریر سنتر گفتم چی کار کنم گفت باید وایسی ترم دیگه پزیشنا خالی شه. 

می دونی آدما تو رو برای منافع خودشون می خوان. ایرانم بودم همین ودم. اینجام همینم. در واقع تشکیل همچین خانواده ی سرویس بده ای دادم. مشکل همیشگیم اینه که ه مردم خیلی از ته دل سرویس می دم بعدش که یه جا یه چیزی می خوام از طرف و خب ملت هم معمولین مثل من دیوونه نیستن و معمولی رفتار می کنن دلم می گیره. الانم خیلی دم گرفته. اه با این هدفون خراب! 

نوشته شده در جمعه 19 اسفند 1390ساعت 02:24 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

اینترنت مسخره ی الاغ ازت بدم میاد یه دقیقه وصلی یه دقیقه نیستی. صب این همه برادرم برات وقت گذاشت دیگه چه مرگته؟ همه ی کارام مونده این شهر شلوغه جا پارک نیست هیچ کی هم نمیاد بگه خرت به چند من خسته م خل شده م تنهام تنهام تنهام مریم یادت نره همین جاشم تنها بودی نری اونجا غمباد بگیری مامان میگه تو بودی ال می کردی بل می کردی اه اه اه اه اه. همه می گن این برنامه رو جا به جا کن ببینیمت اون برنامه رو جا به جا کن ببینیمت منم آدمم خسته می شم تا وقتی بودم کجا بودین آخه؟ خیلی خیلی عصبانیم فک کنم دیگه شونه هام بشکنه زیر این فشار خسته م مرگ بر اختلاف ساعت و روابط لانگ دیستنس که هیچ حسابی نمی تونی روش بکنی. مرگ بر ما آدما که همیشه دیر به فکر می افتیم. مرگ بر من که همه کارامو گذاشتم هفته ی آخر.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 10:21 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

مامانم اینجا آرام خوابیده است. کمی تتریس بازی کرد و مثل همیشه گفت: "یه ده دقیقه دراز بکشم پاشم کارامو بکنم." و من هیچ وقتی نفهمیدم کارهایش چیست که هیچ وقت تمام نمی شد. این آخرین عصر یکشنبه ای است که روی این مبل کنار پنجره مان نشسته ام و مامان روی کاناپه "دراز" کشیده است و من تماشایش می کنم. از امروز صبح، آخرین ها شروع شد. آخرین یکشنبه، آخرین دوشنبه، آخرین سه شنبه، .... آخرین روزی که من اینجا هستم و مرجی کارگر دارد، آخرین نون بربری ای که مرجی دم در داد و رفت. (نویسنده همه ی قوایش را جمع کرده که گریه نکند). آخرین تجریشی که با مامان رفتم، آخرین اس ام اس هایی که از مهدیه می گیرم، آخرین .... بگذریم. 

هزار و یک بار وسایلم رو چیدم توی چمدون و دراوردم و کم کردم و باز چیدم و باز کم کردم... منم به جمع اونایی پیوستم که به غمگینی عدد 23 پی بردن.. پروسه ی دل کندن از همین جا شروع می شه. از اولین لباسی که چون جات کمه از چمدون می کشی بیرون. که یعنی دل کندی ازش.  به خودم می گم تو اولین نفری نیستی که داری دل می کنی. این همه آدم کندن و شد. گاهی هم می زنم تو خط عرفان. که این دنیا همینه دیگه. الان دل نکنی باید وقت مردن بکنی. الان دست خودته اما اون موقع دیگه دست خودت نیست. گرچه همین الانشم دست خودم نبوده. دست کسی بوده که منو از پای درس و دانشگاه و زندگی روزمره ی اینجام کشوند برد توی راهی که ..... یکشنبه ی دیگه این موقع مبرسم پیشش... 

از صبح دارم تلفن می زنم به اقوام برای خدافظی. مامانم استرس گرفته که حتما به فلانی و بهمانی هم باید بزنی. یه لیست بلند بالا نوشتیم از کسایی که باید ازشون خدافظی کنم. دارم فکر می کنم من عمرا بشه برای بچه م لیست بنویسم که از اینا هم خدافظی کن. بچه ی من اصلا کی رو داره اون سر دنیا. حالا بین خودمون بمونه توی محرم چقدر از گریه هام برای بچه ی نداشته م بود که بی کس و کار می شه اون سر دنیا وقتی چشمم به بچه های قد و نیم قد فامیل می افتاد که بین خاله و عمه و دایی و عموشون دست به دست می شدن و هر کی از راه می رسید یه قاقا لی لی ای، قربون صدقه ای، بشگونی، ماچی چیزی براشون داشت..  اه. احمقانه س مریم. می دونی که شاید تو من کلی دوست ِ فامیل نما پیدا کنی اونجا و بچه ت بی کس و کار نشه..... اما اونایی که من می خوام از حق مادریم استفاده کنم و فامیل بچه م کنم، دورن..... کاش حداقل خاله فرناز و بیانکا نزدیکت باشن طفل معصوم من.. کاش لااقل اونا پیشمون باشن و بشن فامیلمون عزیزکم.... بیا قوی باشیم. ببین من قوی ام. ببین من دارم یه ماه دیگه خاله می شم اما تا سه سال دیگه نمی بینمش. ببین من دارم بندهامو یکی یکی پاره می کنم و می ذارم می رم... ببین...........

خل شدم. آخه از الان کدوم آدم عاقلی نگران بچه شه؟ دغدغه های مزخرف عجیب پیدا کردم. بابا چند روز پیشا بهم می گفت حالا تو بری کی بیاد وقتی برقا میاد تلویزیون رو درست کنه؟ گفتم به خنده یه زنگ می زنی عروست میاد بالا.. اما همین جمله تو مغزم در حال صدا کردنه. من برم کی مامانو ببره خرید؟ (نویسنده باز در تلاش برای گریه نکردن است،......، موفق شد.) 

دارم هذیون می گما. می خوام برم دندون پزشکی. این هفته فکر کنم دکترمو از همه بیشتر ببینم!

 

 

پ.ن: بچه ی من خاله مهدیه و عمو علیرضاشو چند وقت یه بار می خواد ببینه؟ بلد می شه بگه خاله مص و عمو نیما؟؟؟ ............... 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390ساعت 03:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

نشستم در خانه ی پدری. کنار شومینه. شنل کادوی عمه رو انداختم روی دوشم. پتوی سرخابی عزیزم رو کشیدم روم. آتیش داره کنارم هُرهُر می سوزه. صدای حرف زدن و تلویزیون دیدن مامان و بابا از آشپرخونه میاد. با توجه به اینکه محرم شده، صبحانه ی مفصلی خوردم به همراه کلی فک و فامیل و هنوز مزه ی نون سنگک تازه و پنیر و گردو و چایی شیرین زیر دندونمه. حس خواب آلودگی دوست داشتنی ای دارم که ناشی اختلاف ساعت و صبح زود بیدار شدنه.

امروز ازم خواست که راجع به احساسات این روزام براش بگم. می دونی؟ این روزا آدما رو با دقت نگاه می کنم. انگار مغزم تصمیم گرفته باشه که همه ی صورت ها رو به خاطر بسپره. همه ی خنده ها، خط اخم ها، چین و چروک ها، چشمها، نگاه ها... همه ی اون چیزایی که نسبت بهشون بی تفارت بودم و توی زندگی روزمره از کنارشون بی اعتنا می گذشتم، مهم شدند و به چشمم میان و نگرانشونم. انگار یه عینک دیگه به چشمم زده باشن. عینک قدر دونستن. 

گاهی خوشحالم، خوشحالی خیلی خیلی عمیق. اینکه دارم می رم پیش کسی که تا وقتی نبود من هنوز نفهمیده بودم معنی واقعیِ ِ عشق و اعتماد و تعهد چیه و الان که فهمیدم مثل اون بر نیاید ز کشتگان آواز شدم.. بیان کردن آرامش درونی م برام ممکن نیست. فقط حس هاییه که تجربه می کنم و وجودشونو مدیون وجود همون آدمم.. و گاهی ناراحتم. اونم خیلی خیلی عمیق. از اینکه دیگه نیستم تا همدم پدر و مادر و خواهر و برادرم باشم. نیستم که خاله شدنم رو جشن بگیرم. نیستم که از دل ِ اونهایی که دارم از دیده شون می رم، نرم. 

همین.

نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390ساعت 03:16 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

بهم می گفت برو مامان باباتو بغل کن حسش رو ذخیره کن برای روزای مبادا. دیشب یه کم سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مامان که انگار مثلا برای اینه که داریم با هم عکس می بینیم. اما اصلا حواسم به عکسا نبود. 

امروز وقت خدافظی از مهدیه بغلش کردم. خواستم زمانو نگه دارم که حسش ذخیره بشه اما  مص هولم داد کنار که خودش رویوسی و خدافظی کنه. امروز خیلی ناراحت شدم. احساس می کردم به دلیل خودخواهی خودم مهدیه رو به زحمت انداختم. من کی میخوام بزرگ بشم؟ کی می خوام بفهمم به حرفای آدما نمی شه اعتماد کرد... 

یه کم باز روضه می خوام بخونم. 

من وقتی می رم، دیگه خونه ی کی برام اینقدر خواستنی باشه که بخوام به بهونه های الکی هی برم اونجا؟ کاناپه ی خونه ی کی باشه که تا حالا کلی خنده و گریه ی منو دیده باشه؟ من دیگه از این دوستا از کجا بیارم که برم تا از راه می رسم، آخرِ کدو ها رو از تو ماهیتابه در بیارم بعد برم پای کشو ها ماتیکاشو امتحان کنم بعد برم برای سرم گل سر انتخاب کنم؟؟  چه جوری تحمل کنم دوری ِ حسود خانومی که چشم نداره ببینه بچه ها دارن عکسای منو می بینن بره فیلم خودشو بذاره؟ 

خیلی به قول فرناز حس های سنگینیه. حتی فکرشم سنگینه. حتی فکرش... 

 

برگشتنه مص بهم می گفت نری اونجا دپ بزنی، هی مثل وقتایی که به من گفتی، به خودت بگو  بی ریلکس اند اینجوی. حتی این حرفم منو پر از حسرت پیشاپیش می کنه. 

 

الان فقط دوست داشتنه که بهم امید می ده. 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390ساعت 10:19 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عجب روز کسلیه. حالا خوبه فردا میرم پیش دوستام.. داره برف میاد. پارسال خیلی دلم برف می خواست اما نیومد. امسال بی تفاوتم، همه ش میاد. هی به خودم میگم بشین روزا رو بنویس ببین چند روز وقت داری چی کارا داری، لیست بنویس کارات یادت نره. اما کو حس و حال؟ اونی که دوسش دارم سه تا دندون عقلشو کشیده و حسرت به دلمه چرا پبشش نیستم .. پدر دومم تازه از بیمارستان مرخص شده و هنوز نرفتم دیدنش. خیلی مهربونه باهام، یه روز بهم زنگ زد گفت برف اومده یادت افتادم، برام خاطره گفت، سفارش کرد درسامو بخونم. از اون روز توی جَو ام. جَو ِ اینکه اینا سرمایه س که من دارم می ذارم و میرم...

چی داشتم می گفتم؟ آهان داشتم غر می زدم. دلم نمیاد روزا رو بنویسم. اگه بنویسم یهو ممکنه به عمق فاجعه پی ببرم. امروز به فرنازم گفتم که با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی... توی وضعیت گیجی به سر می برم. نمی دونم خوشحال باشم، ناراحت باشم، چی باشم؟ هی به روی خودم نمیارم. دیشب داشت خوابم می برد یهو با حجم عظیمی از احساسات رو به رو شدم بی اختیار اشکم درومد. شاید تاثیر صورت ماه ِ سه دندون کشیده ای بود که اووو نشونم می داد ( oovoo به فینگیلیش چند تا "و" داره؟) ... شاید تاثیر صدای سودوکو بازی کردن مامان بود، شاید تاثیر دوره همیه دیروز بود... نمی دونم. دلم یهو گرفت... فرناز می گه از هواپیما که پیاده بشی اون احساس سنگینا شروع می کنن. انگار میان استقبالم. نمی دونم....

کاشکی ویزام سینگل نبود.

کاشکی بابا مامانم باهام می اومدن. (این اند ِ لوسیه... ؟)

کاشکی اختلاف ساعت نداشتیم.

کاشکی برف نیاد اصن.

کاشکی.....

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390ساعت 02:49 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (3)|

خنک آن دم که نشینیم به ایوان من و تو 

به دو چشم و به دو صورت به یکی جان من و تو . . .  

به خودم که اومدم داشتم اصرار می کردم این آهنگ آروم حتما روی فیلممون باشه و فیلمبردار هم قبول کرد. بعد تازه یادم افتاد که چقدر دلم تنگ اینجاس.... هنوز که هنوزه ایتس لایک اِ دریم. با اینکه صبحا از خواب بیدار می شم و عکس 100 در 70 رو به روم همه چیزو یادم میاره، اما بازم باورم نمی شه. خوب تر از اونه که تو باور من بگنجه. الان سیزده روزه که من، ما شدم. 5 روزه که تنهام و وقت داشتم باورم بشه همه ی اتفاقا اما هنوز که هنوزه عین یه خواب خوشه.. دلم می خواست این مدت زیادتر بنویسم و کلی لحظات رو ثبت کنم اما وقت نمی کردم. از همون روز توچال بنویسم که جلوی چشم خدا و کوه ها و آسمون و ابرا، انگشترمو گرفتم و گفتم قبول می کنم. از روزایی که رفتیم دنبال کارا، بدو بدو، با لذت و خوشحالی محض دونه دونه کارا رو کردیم، یا از اون روزی که من تو لباس سفید دنباله دارم بودم و ... عاشق. 

می دونستم این اتفاق برای اکثر آدما بالاخره می افته. اما نمی دونستم اینقدر شیرینه. نمی دونستم کسی که باهاش پیمان می بندم اینقدر همونیه که من می خوام. که هی تعجب کنم که انگار من تو رو اوردر دادم به خدا.. همه چیز همون جوری شد که توی رویا می دیدم. با وجود کسی که کنارم بود و هست، زندگی همه جوره باهامون راه اومد... 

اون خانومه بهمون گفت که خوشبختیتونو برای کسی تعریف نکنید. اما وبلاگ عزیزم برای تو که نمی تونم نگم. اعتراف می کنم که احساس خوشبختی عمیقی می کنم. خوشحالترین روزای عمرم رو گذروندم و آبان ماه 90 شد بهترین ماه عمر من..  

یک ماه دیگه بیشتر مهمون این شهر نیستم. نمی دونم می خوام دلتنگی های پیش روم رو چه کار کنم. مامان و بابام، خواهر و برادرم، دوستای خوبم... زندگی از صفر ساختن رو نمی دونم چه شکلیه و منو چه شکلی می کنه.  چیزی که می دونم اینه که دلم قرصه به کسی که عاشقشم. 

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1390ساعت 04:10 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (5)|

احساس می کنم خوابم. تا به حال همچین حسی نداشتم. خیلی عجیبه. گاهی انگار اصلا باورم نمی شه که اومده و پیشمه و داره حرف می زنه. حتی به سرم می زنه خودمو بشگون بگیرم ببینم حس می کنم یا نه. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برام عجیبه. این حس رو هیچ وقت نداشتم. اینکه همه ش فکر کنم تو رویام. نمی دونم. فقط می تونم بگم عجیبه. 

دلواپس هم هستم. اما سعی می کنم بزرگ باشم. باید بزرگ باشی تا بتونی سروایو کنی. تا بتونی اختلاف تفکر ها رو درک کنی و از کنارشون سربلند بگذری. باید تحملتو ببری بالا و قبول کنی چیزی که برای تو مهمه شاید برای دیگران نباشه. 

امروز از صب یه بغضی دارم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 مهر 1390ساعت 11:08 ق.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

Out of sight
Out of mind
Out of time
To decide

Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life?


Can we fly?
Do I stay?
We could lose,
We could fail.


30 minutes, a blink of an eye
30 minutes to alter our lives
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide

30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame

30 minutes of bliss, thirty lies
30 minutes to finally decide...

To decide,
To decide, to decide, to decide
To decide.
To decide, to decide, to decide 

To decide 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390ساعت 06:31 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

حال این روزام عجیب غریبه. گاهی اونقدر خوشم که ته دلم همه ش قند آب می شه. گاهی اونقدر حجم غمم زیاده که قلبم تیر می کشه. شبا خوابای بد می بینم. خوابای بی ربط و الکی و پر از اتفاق های استرس زا و بد. خیلی خوب هم خوابم نمی بره. شاید اگه حال داشته باشم برم بگردم گوگلو زیر و رو کنم برسم به یه سیندرمی چیزی به عنوان دپرشن قبل از ترک کردن همه ی چیزایی که دوستشون داری. نمی دونم.. 

دخترکی هست که حواسش زیاد بهم هست و بودنشو خوب بهم می فهمونه و حرفاش آرومم می کنه. ...

همین.

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390ساعت 05:36 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (1)|

چرا امشب نمیگذره؟ به زور تازه ساعت 9 شده. عصر جمعه س دیگه. بعضی جمعه ها عصرش تا شب طول می کشه. مثل امروز. 

فردا می خوام برم دانشگاه مرخصی بگیرم. با خودم قرار گذاشته بودم تا کلیر بشم دانشگاهو برم. اما الان با این وضعیت جی آر ای خوندم نمی رسم اونم برم. امیدوارم خیلی معطلم نکن و بدو بدو نداشته باشه. حوصله ندارم. زرت موافقت کنن خوبه..  اصلا می دونی چیه؟ روم نمی شه بگم اما نگرانی جدیدم اینه که کلیر نشم. یا خیلی زیاد طول بکشه. شنیدم خیلیا 8 9 ماه طول کشیدن..  میخوام سرمو با جی آر ای خوندن گرم کنم. اما دانشگاهو اصلا نمی تونم برم. هیچ انگیزه ای ندارم براش.  

آخ آخ اینم می شه بگم؟ امسال تولدم خیلی مزخرف بود.

نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390ساعت 09:15 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 

مریم بزرگ شو 

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو

..... 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390ساعت 09:05 ب.ظ توسط مهم نیست! نظرات (2)|
  1    2    3    4    5    ...    20  >>