مهم نیست



درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اینترنت مسخره ی الاغ ازت بدم میاد یه دقیقه وصلی یه دقیقه نیستی. صب این همه برادرم برات وقت گذاشت دیگه چه مرگته؟ همه ی کارام مونده این شهر شلوغه جا پارک نیست هیچ کی هم نمیاد بگه خرت به چند من خسته م خل شده م تنهام تنهام تنهام مریم یادت نره همین جاشم تنها بودی نری اونجا غمباد بگیری مامان میگه تو بودی ال می کردی بل می کردی اه اه اه اه اه. همه می گن این برنامه رو جا به جا کن ببینیمت اون برنامه رو جا به جا کن ببینیمت منم آدمم خسته می شم تا وقتی بودم کجا بودین آخه؟ خیلی خیلی عصبانیم فک کنم دیگه شونه هام بشکنه زیر این فشار خسته م مرگ بر اختلاف ساعت و روابط لانگ دیستنس که هیچ حسابی نمی تونی روش بکنی. مرگ بر ما آدما که همیشه دیر به فکر می افتیم. مرگ بر من که همه کارامو گذاشتم هفته ی آخر.

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390ساعت 10:21 AM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

مامانم اینجا آرام خوابیده است. کمی تتریس بازی کرد و مثل همیشه گفت: "یه ده دقیقه دراز بکشم پاشم کارامو بکنم." و من هیچ وقتی نفهمیدم کارهایش چیست که هیچ وقت تمام نمی شد. این آخرین عصر یکشنبه ای است که روی این مبل کنار پنجره مان نشسته ام و مامان روی کاناپه "دراز" کشیده است و من تماشایش می کنم. از امروز صبح، آخرین ها شروع شد. آخرین یکشنبه، آخرین دوشنبه، آخرین سه شنبه، .... آخرین روزی که من اینجا هستم و مرجی کارگر دارد، آخرین نون بربری ای که مرجی دم در داد و رفت. (نویسنده همه ی قوایش را جمع کرده که گریه نکند). آخرین تجریشی که با مامان رفتم، آخرین اس ام اس هایی که از مهدیه می گیرم، آخرین .... بگذریم. 

هزار و یک بار وسایلم رو چیدم توی چمدون و دراوردم و کم کردم و باز چیدم و باز کم کردم... منم به جمع اونایی پیوستم که به غمگینی عدد 23 پی بردن.. پروسه ی دل کندن از همین جا شروع می شه. از اولین لباسی که چون جات کمه از چمدون می کشی بیرون. که یعنی دل کندی ازش.  به خودم می گم تو اولین نفری نیستی که داری دل می کنی. این همه آدم کندن و شد. گاهی هم می زنم تو خط عرفان. که این دنیا همینه دیگه. الان دل نکنی باید وقت مردن بکنی. الان دست خودته اما اون موقع دیگه دست خودت نیست. گرچه همین الانشم دست خودم نبوده. دست کسی بوده که منو از پای درس و دانشگاه و زندگی روزمره ی اینجام کشوند برد توی راهی که ..... یکشنبه ی دیگه این موقع مبرسم پیشش... 

از صبح دارم تلفن می زنم به اقوام برای خدافظی. مامانم استرس گرفته که حتما به فلانی و بهمانی هم باید بزنی. یه لیست بلند بالا نوشتیم از کسایی که باید ازشون خدافظی کنم. دارم فکر می کنم من عمرا بشه برای بچه م لیست بنویسم که از اینا هم خدافظی کن. بچه ی من اصلا کی رو داره اون سر دنیا. حالا بین خودمون بمونه توی محرم چقدر از گریه هام برای بچه ی نداشته م بود که بی کس و کار می شه اون سر دنیا وقتی چشمم به بچه های قد و نیم قد فامیل می افتاد که بین خاله و عمه و دایی و عموشون دست به دست می شدن و هر کی از راه می رسید یه قاقا لی لی ای، قربون صدقه ای، بشگونی، ماچی چیزی براشون داشت..  اه. احمقانه س مریم. می دونی که شاید تو من کلی دوست ِ فامیل نما پیدا کنی اونجا و بچه ت بی کس و کار نشه..... اما اونایی که من می خوام از حق مادریم استفاده کنم و فامیل بچه م کنم، دورن..... کاش حداقل خاله فرناز و بیانکا نزدیکت باشن طفل معصوم من.. کاش لااقل اونا پیشمون باشن و بشن فامیلمون عزیزکم.... بیا قوی باشیم. ببین من قوی ام. ببین من دارم یه ماه دیگه خاله می شم اما تا سه سال دیگه نمی بینمش. ببین من دارم بندهامو یکی یکی پاره می کنم و می ذارم می رم... ببین...........

خل شدم. آخه از الان کدوم آدم عاقلی نگران بچه شه؟ دغدغه های مزخرف عجیب پیدا کردم. بابا چند روز پیشا بهم می گفت حالا تو بری کی بیاد وقتی برقا میاد تلویزیون رو درست کنه؟ گفتم به خنده یه زنگ می زنی عروست میاد بالا.. اما همین جمله تو مغزم در حال صدا کردنه. من برم کی مامانو ببره خرید؟ (نویسنده باز در تلاش برای گریه نکردن است،......، موفق شد.) 

دارم هذیون می گما. می خوام برم دندون پزشکی. این هفته فکر کنم دکترمو از همه بیشتر ببینم!

 

 

پ.ن: بچه ی من خاله مهدیه و عمو علیرضاشو چند وقت یه بار می خواد ببینه؟ بلد می شه بگه خاله مص و عمو نیما؟؟؟ ............... 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390ساعت 3:36 PM توسط مهم نیست! نظرات (1)|

نشستم در خانه ی پدری. کنار شومینه. شنل کادوی عمه رو انداختم روی دوشم. پتوی سرخابی عزیزم رو کشیدم روم. آتیش داره کنارم هُرهُر می سوزه. صدای حرف زدن و تلویزیون دیدن مامان و بابا از آشپرخونه میاد. با توجه به اینکه محرم شده، صبحانه ی مفصلی خوردم به همراه کلی فک و فامیل و هنوز مزه ی نون سنگک تازه و پنیر و گردو و چایی شیرین زیر دندونمه. حس خواب آلودگی دوست داشتنی ای دارم که ناشی اختلاف ساعت و صبح زود بیدار شدنه.

امروز ازم خواست که راجع به احساسات این روزام براش بگم. می دونی؟ این روزا آدما رو با دقت نگاه می کنم. انگار مغزم تصمیم گرفته باشه که همه ی صورت ها رو به خاطر بسپره. همه ی خنده ها، خط اخم ها، چین و چروک ها، چشمها، نگاه ها... همه ی اون چیزایی که نسبت بهشون بی تفارت بودم و توی زندگی روزمره از کنارشون بی اعتنا می گذشتم، مهم شدند و به چشمم میان و نگرانشونم. انگار یه عینک دیگه به چشمم زده باشن. عینک قدر دونستن. 

گاهی خوشحالم، خوشحالی خیلی خیلی عمیق. اینکه دارم می رم پیش کسی که تا وقتی نبود من هنوز نفهمیده بودم معنی واقعیِ ِ عشق و اعتماد و تعهد چیه و الان که فهمیدم مثل اون بر نیاید ز کشتگان آواز شدم.. بیان کردن آرامش درونی م برام ممکن نیست. فقط حس هاییه که تجربه می کنم و وجودشونو مدیون وجود همون آدمم.. و گاهی ناراحتم. اونم خیلی خیلی عمیق. از اینکه دیگه نیستم تا همدم پدر و مادر و خواهر و برادرم باشم. نیستم که خاله شدنم رو جشن بگیرم. نیستم که از دل ِ اونهایی که دارم از دیده شون می رم، نرم. 

همین.

نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390ساعت 3:16 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

بهم می گفت برو مامان باباتو بغل کن حسش رو ذخیره کن برای روزای مبادا. دیشب یه کم سرمو گذاشته بودم رو شونه ی مامان که انگار مثلا برای اینه که داریم با هم عکس می بینیم. اما اصلا حواسم به عکسا نبود. 

امروز وقت خدافظی از مهدیه بغلش کردم. خواستم زمانو نگه دارم که حسش ذخیره بشه اما  مص هولم داد کنار که خودش رویوسی و خدافظی کنه. امروز خیلی ناراحت شدم. احساس می کردم به دلیل خودخواهی خودم مهدیه رو به زحمت انداختم. من کی میخوام بزرگ بشم؟ کی می خوام بفهمم به حرفای آدما نمی شه اعتماد کرد... 

یه کم باز روضه می خوام بخونم. 

من وقتی می رم، دیگه خونه ی کی برام اینقدر خواستنی باشه که بخوام به بهونه های الکی هی برم اونجا؟ کاناپه ی خونه ی کی باشه که تا حالا کلی خنده و گریه ی منو دیده باشه؟ من دیگه از این دوستا از کجا بیارم که برم تا از راه می رسم، آخرِ کدو ها رو از تو ماهیتابه در بیارم بعد برم پای کشو ها ماتیکاشو امتحان کنم بعد برم برای سرم گل سر انتخاب کنم؟؟  چه جوری تحمل کنم دوری ِ حسود خانومی که چشم نداره ببینه بچه ها دارن عکسای منو می بینن بره فیلم خودشو بذاره؟ 

خیلی به قول فرناز حس های سنگینیه. حتی فکرشم سنگینه. حتی فکرش... 

 

برگشتنه مص بهم می گفت نری اونجا دپ بزنی، هی مثل وقتایی که به من گفتی، به خودت بگو  بی ریلکس اند اینجوی. حتی این حرفم منو پر از حسرت پیشاپیش می کنه. 

 

الان فقط دوست داشتنه که بهم امید می ده. 

نوشته شده در دوشنبه 7 آذر 1390ساعت 10:19 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عجب روز کسلیه. حالا خوبه فردا میرم پیش دوستام.. داره برف میاد. پارسال خیلی دلم برف می خواست اما نیومد. امسال بی تفاوتم، همه ش میاد. هی به خودم میگم بشین روزا رو بنویس ببین چند روز وقت داری چی کارا داری، لیست بنویس کارات یادت نره. اما کو حس و حال؟ اونی که دوسش دارم سه تا دندون عقلشو کشیده و حسرت به دلمه چرا پبشش نیستم .. پدر دومم تازه از بیمارستان مرخص شده و هنوز نرفتم دیدنش. خیلی مهربونه باهام، یه روز بهم زنگ زد گفت برف اومده یادت افتادم، برام خاطره گفت، سفارش کرد درسامو بخونم. از اون روز توی جَو ام. جَو ِ اینکه اینا سرمایه س که من دارم می ذارم و میرم...

چی داشتم می گفتم؟ آهان داشتم غر می زدم. دلم نمیاد روزا رو بنویسم. اگه بنویسم یهو ممکنه به عمق فاجعه پی ببرم. امروز به فرنازم گفتم که با صد هزار مردم تنهایی، بی صد هزار مردم تنهایی... توی وضعیت گیجی به سر می برم. نمی دونم خوشحال باشم، ناراحت باشم، چی باشم؟ هی به روی خودم نمیارم. دیشب داشت خوابم می برد یهو با حجم عظیمی از احساسات رو به رو شدم بی اختیار اشکم درومد. شاید تاثیر صورت ماه ِ سه دندون کشیده ای بود که اووو نشونم می داد ( oovoo به فینگیلیش چند تا "و" داره؟) ... شاید تاثیر صدای سودوکو بازی کردن مامان بود، شاید تاثیر دوره همیه دیروز بود... نمی دونم. دلم یهو گرفت... فرناز می گه از هواپیما که پیاده بشی اون احساس سنگینا شروع می کنن. انگار میان استقبالم. نمی دونم....

کاشکی ویزام سینگل نبود.

کاشکی بابا مامانم باهام می اومدن. (این اند ِ لوسیه... ؟)

کاشکی اختلاف ساعت نداشتیم.

کاشکی برف نیاد اصن.

کاشکی.....

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390ساعت 2:49 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

خنک آن دم که نشینیم به ایوان من و تو 

به دو چشم و به دو صورت به یکی جان من و تو . . .  

به خودم که اومدم داشتم اصرار می کردم این آهنگ آروم حتما روی فیلممون باشه و فیلمبردار هم قبول کرد. بعد تازه یادم افتاد که چقدر دلم تنگ اینجاس.... هنوز که هنوزه ایتس لایک اِ دریم. با اینکه صبحا از خواب بیدار می شم و عکس 100 در 70 رو به روم همه چیزو یادم میاره، اما بازم باورم نمی شه. خوب تر از اونه که تو باور من بگنجه. الان سیزده روزه که من، ما شدم. 5 روزه که تنهام و وقت داشتم باورم بشه همه ی اتفاقا اما هنوز که هنوزه عین یه خواب خوشه.. دلم می خواست این مدت زیادتر بنویسم و کلی لحظات رو ثبت کنم اما وقت نمی کردم. از همون روز توچال بنویسم که جلوی چشم خدا و کوه ها و آسمون و ابرا، انگشترمو گرفتم و گفتم قبول می کنم. از روزایی که رفتیم دنبال کارا، بدو بدو، با لذت و خوشحالی محض دونه دونه کارا رو کردیم، یا از اون روزی که من تو لباس سفید دنباله دارم بودم و ... عاشق. 

می دونستم این اتفاق برای اکثر آدما بالاخره می افته. اما نمی دونستم اینقدر شیرینه. نمی دونستم کسی که باهاش پیمان می بندم اینقدر همونیه که من می خوام. که هی تعجب کنم که انگار من تو رو اوردر دادم به خدا.. همه چیز همون جوری شد که توی رویا می دیدم. با وجود کسی که کنارم بود و هست، زندگی همه جوره باهامون راه اومد... 

اون خانومه بهمون گفت که خوشبختیتونو برای کسی تعریف نکنید. اما وبلاگ عزیزم برای تو که نمی تونم نگم. اعتراف می کنم که احساس خوشبختی عمیقی می کنم. خوشحالترین روزای عمرم رو گذروندم و آبان ماه 90 شد بهترین ماه عمر من..  

یک ماه دیگه بیشتر مهمون این شهر نیستم. نمی دونم می خوام دلتنگی های پیش روم رو چه کار کنم. مامان و بابام، خواهر و برادرم، دوستای خوبم... زندگی از صفر ساختن رو نمی دونم چه شکلیه و منو چه شکلی می کنه.  چیزی که می دونم اینه که دلم قرصه به کسی که عاشقشم. 

نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر 1390ساعت 4:10 PM توسط مهم نیست! نظرات (4)|

احساس می کنم خوابم. تا به حال همچین حسی نداشتم. خیلی عجیبه. گاهی انگار اصلا باورم نمی شه که اومده و پیشمه و داره حرف می زنه. حتی به سرم می زنه خودمو بشگون بگیرم ببینم حس می کنم یا نه. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی برام عجیبه. این حس رو هیچ وقت نداشتم. اینکه همه ش فکر کنم تو رویام. نمی دونم. فقط می تونم بگم عجیبه. 

دلواپس هم هستم. اما سعی می کنم بزرگ باشم. باید بزرگ باشی تا بتونی سروایو کنی. تا بتونی اختلاف تفکر ها رو درک کنی و از کنارشون سربلند بگذری. باید تحملتو ببری بالا و قبول کنی چیزی که برای تو مهمه شاید برای دیگران نباشه. 

امروز از صب یه بغضی دارم.

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر 1390ساعت 11:08 AM توسط مهم نیست! نظرات (1)|

 

Out of sight
Out of mind
Out of time
To decide

Do we run?
Should I hide?
For the rest
Of my life?


Can we fly?
Do I stay?
We could lose,
We could fail.


30 minutes, a blink of an eye
30 minutes to alter our lives
30 minutes to make up my mind
30 minutes to finally decide

30 minutes to whisper your name
30 minutes to shoulder the blame

30 minutes of bliss, thirty lies
30 minutes to finally decide...

To decide,
To decide, to decide, to decide
To decide.
To decide, to decide, to decide 

To decide 

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1390ساعت 6:31 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

حال این روزام عجیب غریبه. گاهی اونقدر خوشم که ته دلم همه ش قند آب می شه. گاهی اونقدر حجم غمم زیاده که قلبم تیر می کشه. شبا خوابای بد می بینم. خوابای بی ربط و الکی و پر از اتفاق های استرس زا و بد. خیلی خوب هم خوابم نمی بره. شاید اگه حال داشته باشم برم بگردم گوگلو زیر و رو کنم برسم به یه سیندرمی چیزی به عنوان دپرشن قبل از ترک کردن همه ی چیزایی که دوستشون داری. نمی دونم.. 

دخترکی هست که حواسش زیاد بهم هست و بودنشو خوب بهم می فهمونه و حرفاش آرومم می کنه. ...

همین.

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر 1390ساعت 5:36 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

چرا امشب نمیگذره؟ به زور تازه ساعت 9 شده. عصر جمعه س دیگه. بعضی جمعه ها عصرش تا شب طول می کشه. مثل امروز. 

فردا می خوام برم دانشگاه مرخصی بگیرم. با خودم قرار گذاشته بودم تا کلیر بشم دانشگاهو برم. اما الان با این وضعیت جی آر ای خوندم نمی رسم اونم برم. امیدوارم خیلی معطلم نکن و بدو بدو نداشته باشه. حوصله ندارم. زرت موافقت کنن خوبه..  اصلا می دونی چیه؟ روم نمی شه بگم اما نگرانی جدیدم اینه که کلیر نشم. یا خیلی زیاد طول بکشه. شنیدم خیلیا 8 9 ماه طول کشیدن..  میخوام سرمو با جی آر ای خوندن گرم کنم. اما دانشگاهو اصلا نمی تونم برم. هیچ انگیزه ای ندارم براش.  

آخ آخ اینم می شه بگم؟ امسال تولدم خیلی مزخرف بود.

نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390ساعت 9:15 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

 

مریم بزرگ شو 

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو  

مریم بزرگ شو

..... 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390ساعت 9:05 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

 

 

فردا 25 ساله می شوم.

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 2:06 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

من زندگیمو به خاطر مردم مختل می کنم اما مردم زندگیشونو به خاطر من مختل نمی کنن. چرا نمی کنن؟ باید مختل کنن. چرا؟ چون من می کنم. همینه که من می گم. اگه اونا نکنن منم دیگه نمی کنم اون وقت دیگه هیچ کی زندگیشو به خاطر یکی دیگه مختل نمی کنه. اون وقت دنیا از اینی که هست مزخرف تر می شه. 

با همه ی این حرفا من بازم زندگیمو به خاطر آدما مختل می کنم. برنامه هامو به هم می زنم که باهاشون همراهی کنم. خودم می زنم وسط کاسه کوزه خودم که یه وقت کاری که دلم نمیاد رو نکنم. راضی هم هستم. اما هیچ کی واسه من این کارو نمی کنه. نکنه. به درک. (جدی!!)

نوشته شده در جمعه 1 مهر 1390ساعت 02:06 AM توسط مهم نیست! نظرات (1)|

هاه.. هیچوقت نفهمیدم زندگی چه جوریه. همیشه دلم می خواسته به یه نیرویی که اسمش خداس اعتماد داشته باشم. برعکس خیلی ها که با این مسلمونیشونو به رخ هم می کشن، باید اعتراف کنم که این کار فقط و فقط به خاطر خودم بوده. اینجوری راحت تر بودم خودم..  

این روزا انگار واقعا خوابم. عین برق و باد داره می گذره و من نمی فهمم چی می شه. هفته ی پیش همین روز مصاحبه م بود. پروسه ی خیلی آسون و راحتی بود. پیش خودم شرمنده شدم که از بعد از عید داشتم خودمو به خاطر این موضوع اذیت می کردم. وقتی آفیسر بهم گفت اپروو شدی، نفسم بند اومد. احساس بی وزنی کردم برای چند ثانیه. انگار که رفته باشم فضا، همون جوری بی وزن. از در که اومدم بیرون زنگ زدم بهش. زبونش بند اومده بود اما من جیغ می زدم. گرما و آفتاب رو دیگه حس نمی کردم راه می رفتم و حرف می زدم. خونه ی مرج اینا که رسیدم رفتم بخوابم. صبحش 5 دم سفارت بودم و خیلی خسته بودم. اما خوابم نمی برد. بهترین احساس دنیا رو داشتم.. 6 ماه فقط نگران این بودم که می گیرم یا نه. حالا که گرفته بودم، عین اولین شب آرامش بود. تا حالا این حجم آرامش رو حس نکرده بودم. حس خوشحالی نداشتم. همه ش آرامش محض بود... 

الان یک هفته گذشته. من تازه کم کم داره باورم می شه. گاهی هنوز حس می کنم خوابم. می خواد بیاد ایران. نمی دونم چی بشه. نمی تونم صبر کنم برای دیدنش. این منم؟ همین خودمم؟ با این همه احساس و آرامش؟ تا کی اینجوری می مونم؟ گاد نوز. 

 

باید برای جی آر ای بخونم. می خوام اونجا ترنسفر کنم به یه دانشگاه بهتر. آرشیو وبلاگمو نگاه می کنم، کی فکرشو می کرد یه روز این چیزا رو بنویسم؟ اون روزا که داستانای لاهه و نینا و نیلو و عاط و ... رو می نوشتم، اون روزا که می رفتم کتابخونه، اون روزا که مشکلم امتحانای دانشگام بود، ... کی فکرشو می کرد منی که پارسال همین موقع همه ش داشتم فکر می کردم که برم یا نرم یا چی کار کنم، امسال این موقع پذیرش و ویزام تو دستم باشه.. می دونی؟ هیچ چیز غیر ممکن نیست.. همین کمی ترسناکه. مام که محصول جهان سومیم. در کل  نیمه خالی لیوان رو پیش بینی می کنیم، دیدنش که هیچی.

نوشته شده در سه شنبه 29 شهریور 1390ساعت 5:12 PM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

عجب بساطیه. دلم می خواد بشینم های های گریه کنم ننه من غریبم بازی در بیارم بگم آخ من تنهام من استرس دارم من بی کَسم من خسته م ازین حرفا. اما خیلی ریلکس و مهربون و شیک و سانتال مانتال با مردم برخورد می کنم و همه چی آرومه مثه بنز و اینا. بعد از اون طرف خودم واسه خودم آهنگ می ذارم که طاقت بیااااار طاقت بیار. بعد شاکی که چرا من خودم دارم برای خودم آهنگ می ذارم. بعد شاکی تر که بابا بکش بیرون از آدما دیگه خودت باش دیگه. خودت مراقب خودت باش. تو که هستی تو واقعیت پس ژستشم بگیر دیگه. اینقدر ادای آدمای گوگولی و مهربون و ناز و اینا رو درنیار بسه دیگه دراوردی این همه چی شد؟ 

من نه مهربونم نه نازم نه هیچی. من خودمم. الان دهنم داره سرویس می شه اما در ریل لایف که نگاه کنی، خوشم و خرمم و می رم و میام و تو فکر یک سقفم و الان آویزون دانشگاهه م که دیفر کنه برام و سرم گرمه حسابی. 

بعد آخه چرا در این حالت پر از توقع می شم که اطرافیان بیاین تشکر کنین ازم که با اینکه این جوری ام ولی اون جوری ام. بعد نمیان بعد این جوری میشه. چی چی می گم من بابا؟ 

 

امروز فرنازم رو بدرقه کردم. گفت توام میای. گفت باید بیای. اصلا خیلی ناراحتم. دوستم داره میره و من ناراحتم به همین صادقانه ای.

نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390ساعت 01:03 AM توسط مهم نیست! نظرات (2)|

شجریان پدر و پسر با هم دیگه می خونن دل دیوانه ام دیوانه تر شی، خرابه خا نه ام ویرا نه تر شی. نصفه شبه و من نشستم اینجا گوششون می دم و هوس نوشتم می کنم. توی دلم یک عالمه حرفه و در عین حال سکوتم میاد. ما آخرش آدم نشدیم که نشدیم. کلی عاشقانه دارم واسه ی نوشتن. اما نمی نویسمشون. محافظه کاری در چه حد آخه؟ کمی به خاطر عدم اطمینان از آینده، کمی به خاطر ترس فراوان از اینکه اگه رو دستم بمونن چی؟ ای بابا! عصری داشتم بهش فکر می کردم دلیلای بیشتری یادم اومدا. الان چرا دیگه یادم نمیاد؟ 

یاد پارسال این موقع ها افتادم. که ماه رمضون بود و من شب تا صب توی سایت دانشگاهای مختلف می چرخیدم. اونقدر که آخرش از گیجی همه ی پنجره ها رو می بستم و از اول یکی یکی باز می کردم تا یادم بیاد کجام و من کیم و اینا. بعدناش اونقدر مغز پرانتز و مص رو خوردم که باید رفت و من خسته م و می خوام برم و از این چرندیات که دیگه خودمم باورم شده بود. مص چند وقت پیش بهم می گفت یادته نشسته بودی تو ماشین من و یه نفس این حرفا رو می زدی؟ اونقدر از ته دل می گفتی که بفرما! خدا اکسپتت کرد!!!! و فکر کنم که دیگه همه می دونن که آی لاو مص. 

نمی دونم چی بشه. فعلا که رو هوام. همه چیما، اما اوکی ام. به قول سارا با ماسک همه چیز آرومه داریم زندگیمونو می کنیم. در اصل اما خودم رو هوام، احساسم رو هواس، دانشگاهم رو هواس، عاشقانه هام رو هوان، خانواده م رو هوان، زندگی و کلا همه ی متعلقاتش رو هواس. و در عین حال همه چیز آرومه. و من ممنونم از خودم که آخر اینو یاد گرفتم.  

شجریان پدر و پسر صداشون اوج گرفته.  

همینا.

نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1390ساعت 01:03 AM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

من از عهد آدم تو را دوست دارم.. از آغاز عالم تو را دوست دارم.. مریم چته؟ از کی اینقدر حسابگر شدی؟ چرا این قدر تضمین و اطمینان میخوای؟ از کی اینجوری شدی که خودتم نفهمیدی؟ مگه نمی گفتی دنیا یه ریسک گندۀ گنده س و همینش بود که دوس داشتی. حالا کجان اون همه جسارت؟  چه شبها من و آسمان تا دم صبح... سرودیم نم نم : تو را دوست دارم...  مریم جریان این اشکا دیگه چیه؟ یادم نمیاد دوره ای از زندگی که اینقدر اشکام حاضر و آماده باشن. اینقدر بی اجازه سرازیر شن و آبرو حیثیت نذارن.. 

دلم داشت می ترکید بعد از اون همه حرف. تنها کاری که دوس داشتم بکنم حرف زدن با پرانتز بود. فقط اونه که می فهمه من چی می گم. فقط اونه. اون........

اونه که بلده یه کاری کنه چشم باز کنی ببینی متقاعد شدی. ببینی نه، این چیزی که اینجا توی قفسۀ سینه ت اذیتت می کنه اون اطمینانه نیست. یه چیز دیگه س. اونه که میتونی مستاصل توی چشماش نگاه کنی و بگی پس این چیه اینجام؟؟؟ اونه که محبتش خالصه. اونه که مطمئنت کنه گدایی محبت نمی کنی. 

این چه حس و حالیه من دارم؟ این امتحانا چی می گن این وسط؟ برگشتنه از زیر عینک باز اشکام می اومدن. مریم از کی اینقدر ضعیف شدی؟ چرا اینقدر می ترسی بچه؟؟ نترس! درست می شه همه چی.. غصه نخور... این چند جملۀ طلایی که کاش می شنیدم... کاش می شنیدم... کاش می شنیدم....  

حس می کنم لیاقتم بیشتر از اینه... خودخواهیه؟ نه نیست. می دونم نیست. من آدم خودخواهی نیستم... هستم؟ من فقط فک می کنم لیاقتم این بود که مطمئن باشم.. احساساتم اینجوری سردرگم نمونن. اما.. نمی دونم سرنوشتم چیه. خانوم گوهریان بهم گفته بود تو مستقل از مکان و زمان به عشق نگاه می کنی. من باورش کردم. اما.... اونی که باید باور کنه... درگیر مکان و زمان و عقل و منطقه... 

می ترسم . 

 

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی! نه خالی! نه خواب و خیالی

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما

تو را دوست دارم تو را دوست دارم

قیصر امین پور
نوشته شده در شنبه 4 تیر 1390ساعت 8:00 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

فقط خواهر آدمه که بیاد بشینه. هیچی نگه. کافی باشه. پاشی بری نسکافه بیاری بلکه از خواب نجات پیدا کنی، فقط خواهر آدمه که بگه نرو بشین. میری نسکافه تو میاری تکیه می دی به پشتی، سرتو می ذاری به دیوار می گی "عجب زندگی ای شده"، فقط خواهر آدمه که لازم نیست چیزی بگه. نگاه کنه کافیه.  گذاشته باشی خانوم مریل استریپ "The winner takes it all" بخونه، فقط خواهر آدمه که اگه برگرده بگه این داره چی ناله می کنه، خوشت میاد. فقط خواهر آدمه بگه دیشب چی می گفتی می خندیدم؟ فقط خواهر آدمه ندونه چی تو مغزته و مهم هم نباشه که ندونه فقط اونه که بی نظیره وقتی نشسته کنارت... فقط اونه که بگه استرس دارم و وقتی شروع کنی دلداری دادن از خنده غش کنه انگار داری جک می گی. فقط خواهر آدمه که راحتی با کلمه ها جلوش. هیچی نمی خواد بگی. خودِ خودتی. اون می دونه. می فهمه. حتی اگه ندونه توی مغزت چیه. 

 

 

احساس درک نشدگی عمیقی می کنم. 

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر 1390ساعت 10:56 AM توسط مهم نیست! نظرات (0)|

شددگرباره جوان  عالم پیر، عالم پیر شده عشق پذیر.. چشمامو می بندم می رم به 9 سالگی. گر بخندیم زمان خندانیم... ور بچرخیم جهان چرخانیم... این صدای همیشه آشنا از یه جایی به گوشم می رسه، سبکبال در حال دویدن. با یاس با عاط با طاه... با همه ی بچه های خوب کودکی... تنها دغدغه ی زندگی این بود که مامان بابا اجازه بدن بریم باغ سیب رو به رو.. توی اون خونه ی پر از خاطرۀ مهرشهر... همون جا که افتادم و دستم برید. و هنوز نگاه های نگران آدما رو یادمه... اگه چند بود الان می گفت حاضری یه دستو یه پاتو بدی نیم ساعت برگردی به اون روزا؟... اون روزا؟...هه... این روزا دیگه اشکام دست من نیستن. خیلی بده که دست من نیستن. فقط دو روز مونده به تافل. این فقط یه تافل معمولی نیست. این همۀ زندگی ِ منه... و زندگی یه نفر دیگه... که نمی دونم... نمی دونم.... نمی دونم.....   

 

پ.ن: شادی! می خونی منو؟ اگه می خونی جمعه برام دعا کن... لطفا.

نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد 1390ساعت 11:16 PM توسط مهم نیست! نظرات (3)|

هیچکس کجاس؟ مگه یه آهنگ نخوند که "یه روز خوب میاد"؟ کو پس؟؟؟؟ شد یه روز از خواب بیدار شیم و توی این مرز پر گهر یه دونه فقط یه دونه خبر خوب بیاد؟؟؟؟  

 


"...زاغان به رویِ دهکده، زاغان به روی شهر
زاغان به رویِ مزرعه، زاغان به رویِ باغ

زاغان به رویِ پنجره، زاغان به رویِ ماه
زاغان به روی آینه ها،
آه!...

از تیره و تبار همان زاغ
کش راند از سفینه خود نوح
اندوه بیکرانه و انبوه.

...زاغان به روی برف
زاغان به روی حرف
زاغان به روی موسقی و شعر
زاغان به روی راه..."

:
"...زاغان به روی هر چه تو بینی
از نور تا نگاه

شفیعی کدکنی

نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد 1390ساعت 3:32 PM توسط مهم نیست! نظرات (0)|